|
طنز: آگر يك زن: مقايسه اي در مورد تفكراتيكه ح.ل يك زن و كارهائي كه اين
موجود انجام ميدهد و نحوه برخورد جوامع مختلف در دنيا: اگر يك زن سيگار بشكد: در آمريكا به اوميگويند زنيكه سيگاري در ايران به اوميگويند زنيكه معتاد فاحشه خياباني لجن! در عربستان او را سنگسار ميكنند اگر يك زن براي برابري حقوق زن ومرد تلاش كند: در آمريكا به او ميگويند فمنيست در ايران به اوميگويند تهمينه ميلاني در عربستان او را سنگسار ميكنند اگر يك زن مورد تجاوز قرار بگيرد: در آمريكا او را به آسايشگاه رواني ميبرند تا او را به
زندگي اجتماعي باز گردانند در ايران اورا به آسايشگاه رواني ميبرند و بعد خودكشي ميكند در عبرستان او را سنگسار ميكنند اگر جسد زني در يكي از ميدانهاي شهر ودرون كيسه
پلاستيكي پيدا شود: در آمريكا: احتمالا زن خياباني و بي خانمان بوده در آيران: احتملا شوهر غيرتيش او را كشته در عربستان: صد در صد در اثر جراحات وارده ناشي از سنگسار
به قتل رسيده است 6-زنان: در آمريكا اجازه دارند در پزشكي، حقوق، مهندسي و... تحصيل
كنند در ايران اجازه دارند در پزشكي، حقوق، و مهندسي بشرط تفكيك
جنسيت تحصيل كنند در امريكا مادر مسئول نگه داري و تربيت فرزندان را بعهده
دارد در ايران مادر مسئول نگه داري و تربيت وبزرگ كردن را بعهده
دارد در عربستان فرقي نميكند كهمادر مسئول چيست چون در هر صورت
سنگسار ميشود 7- اگر زني بخواهد از شوهرش جدا شود: در آمريكا: طلاق ميدهد و نيمي از سرمايه شوهرش به او ميرسد(
زمان درخواست طلاق واتمام آن دو هفته) در ايران: در خواست طلاق ميدهد و در صورتيكه هيچ ادعائي
نسبت به نفقه و مهريه نداشته باشد ميتواند از همسرش جدا شود(زمان بين درخواست طلاق
و اتمام آن بين 14 تا 15 سال) در عربستان: در خواست طلاق ميدهد و شوهرش اجازه دارد او را
سنگسار كند 8- يك دختر 18 ساله: در آمريكا نيازي به اجازه كسي براي انجام كارهايش ندارد در ايران تنها براي رفتن به دستشوئي و نفس كشيدن نياز به
اجازه كسي ندارد در عربستان اصولا هيچ اجازه اي ندارد 9- تبريك ميگم شما پدر شديد بچه تون يه دختره oh God thanks در امريكا در ايران: خاك بر سرت حليمه! بازم دختر زائيدي؟؟؟؟! در عربستان: نعم؟ البنت؟ لا لا لا أنا بدبخت! سنگ سار يا
زنده في القير هذه الدجتر! 10- زني به شوهرش خيانت كرد: در آمريكا طلاق در ايران: فحش، كتك، اسيد، چاقو، و قتل ناموسي در عربستان: به دليل دلخراش بودن صحنه ها ار بيان آن
عاجزيم!
بسياري از مردم در مذاهب مختلف خدا را بخاطر چيز يا چيزهائي دوست
دارند. من خدا را دوست دارم : منراusernameبخاطر
اينكه با هر ميكندConnect ميكنهAdd هر چي را بخوام Deleteبخاطر
اينكه بايك ميكنه Add بخاطر
اينكه اينهمه دوست براي من بخاطر اينكه خيلي بدم من را
Log offنميكنه نميكنهSend to allبخاطر
اينكه همه چيز من را ميدونه ولي ميدهUndo بخاطر اينكه هميشه بمن اجازه نميده Line busyبخاطر
اينكه هيچوقت بمن پيغام ميشهON بخاطر
اينكه اراده كنم بخاطر
اينكه دلشو ميشكنم ولي او باز منو ميبخشه و ام نميكنهSHOUT DOWN اش
هيچوقت يادم نميره، فقط كافيه به دلم سر بزنمPASSWORD بخاطر
اينكه بخاطر اينكه تلفنش هميشه آنتن ميده بخاطر اينكه شماره اش هميشه در شبكه موجوده نميده NO RESPONDبخاطر
اينكه هيچوقت پيغام بخاطر اينكه هر گز گوشي اش رو خاموش نميكنه بخاطر اينكه هيچوقت ويروسي نميشه هميشه سالمه بزنمBUZZ بخاطر
اينكه هنگام گفتگو تو اتاق گفتگو نيازي نيست براش بخاطر اينكه آهنگ حرفاش هميشه من را آرام ميكنه
توكارش نيستSPAM بخاطر
اينكه هميشه نامه هاش چند كلمه اي بيش نيست تازه بخاطر اينكه وسط حرف زدن نميگه وقت ندارم بايد برم يا دارم با كسي حرف ميزنم بخاطر اينكه من رو براي خودم دوست داره نه خودش بخاطر اينكه هميشه وقت داره حرفامو بشنوه بخاطر اينكه فقط وقت بي كاريش بيادم نميفته بخاطر اينكه دوست داشتنش مثل انسان لحظه اي نيست بلكه ابديه بخاطر اينكه راحت ميتونم بدون اينكه قضاوتم بكنه احساسمو رو بهش بگم بخاطر اينكه وقتي ميگه دوستت دارم هميشه دوستم داره و دوست داشتنش
مخفي نميكنه و يا به مقتضاي زمان دوست داشتنش رو عوض نميكنه بخاطر اينكه ميتونم بدون خجالت جلوش گريه كنم و دلش برام تنگ ميشه بخاطر اينكه مذاره دوستش داشته باشم با اينكه ميدونه لياقتشو ندارم بخاطر اينكه از من ميپذيره وقتي ميگم دوستت دارم شما به چه خاطر ؟خدا رو دوست داريد
تحولاتي كه مسيحيان در جهان در عالم طب بوجود
آوردند اصولا هر مذهبي كه از طرف خدا آمده باشد براي
تحولات مثبت در جامعه خود و جوامع ديگر تلاش ميكند.درهر مذهبي پيروانش از طبيعت آن
خدا تغذيه شده و مصمم ميشوند تا از طريق تحولات در جوامع بشري محبت و اهميتي كه
خدا در طبيعتش براي مردم دارد نشان دهند. آما مذهبي كه از طرف خدا نباشد و ساخته
نبوغيت بشر (پيامبر) باشد اصولا قادر نيست تحوالات سازنده و مبحت بلاعوض طبيعت
خداوند را از طريق پيروانشان نشان دهند چنين مذاهبي را ميتوان از نحوه برخوردشان
با رعايت نكردن حقوق بشر چه در جامعه خود و چه خارج از جامعه خود ديد. چنين مذاهبي
هميشه سعي دارند كه خود را بهترين و كاملترين مذهب دانسته ولي در عمل ميتوان ناكامليت آنها را در جبر و رعايت نكردن حقوق بشر
و ايجاد نكردن تحولات اجتماعي ديد. بقول حضرت عيسي مسيح ذات هر درخت را ميتوان از
ميوه آن شناخت بزباني ديگر مسيح ميفرمايد مذاهبي كه از طرف خدا نيست ميوه شيرين
نخواهند داد و تلخي چنين درختاني(مذاهب) را در نحوه عملكردشان و قوانين به ظاهر
خدائيشان شناخت. در اين مقاله قصد دارم تا تحولاتي كه مسيحيان در عالم طب بوجود
آوردند را بشما ارائه داده تا بتوانيد تحولات
مذاهبي كه به ظاهر ادعاي كاميت ميكنند ولي هيچ خدمتي نه به جامعه خود و نه
به ديگران نكرده اند بلكه مردم خود را در جهد و عقب ماندگي و جنگ و كشتار و قوانين
سخت غير بشري براي افراد جامعه خود بوجود آورده اند را شناخته و خود طبق منطق
قضاوت كنيد كه كدامين مذهب از طرف خداست و قوانين خدائي پياده كرده و از آن پيروي
ميكنند. در كره خاكي ما چه قبل از مسيح و چه بعد از هيچ
پيامبري را نخواهيد ديد كه به اندازه مسيح به امراض جسمي مردم اهميت داده باشد.
پيامبران يا بخاطر كتابشان يا زور قدرت بدنيشان در بين مردم محبوبيت پيدا نموده
ولي تنها عيسي مسيح است كه توانست طبيعت خدا را در قدوس زيست كردن و قدوس عمل كردن
نشان دهد. بنابراين وقتي شخصيت مسيح را بررسي ميكينم خواهيم ديد كه او طبيعت خدائي
داشت و از همه پيامبران ماقبل و بعد از خودش مافوق بوده و كاميت خود را نشان داده
است. همانطور كه گفتم پيروان هر مذهب از طبيعت خدائي مذهب خود تغذيه شده و عملكرد
خود را كه بيانگر طبيعت خداي خود است را در جامعه خود و نسبت به ديگران در
رفتارشان نشان ميدهند. مسيحيان از قرن اول ميلادي در عملكرد خود نشان دادند كه
حقيقتا مسيح بفكر طبابت جسم مردم جهان بوده بهمين خاطر جان خود را در كف دست گذاشته
و به اقصا نقاط دنيا رفته و در هر كشوري طب را رايج ساخته و مردم بيمار را كمك
رساني كرده اند. بايد دانست كه اطلاعاتي كه بشر در زمان از
طبابت مسيح داشتند بسيار محدود و ناقص
بوده و اگر بيمارستاني يافت ميشد، به ثروتمندان اختصاص داشت. با وجود اين مسيحيان
اوليه به گواهي تاريخ سعي نمودند وسايل طبي وبهداشتي در دسترس عموم مردم گذارده
شود. در قرن چهارم بانوي مسيحي در شهر رم بيمارستاني
تأسيس نموده و نحخستن قدم را در تاريخ بشريت براي خدمت بدرمندان و مريضان برداشت.
كمي بعد از او دو بيمارستان ديگر توسط سان پاپاكوس وسان بازيل در شهر هاي اوسيتا و
قيصر تإسيس شد. سان بازيل علاوه بر بيمارستان مزبور 1رورشگاهي
نيز در همان شهر براي ابرصان (جذامي) بنا كرد كه احتمال ميرود اولين پرورشگاه
جذاميان در تاريخ دينا باشد. خدمت بكوران بتوسط راهب مسيحي كه گدايان نابينا را از
كوچه ها جمع كرده در حوزه فرات براي آنها پرورشگاهي تإسيس كرد شروع شد. در موقع بروز بيماري مسري مسيحيان نه تنها در
بيمارستانها بلكه در خانه هاي خود بيماران را مداوا ميكردند. مثلا در سال 326
ميلادي بيماري واگيري در ايتاليا شروع شد و يكي از شهرهاي آنرا به ويرانه اي مبدل
ساخت، و يا موقعي كه اين مرض به شهر اسكندريه سرايت نمود و بي ايمانان دست وپاي
خود را گم كرده و با وحشت و اظطراب شهر را ترك ميكردند مسيحيان دور هم جمع شده در
خانه ها و بيمارستانها مريضان را مداوا ميكردند. در موقعي كه بيماري جذام اروپا را فرا گرفته بود
بيمارستانها ومراكز جديدي براي معالجه بيماران در سراسر قاره بوجود آمد و راهبين
مسيحي در آنجاها براي خدمت بمردم گرد آمدند. يكي از بيمارستانهائي در آن زمان ساخته شده
موسوم بخانه خدا بود كه در قرن هفتم در پاريس ساخته شد هنوز اين بيمارستان
پابرجاست. سازمانهاي ديگري براي زنان ايجاد شد كه از آنها بنام " خواهران
نيكو" تا به امروز باقي است. بسياري از اين بيمارستانها بشكل شعبات
دانشگاههاي طبي در آمده اساس طب قرار گرفت. چنانچه دانشگاه طب سان طوسدر سال 1553
در لندن، سان بارتلئوس در 1546 و بيت الحم در سال 1547 تإسيس گرديد. هر سه اينها در
ابتدا مؤسسات ديني بودند. جون در بين كسانيكه بدست مسيح شفا يافتند، عده اي از
آنها ديوانگان بودند، اگر امروز در ميان مؤسسات خيريه مسيحي تيمارستانهائي (دارالمجانين)
يافت ميشود نبايد تعجب كرد. نخستين بيمارستاني كه از وجودش اطلاع داريم
بوسيله راهب مسيحي موسوم به وان گليبرتو ژافر در شهر والنسيا در اسپانيا تأسيس
گرديد. مؤسسه او سرمشق ساير مردان نيكوكار قرار گرفت وبزودي تيمارستانهائ ديگر در
شهرهاي ساراكوس(سال 1425) سويل ووالادليد(1436) و تيمارستان تولد(1483) بوجود آمد.
اگربخواهيم بخ خدماتي كه مسيحيان در جهان به فيض و بركت عيسي مسيح انجام دادند
اشاره كنيم اين مقاله حجم آنرا نخواهد داشت فقط به همين بسنده ميكنيم كه خدمات طبي
كه تا كنون در تمام كشورهاي جهان بجشم ميخورد همه مديون همين مؤسسات طبي است كه تا
به امروز افرادي كه مايل به فرا گرفتن طب هستند بدانجا رجوع ميكنند. در سه قرن گذشته كه بسياري از كشورهاي جهان سوم
با وضع رقت بار بهداشت روبرو بودند ميسيونرهاي مسيحي بودند كه به اين كشورها اعزام
شدند تا خدمات طبي و اجتماعي بوجود آورند. وضعيت ذهني مردم جهان سوم بدين طريق بود مثلا در
هندوستان بيماران النگو و بازوبند يا گردن بندي را كه از جوب ساخته شده بود
استعمال ميكردند و با آيه اي از كتاب ديني خود را در روي كاغذ نوشته در داخل جعبه
گذاشته و به بازوي خود ميبستند تا شفا يابند و يا در ايران بيماران از طريق رمالان
ايات قرآن را روي كاغذ نوشته يا در زير بالش و يا آنرا در اب كرده و بيمار آب را
مينوسيد تا شفا يابد در چنين مواقعي پزشكان مسيحي به اين كشورها ميرفتند واز طريق
طب پزشكي بيماران را معلجه ميكردند با اينكه در برخي نقاط با مخالفت و حتي حملات
فيزيكي طرفداران رمالان ميشدند ولي آنها براي رهائي بشر از بيماريهاي مهلك جان خود
را هم در كف دست گذاشته وايستادگي ميكردند. حال در اينجا جا دارد كه فعاليتهاي پر از محبت
ميسونرهاي مسيحي را به كشورهاي ايراتن، چين، افريقا، كره نام برد تا خوانندگان
بدانند كه مذهبي كه از طرف خداي واحد است جقدر مشتاق است خدمات طبي و اجتماعي به
مردم حهان بدهد برخلاف مذاهبي كه طاهرإ ادعا ميكنند كامل هستند و از طرف خدا هستند
در طول تاريخ ظهور خود تا به امروز نتوانسته اند با اندازه ايكه مسيحيت بر مسائل
طبي و اجتماعي مردم جهان تإثير بگذارند. طب در ايران براي آشنائي با وضع احتياجات طبي در دويست سال
كذشته ايران كافي است كه سري بتاريخ زده تا متوجه شويم مردم با چه بيماريهائي دست
و پنجه نرم ميكردند مثلا در سال 1835 ميلادي دسته كوچكي از ميسونرهاي مسيحي كه
مركب از آقا و خانم جاستيس پر كيز و دكتر و خانم آساهل گرانت، بقصد ايجاد مركز
دائمي در اروميه تبريز را ترك گفتند. در نوامبر همان سال اين عده وارد اروميه شده
و مورد استقبال گرم اهالي قرار گرفتند. مهارت دكتر گرانت بزودي باعث شهرت وي
گرديد. بيماران از نقاط دور دست بديدن اودر كوهستانها كه مسكن مسيحيان نستوري بود
غالبا با خطر حمله كردها توأم بود و جند بار زندگي او بوسيله رؤساي قبائل كرد كه
در اروميه بدست او معالجه شده بودند از مرگ نجات يافت در سال 1845 دكتر گرانت در
گذشت و هزاران نفر از اهالي مختلف شهر اروميه جنازه او را گريه كنان تا قبرستان
مشايعت نمودند. پس از مرگ دكتر گرانت پزشكان ميسيونر ديگر جاي
او را گرفتند.در سال 1880 با دكمك هاي مالي كليساي وست مينيستر بيمارستاني كامل و
مجهز در اروميه تأسيس شد.پزشك ديگري كه خدماتش هر گز فراموش نميشود دكتر پاكارد
بود كه سالهاي متمادي در اروميه و كرمانشاه خدمت نمود. در اوائل جنگ جهاني اول
محوطه مركز ميسيون مسيحي در اروميه بعنوان پنماهگاه مسلمين و مسيحيان مبدل شد. خدمت ميسيونرهاي مسيحي كادر پزشكي در سال 1872
در تهران شروع شد و در سال 1881 دكتر و.و. تورنس مركز پزشكي در اين شهر احدئاث
نمود. در سال 1889 بر اثر تقاضا هاي فوري كه براي اعزام پزشك زن ميشد خنم دكتر
ماري اسميت بتهران وارد شده و مدت سي چهار سال خدمات مؤثر خود را در اين شهر انجام
داد. در سال 1893 دكتر ج.ج.وبشارد بتهران امد و در سال 1910 بهمت او بيمارستان ميسيون
مسيحي گشايش يافت. اين بيمارستان سال بسال مؤسسات و دامنه خدمات خود را توسعه
ميداد و با اهداي مرحوم شاهزاده فرمانفرما بيمارستان موفق شد دو بخش خصوصي يكي
براي بيماران مسلول و ديگري براي زنان به مؤسسات خود اضافه كند. دكتر وبشارد علاوه بر خدمات پزشكي خدمت مهم
ديگري به جامعه ايران نمود و آن اينكه پزشكاني را از ميان ايرانيان تربيت نمود.
پزشكان بيمارستان ميسيونر مسيحي فقط در تهران خدمت نميكردند بلكه گاهي به مازندران
و جاهاي دور دست هم مسافرت ميكردند. در سال 1914 بيمارتساني در تبريز بوسيله دكتر
لم كه تازه از امريكا وارد ايران شده بود تأسيس شد او در سال 1950 در ايران در
گذشت. در همدان فعاليت طبي ميسيون مسيحي بسال 1881 با
ورود دكتر اي.و.الكساندر آغاز شد و در سال 1903 بيمارستاني در همدان تأسيس نمود
اين بيمارستان كه بخش بزرگي براي زنان در سال 1927 ايجاد شد هنوز باقي است. خدمات طبي در كرمانشاه در سال 1907 توسط دكتر
بلانش ويلسون شروع شد. اين خانم دكتر در اندكي زماني توانست جند اتاق را در كنار
درمانگاه خود براي پرستاري از بيماران ايجاد كند و او تنها پزشك خارجي در آن شهر
بود. بيمارستان ميسيون مسيحي در رشت بسال 1917 از يك
عمارت يك طبقه چند اطاقي را كه يكي را سفيد كرده به جراحي تخصيص داده بود و در
ايوان آن بيماران را معالجه مينمود. با شروع شدن جنگ جهاني اول در سال 1921 موقعي
كه بيمارستان بتصرف بلشويكهاي روس درآمد از آن براي استفاده خودشان بكار بردند و
زماني كه روسها رشت را ترك كردند تمام وسايل پزشكي را با خود بردند. ولي مدارس
ديني در امريكا با جمع آوري هدايا در كليساهاي خود توانستند هزينه اي تهيه كنند
تمنجر به تأسيس بيمارتاني در رشت در سال 1923 گرديد. اين بيمارستان هر سال عده اي
از دوشيزگان ايراني را براي پرستاري تربيت مينمود كه ميتوان گفت اين تنها
بيمارستان در استان گيلان بود. نخستين دكتري كه وارد مشهد شد دكتر كوك بود. او
در سال 1915 از همدان به مشهد رفت و در عرض هفت ماه 17 هزار بيمار را معلجه نمود
دكتر فوق مبالغ زيادي بعنوان هدايا از كليساها در امريكا دريافت نمود و منجر شد تا
بناي بيمارستان در مشهد گرديد و از طريق اين بيمارستان دختران ايراني زيادي براي
پرستاري تربيت شده و شروع بخدمت نمودند. بنا براين ميبينيم كه مسيحيان چقدر بر طب كشور
ايران تأثير گذاشته و در سراسر ايران مراكز پزشكي ايجاد نمودند . آيا نميتوانيم
بگوئيم كه پيروان مسيح بحق محبت مسيح را به مردم ايران اهدا نمودند؟ چون مسحي
نيامد تا مثل يك سلطان بر مردم حكومت كند بلكه آمد تا از طريق تحولات اجتماعي محبت
خدا را نشان دهد او هر گز براي تحول دست به شمشير يا بزور متوسل نشد چون خدا هم هر
گز بزور متوسل نميشود. خداوند هدفش از فرستان پيامبران اين نبود كه آنها مانند
سلطان با قوانين جبرانه جكومت كنند بلكه آنها را فرستاد تا ضعيفان را ياري داده و
در بين مردم عدالت ايجاد كنند و محبت خدا را از طريق رفتارهايشان نشان دهند ولي
خيلي از پيامبران بجز مسيح نتوانستند طبيعت خداي واحد را در قوانين و رفتار هاي
اجتماعي نشان دهند بيشتر آنها در ابتدا خود را متواضع و خدادوست نشان دادند ولي
بعدأ تبدئيل به يك سلطان جنگجو شده و قوانين سخت در اجتماع براي مردم ايجاد كردند.
اگر بتاريخ ظهور اين نوع پيامبران نگاه كنيد خواهيد ديد كه هيچكدام تحولي خدائي در
جوامع خود بوجود نياورده بلكه با قوانين جبرانه دائم نحوه زنگي كردن مردم را كنترل
كرده و ميكنند و بخايل خودشان خدا را خدمت ميكنند.غافل از آنكه خدمت بخدا خدمت
بخلق است نه كنترل كردن و قوانين سخت گذاتشن.
تحولي كه حضرت عيسي مسيح در عالم زنان ايجاد كرد درجه تمدن يك ملت پيش از هر چيز مشروط بطرز رفتار آن با زنان ميباشد. اصولا هر جامعه ي مذهبي كه مردم آن جامعه از آن پيروي ميكنند قادر است اين طرز رفتار را نسبت بزنان درروند صحيح و يا ناصحيح سوق دهد. مذاهبي كه بدرستي طبيعت و هدف خداي واحد و حقيقي را در خلقت زن (برابري با مرد) بطرز صحيح تعليم ميدهند درجه تمدن ملت خود را بالا خواهند برد خلاف آن مذاهبي هستند كه به ظاهر طبيعت و نظرات خداي واحد را در مورد خلقت زن و مرد تعليم داده ولي در عمل مرد سالاري را از نوع ديكتاتوري در جامعه ترويج داده و بدين ترتيب حقوق اجتماعي زنان را عملا يا در غفا ناديده ميگيرند، اينگونه مذاهب تعليمشان از خداي حقيقي كه حقوق اجتماعي زن را رعايت كرده و براي او ارزشي والا قائل ميباشد بدور است. در اين مقاله سعي خواهد شد كه نشان دهيم چگونه تعاليم حضرت مسيح موقعيت و ارزش واقعي زن را نشان داده و پيروان او توانستند حقوق مدفون شده زنان كه هزاران سال توسط جكومتها پایمال شده بود به آنها برگردانده و باعث شد كه امروز زنان در جهان مخصوصا در كشورهاي غربي حقوق اجتماعي و روحاني خود را بدست آورند. در يك جامعه هر چند مردان آن دانشمند و تربيت شده باشند تا وقتي زنان آن جامعه احساس ازادي و استقلال فكري بدون كنترل جبارانه مردان نداشته باشند در جاده پيشرفت حقيقي قدم بر نميدارند. زيرا طبيعتا زنان در سالهایي كه اساس و شالوده تربيت و زندگي اينده كودكان ريخته ميشود تنها مربيان فرزندان خود ميباشند. روانشناسان ميگويند كه كودكان در سه سال اول عمر خود، زودتر از ساير سالهاي زندگي چيز مي آموزند. اطفال غالب افكار و عقايد اخلاقي و ديني را در پنج يا شش سال اول از محيط و مربيان خود فرا ميگيرند. در اين سالها مادر نسبت به فرزند خود مقام راهنما وآموزگار را دارد. پس اگر در اين موقع مادر بخواهد افكار پوچ و اعتقادات موهوم را در ذهن كودك خود جاي دهد اين افكار تمام عمر باوي خواهد بود. با وصف اين اگر جامعه بخواهد در حاليكه زنان آن، يعني نيمي از افرادش در چنگال جهل و ناداني ( افكار مرد سالاري، نشناختن حقوق اجتماعي، رفتار غير انساني، و غيره) اسير كند آن جامعه در جاده ترقي و تعالي قدم نميگذارند. عينا عمي چنين جوامعي نسبت به زن مانند شخصي است كه يك پا دارد و بخواهد با پاي ديگر راه رود. براي اينكه بتوانيم تاثير تعاليم حضرت مسيح را در جوامع بشري نسبت بزن درك كرده و مشاهده نمائيم بهتر است موقعيت زن را از زمان هاي بدوي تا زمان ورود حضرت عيسي مسيح به جهان بررسي كرده تا بتوانيم مقايسه صحيح داشته باشيم. در مراحل اوليه تمدن موقعي كه مرد براي شكار يا زراعت مجبور بود در خارج از خانه بسر برد، صفات مردانه مانند شجاعت، خودستائي، و وفاداري طبيعتا مورد تمجيد مردم بود. زيرا وجود اين صفات براي موفقيت مرد در عرصه كار و زار زندگي كمال ضروت را داشت و قهرمانان بشر عموما با اين صفات شناخته مي شدند. در نتيجه آن صفات زنانه مانند تواضع، سخاوت يا عفت و نجابت در نظر مردم ارزشي نداشت، بهمين دليل در تمدن هاي بدوي و عقب مانده قدر و منزلت زنان از مردان كمتر بود. ولي چنانكه فيلسوف و عالم اجتماعي انگليس بنیامين كيد در كتاب " علم قدرت" مينويسد، پيشرفت تمدن ارزش و اهميت صفات زنانه را بيش از صفات مردان بالا برد. آنچه تمدن جديد جهان بدان احتياج دارد جرئت و شهامت بدني نيست، بلكه صفات زنانه مانند محبت، حس احترام، عشق و تمايل به ادبيات و موسيقي و هنر، نجابت و افتادگي است. بنابراين وقتي ميگوئيم مردان و زنان با هم فرق دارند، مقصود اين نيست كه اهميت و مقام مردان بيش از زنان است. زيرا اگر مردان در كارهاي معيني استعداد نشان ميدهند زنان نيز در كارهاي مخصوص ديگر ابراز لياقت مي نمايند. البته در عمل ثابت شده است كه نيروي فكري زنان به پايه مردان نميرسد، چنانكه در اين سالهاي اخير با وجود اينكه در دنياي غرب هر دو جنس براي تحصيل و تربيت فرصتهاي مساوي داشته اند در بين نوابغ و پيشوايان فكري كه در عالم علم و ادب و فلسفه ظهور نمودند عده زنان بمراتب كمتر از مردان بوده است. ولي از طرف ديگر ميبينيم كه زنان از حيث چابكي و سرعت بفكر بر مردان برتري دارند. بدون شك و ترديد از حيث اخلاق هم زنان جلوتر از مردان ميباشند. زيرا در حاليكه عده مردان و زنان در جهان مساوي است، تعداد جناياتي كه مردان مرتكب ميشوند پنج برابر جناياتي است كه زنان مرتكب ميشوند. زنان در گفتار و كردار و پندار پاكتر از مردان هستند و طبيعتا نسبت به ضعفا و مظلومان بيش از مردان دلسوزي و همدردي نشان ميدهند. درست است كه زنان مستعد ياوه گوئي ميباشند، ولي در ميخوارگي و توحش بپاي مردان نميرسند. در بين زنان كمتر افراد ايده آلي يافت ميشود، ولي آنها قلب خود را به كسي ميدهند كه از آنها مواظبت كند. مردان به عدالت و زنان به محبت و مهرباني متمايل ميشوند. مردان در قوت اعتماد به نفس و زنان در افتادگي و نجابت و شرم وحيا و طاقت وبردباري بر جنس مخالف خود سبقت ميگيرند. علاقه اي كه زنان به مسائل روحاني نشان ميدهند بيشتر از مردان است. البته نبايد فراموش كرد كه در مواردي استثنا هائي به هر دوي آنها تعلق دارد. بنابراين با تفاوتهائي كه در بين شخصيت و صفات مرد و زن موجود است كسي نميتواند ادعا كند كه از اين دو يكي بر ديگري برتري دارد. قدر و منزلت هر دو مساوي بوده و وجود هر دوي آنها براي بقاي بشر و جريان امور دنيا ضرورت دارد. ليكن دنيائي كه حضرت مسيح وارد شد، به اين حقيقت پي نبرده بود. در دنياي يهود زنان پست تر از مردان بودند. روحانيون يهودي تعليم ميدادند كه مرد نبايد در اماكن عمومي بهيچ زني حتي به زن خود سلام كند. و عقيده داشتند اگر شريعت خدا را در آتش افكنده سوخته شود، بهتر از آن است كه به زنان تعليم داده شود. اين وضع در تمام دنیاي قديم عموميت داشت. مذهب بودا تعليم میداد: " همانطور كه وقتي مزرعه برنج دچار آفت شد تمام مزرعه از بين ميرود، وقتي زنان وارد دين شدند آن دين نمی تواند پايدار بماند." بودائيها عقيده داشتند " اخلاق ورفتار بد از مشخصات زن ميباشد"بودائيها معتقدند روح انسان پس از مرگ در جسم حيوانات حلول كرده از نو بدنيا می آيند ولي چون بودا مرد بود ميگفتند بودا داراي اخلاق پاك و پسنديده بود هيچوقت بصورت جانور موذي يا زن بدنيا رجعت نخواهد كرد. در كتابهاي ديني هندوها نوشته شده است "جائي كه زن هست ممكن نيست دوستي دائمي و پايدار وجود داشته باشد. قلوب زنان عينا مانند قلب كفتار است، مرد نبايد در حضور زنش خوراك بخورد و اين قانوني است كه خدا قرار داده است. كنفسوس تعليم ميداد " با نوكران و دختران رفتار كردن كار مشكلي است. اگر روي صمييت با آنها رفتار كنيد جري ميشوند و اگر در مقابل آنها متانت خود را حفظ كنید از شما ناراضي ميگردند. زن از شوهر خود اطاعت ميكند. در كودكي از پدر و برادر بزرگش اطاعت ميكند و چون ازدواج كرد پيرو فرزندش ميشود. شغل او تهيه خوراك و شراب است. زنان در خارج از خانه خودشان نبايد بخوبي وبدي مشهور شوند. اگر زني شوهرش فوت كرد حق ندارد با مرد ديگري ازدواج كند." پس ميبينيم كه دنياي قديم دنياي مردان بود و زنان در نظر مردم قابل آن نبودند كه تعليمات ديني و اخلاقي را فرا گيرند. يك نفر نويسنده يهودي بنام " مونته فور" در باره تعليمات حضرت مسيح نوشته است: " افكار عيسي در هيچ جا به اندازه تعليمي كه در خصوص زندگاني جنسي و خانواده ميدهد بي سابقه بوده است." امروز وقتي در انجيل در كتاب يوحنا كه يكي از شاگردان مسيح بوده در فصل چهارم ميخوانيم كه حضرت مسيح در كنار چاه آب نشسته با زني كه سابقه اخلاقي خوبي نداشت در باره مسئله مهم روحاني گفتگو كرد، تعجب نميكنيم. ولي بايد دانست علت آن تحولي است كه تعليمات ديني او در فكر ما نسبت به زنان ايجاد نموده است. در پيش يهودياني كه در اثر تعليمات ديني رهبران روحاني خود عقيده داشتند اگر شريعت در آتش سوزانده شود بهتر است كه كلمه اي از آن را به زنان تعليم داد عمل حضرت مسيح موقعي كه زني را مانند بشري پذيرفته حاضر شد در حل مسائل ديني به او كمك كند اگر بدعت نباشد قطعا جسارت بشمار ميرفت. اين متن اصلي گفتگوي حضرت عيسي با زن سامري از زبان يوحنا: 7-در این هنگام، زنی از مردمان سامره برای آب کشیدن آمد. عیسی به او گفت: «جرعهای آب به من بده،» ۸زیرا شاگردانش برای تهیه خوراک به شهر رفته بودند.۹زن به او گفت: «چگونه تو که یهودی هستی، از من که زنی سامریام آب میخواهی؟» زیرا یهودیان با سامریان مراوده نمیکنند.۱۰عیسی در پاسخ گفت: «اگر موهبت خدا را درمییافتی و میدانستی چه کسی از تو آب میخواهد، تو خود از او میخواستی، و به تو آبی زنده عطا میکرد.»۱۱زن به او گفت: «سرورم، سطل نداری و چاه عمیق است، پس آب زنده از کجا میآوری؟۱۲آیا تو از پدر ما یعقوب بزرگتری که این چاه را به ما داد، و خود و پسران و گلههایش از آن میآشامیدند؟»۱۳عیسی گفت: «هرکه از این آب مینوشد، باز تشنه میشود.۱۴امّا هرکه از آن آب که من به او دهم بنوشد، هرگز تشنه نخواهد شد، زیرا آبی که من میدهم در او چشمهای میشود که تا به حیات جاویدان جوشان است.»۱۵زن گفت: «سرورم، از این آب به من بده، تا دیگر تشنه نشوم و برای آب کشیدن به اینجا نیایم.»۱۶عیسی گفت: «برو، شوهرت را بخوان و بازگرد.»۱۷زن پاسخ داد: «شوهر ندارم.» عیسی گفت: «راست میگویی که شوهر نداری،۱۸زیرا پنج شوهر داشتهای و آن که هماکنون داری، شوهرت نیست. آنچه گفتی راست است!»۱۹زن گفت: «سرورم، میبینم که نبی هستی.۲۰پدران ما در این کوه پرستش میکردند، امّا شما میگویید جایی که در آن باید پرستش کرد اورشلیم است.»۲۱عیسی گفت: «ای زن، باور کن، زمانی فراخواهد رسید که پدر را نه در این کوه پرستش خواهید کرد، نه در اورشلیم.۲۲شما آنچه را نمیشناسید میپرستید، امّا ما آنچه را میشناسیم میپرستیم، زیرا نجات بهواسطۀ قوم یهود فراهم میآید.۲۳امّا زمانی میرسد، و هماکنون فرارسیده است، که پرستندگانِ راستین، پدر را در روح و راستی پرستش خواهند کرد، زیرا پدر جویای چنین پرستندگانی است.۲۴خدا روح است و پرستندگانش باید او را در روح و راستی بپرستند.»۲۵زن گفت: «میدانم که مسیح (که معنی آن ”مسح شده“ است) خواهد آمد؛ چون او آید، همهچیز را برای ما بیان خواهد کرد.»۲۶عیسی به او گفت: «من که با تو سخن میگویم، همانم.» ۷همان دم، شاگردان عیسی از راه رسیدند و تعجب کردند که با زنی سخن میگوید. امّا هیچیک نپرسید «چه میخواهی؟» یا «چرا با او سخن میگویی؟»۲۸آنگاه زن، کوزۀ خویش بر جای گذاشت و به شهر رفت و به مردم گفت:۲۹«بیایید مردی را ببینید که هرآنچه تاکنون کرده بودم، به من بازگفت. آیا ممکن نیست او مسیح باشد؟»۳۰پس آنها از شهر بیرون آمده، نزد عیسی روان شدند. در ميان اشخاصي كه تمام مدت مانند حواريون، عيسي را پيروي كردند عده اي از زنان بودند. عيسي بخانه مريم و مارتا وارد شده وبرادر آنها را زنده كرد. عيسي در بالين مادر زن پطرس كه بيمار بود حاضر شده او را كه در آتش تب مي سوخت شفا داد و دختر كوچك بايروس را كه مرده بود زنده كرد. موقعي كه بر صليب آويزان بود به يكي از شاگردانش دستور داد كه به مادر بيوه او توجه كند. و نخستين كسي را كه پس از قيامش از قبر خود را بر او ظاهر ساخت مريم مجدليه بود و مهمتر از اينها ميبينيم كه در موقع تعليم دادن بين مرد و زن تفاوت نميگذاشت چون معتقد بود احتياجات هر دوي آنها يكسان است. رسم ديگري كه بااوضاع زنان ارتباط محكمي داشت و هنوزدر دنياي جديد دارد ودر زندگي و اخلاق آنها تأثيرات قطعي ميبخشد رسم تعدد زوجات است. در دنياي غرب مخصوصا در دنياي مسيحيت اين رسم ناپديد شد ه است. ناپديد شدن اين رسم در اثر توسعه تعليمات مسيح در ناحيه وسيعي از جهان را بايد يكي ديگر از تحولات اجتماعي بزرگي دانست كه از حضرت عيسي و كليساي او سرچشمه گرفته است. يهوديان طبيعتا ميبايست به تقليد اجداد و پادشاهان سابق خود رسم تعدد زوجات را چيز عادي بدانند. زيرا ابراهيم ، يعقوب، موسي، داود، و سليمان نبي كه همه داراي زنان متعدد بودند و سليمان نبي هفصد زن رسمي و سيصد زن صيغه اي داشت. از زماني كه خداوند بشر را آفريد و هدفش اين بود كه قومي براي خود تشكيل دهد كه با او مشاركت كنند ابتدا آدم و حوا را انتخاب نمود كه آنها از راه اطاعت كامل خود قومي براي خدا تشكيل دهند ولي اين عمل بخاطر سرپيچي آنها انجام نگرفت تا اينكه خدا ابراهيم نبي را انتخاب كرد و به او وعده داد كه از او قوم كثيري براي خود به وجود خواهد آورد. ابراهيم از طرف خدا وعده گرفت كه همسر او سارا پسري خواهد زائيد و از او قومي براي خدا بوجود خواهد امد قومي كه هميشه از خدا اطاعت كرده و نام او را بين اقوام ديگر تبليغ كنند. بالاخره سارا حامله شده اسحاق را زائيد البته قبل از تولد اسحاق ابراهيم طاقتش نسبت به انجام وعده خدا بسر آمد و با توافق همسر خود سارا با كنيز مصري خود هاجر همبستر شده و هاجر حامله شده پسري زائيد كه نام او اسماعيل خوانده شد و خدا به هاجر هم قول داد كه فرزند او را بركت خواهد داد ولي خدا از ابتدا هدفش اين بود كه قوم خود را از فرزند سارا كه زن رسمي ابراهيم بود بوجود آورد به همين خاطر به سارا وعده فرزند داد. به همين دليل يهوديان و مسيحيان اسحاق را فرزند رسمي ابراهيم دانسته و معتقدند كه او و نوادگانش قوم اصلي خدا هستند. (اين توضيح را بدين جهت دادم تا خواننده بداند كه اعراب و يهوديان تا قبل از آمدن اسلام در كنار هم مثل برادر در صلح زندگي ميكردند و هيچگونه مشكلي نداشتند و دليل دومي كه قسمت بالا كه ربطي به بحث اصلي ما ندارد اوردم بدين دليل است كه اعراب هم بخاطر تماس با يهوديان رسم تعدد زوجات را داشتند قبل از آن خود مصريها ساليان سال تعدد زوجات بينشان رواج داشت و احتمالا يهوديان هم از آنها اين رسم را فرا گرفته بودند) برگرديم به بحث اصلي، گفتم كه يهوديان بنا به احترام گذاشتن به اجداد خود تعدد زوجين را احترام گذاشته و ميبايست رويه آنها را در زناشوئي بدون چون و چرا تقليد كنند.علماي دين يهود ميگفتند پادشاهان ميبايست 12 زن داشته باشند ولي مردمان عادي ميتوانند چهار يا پنج زن داشته باشند. اين تعليم در زمان مسيح تا حدي اجرا ميشد. هيروديس بزرگ 10 زن داشت. بهمين دليل عده زنان او بحدي كه علماي يهود قائل بودند نميرسيد. مسيح تعدد زوجات را منع نمود. پولس رسول كه رسول مسيح بود و 13 نامه در انجيل از او نوشته شده مينويسد: " هر خادم بايد شوهر وفادار تنها يك زن باشد و نيز بايد از عهده اداره فرزندان و خانواده خويش نيك برايد."( اولتيموتائوس 3: 12) اجراي اين قانون در عصري كه افرادي زيادي كه تعدد زوجات داشتند بسيار كار سختي بود ولي اولياي كليسا تصميم گرفتند كلام خدا را به اجرا در بياورند و هر عضوي از كليسا كه به تعددات زوجات متوسل ميشد اخراج ميكرد و عضويت آنها را از كليسا ملغا مينمودند تا اين قانون بين مسيحان اجرا شود. اين عمل كليسا مورد خشم پادشاهان و دولت وقت قرار ميگرفت و روساي كليسا را تبعيد ميكردند تا به اجراي اين قانون لطمه بزنند ولي مسيحان با وفاداري و با اينكه مورد ضرب و شتم قرار ميگرفتند قانون يك زني را لغو ننموده بلكه بيشتر ترويج ميكردند كه خدا اگر ميخواست مرد چند زن داشته باشد از ابتداي آفرينش 4 حوا يا بيشتر براي آدم خلق ميكرد. در عصر حاضر هم مبارزه با اين عادت مضر وجود دارد و فقط ملل مسيحي است كه در اين تحول مهم كاملا موفق گرديدند ولي هنوز در هند، ژاپن، چين، افريقا و ديگر ممالك اسلامي و هر جائي كه تأثير مسيحت كم است باز تعدد زوجات پيداست. دلايل برتري وحدت زوجه بسيار است. اولا طرز كار خالق دليل بر آن است چونكه هر جا در دنيا كه آمار صحيح در دست هست معلوم است كه عده دختران و پسراني كه متولد ميشوند تقريبا مساوي است. قابل توجه است كه روي هم رفته در مقابل هر صد دختر يكه بدنيا ميايد 104 پسر متولد ميشود، ولي در سن بزرگي بيشتر پسر ميمیرد ودر نتيجه در سن بلوغ دختر و پسر تعداشان با هم مساويست. پس معلوم ميشود كه خالق در نظر دارد براي هر مرد يك زن پيدا شود و اگر مايل بود كه مردها بيشتر از يك زن بگيرند معلوم است كه عده زنان را سه يا چهار برابر عده مردها خلق ميكرد. قابل توجه است كه هميشه بعد از جنگها پسران نسبتا زيادتر از از حد معلوم متولد ميشوند. گويا خداوند ميخواهد به اين وسيله جاي تلفات جنگ را پر سازد. نكته جالب توجه ديگر اينست كه حتي در عالم طبيعي حيواناتي مانند گوريل، شير، فيل وببر نسبتا با هوش ترند براي زندگي فقط جفت واحدي انتخاب مينمايند. انسان از عاطفه پاك و عميقي كه گاهي در بين آنها ديده ميشود تعجب ميكنند. بارها ديده شده است وقتي يكي از حيوانات جفت خود را از دست داد، اشتهاهايش زايل شده و نااميد گرديده از شدت غم وغصه مرده است. ميگويند روزي دسته اي از اردكها كه در آسمان نيورك پرواز ميكردند يكي از آنها به پنجره خانه آپارتماني برخورد ميكند بالش ميشكند و بداخل اتاق آن خانه پرتاب ميشود. صبح .وقتي صاحب خانه درب اتاق را باز ميكند ميبيند جفت آن اردك هم در كنار اردك بال شكسته ميباشد، با وجوديكه از شدت ترس ميلرزيد ولي جفت خودر را ترك نكرده بود. مدت چند هفته اين دو اردك در همان جا ماندند تا بعد از اينكه بال اردك تا حدي التيام يافت، پرواز كرده رفتند. حيوانات باهوش نسبت به جفت خود تا حدي وفادارند كه حتي از مرگ هم نمي ترسند. از مطالعه عالم حيوانات اين نتيجه بدست ميآيد كه وحدت جفت يك رابطه صحيح و طبيعي و غريزي در بين جنس مخالف است. وقتي شادي و خوشحالي يك خانواده را مورد بررسي قرار ميدهيم خواهيم ديد كه در هر خانه اي كه يك مرد و يك زن وجود دارد اتحاد و اعتماد بيشتر است. زيرا همانطور كه هيچ مردي ميل ندارد زن او مشترك باشد، طبيعتا زنان هم مايل نيستند شوهرشان مشترك باشد. حسد و رنجش و ميل به انتقام غالبا در خانواده هائي است كه در آن بيش از يك زن وجود دارد. و پيداست كودكاني كه در چنين محيطي متولد و بزرگ ميوشند نميتوانند از تعليم و تربيت صحيح برخوردار شوند. يك خانم غربي كه بمدت دوسال در يكي از كشورهاي اسلامي گردش ميكرد ميگفت در آن مدت دويست زن از او خواستند كه برايشان زهر تهيه كند تا خودكشي كرده و از زندگي با شوهر خود كه تعداد بيشتري زن داشتند نجات يابند. يكي ديگر از ضررهاي تعددات زوجات اينست كه وقتي مردان بيشتر از يك زن ميگيرند تعداد زنان براي مابقي مردان كم ميشود و يك حالت نامساوي بوجود ميآيد. تأثير تعدد زوجات اينست كسانيكه نميتوانند صاحب خانواده شوند ناچار بطرف زنان معدودي كه حاضرند در برابر دريافت پول تمايلات جنسي آنان را برآورده كنند روي اور ميشوند. خانواده اي كه از يك زن و يك مرد تشكيل ميشود تنها نوع خانواده است كه بر اساس مساوات زن و مرد بنا شده است. وقتي در خانه سه زن وجود دارد، ارزش زن به اندازه يك سوم مرد است. در خانواده ايكه تعدد زوجات است زندگي ارزش و معني حقيقي و گرانبهاي خود را ازدست ميدهد. كليساي مسيح با دادن جنبه معنوي به خانواده اساس روحاني آنرا تحكيم نموده با تعدد زوجات بمبارزه پرداخت. داشتن يك زن از يك طرف شعار ديني شد و از طرف ديگر اين رسم را نشانه اتحاد با مسيح یا كليساي خود ميدانند. بخاطر همين اين فكر كه مرد بايد يك زن و زن بايد يك شوهر داشته باشد در بين مسيحيان در 2هزار سال گذشته تا به امروز با این روش مبارزه كرده اند تا اینکه در ممالك غرب به صورت قانون در آمده است.
زندگی عنکبوتی شهادتی از برادر حسام را دریافت
کردیم که مربوط به زمانی است که ایشان بطور معجزهآسایی با مسیح و کلام
پرقدرت او آشنا شدند. سالها پیش کتابی را خواندم که نامش "مسخ" بود. این کتاب را فرانتس
کافکا نویسنده بدبین چکسلواکی نوشته بود که خود بارها از پوچی و ناامیدی
زندگی دست به خودکشی زده بود. در این کتاب، نویسنده شخصی را معرفی میکند
که قهرمان داستان است و یک روز که از خواب بیدار میشود، خود را به شباهت
عنکبوت میبیند و اتفاقات را از دیدگاه خودش با همان شخصیت، ولی با هیبت
یک عنکبوت بررسی میکند. راستش از داستان زیاد خوشم نیامد. میگفتم آخر
این هم موضوع است که شخصی تبدیل به عنکبوت گردد! از آن به بعد دیگر احساس
خوبی نسبت به کافکا نداشتم، بطوریکه به سراغ داستانهای دیگرش بنامهای
"قصر" و "محاکمه" نرفتم. چند سال از این جریان گذشت... در یک اردوگاه پناهندگی در یکی از دهکدههای ایالت بایرن در جنوب آلمان
در اتاقی که در اختیارم گذاشتهاند، کنار پنجره ایستادهام و بیرون را
نگاه میکنم. چقدر زندگی برایم پوچ، یکنواخت و بیارزش شده است. هیچ
حرکت و جنبشی نیست. زمان همچنان میگذرد و هیچ اتفاقی نمیافتد. مانند
آبی که در برکهای گیر افتاده و هیچ جوش و خروشی در آن نیست. عیب کار
کجاست. عیب از این کشور است؟ عیب از مردم آن است؟ عیب از دوستان خودم
است یا از خود من؟ راستش خودم هم نمیدانم. چند روزی است که با رختخواب رابطۀ زیادی پیدا کردهام! نمیخواهم از
روی آن بلند شوم. چون صدای گوشخراش چوبهای زیر پایم سکوتی را که دوست
دارم از بین میبرد. تنها سرگرمی، تلویزیون بود که آن هم در دعوایی که بر
سر تماشای فوتبال یا سریال آمریکایی درگرفت، از پنجره به بیرون پرتاب شد!
یک شب ساعت ۱۲ به خواب رفتم و وقتی چشمانم را گشودم باز هم هوا تاریک بود.
احساس کردم چند ساعتی بیشتر نخوابیدهام، ولی در حقیقت اینطور نبود. یک
روز گذشته بود و این روز را من در خواب بودم! وقتی بیدار شدم شخصی وارد
اتاق شد و ظرفی را کنار تختم گذاشت. دوستم بود که آرام میگفت بهتر است
این غذا را بخوری چون ممکن است ضعف کنی. بیچاره راست میگفت، غیر از
هشدار او صدای غار و غور شکمم نیز این مسأله را تأئید میکرد., یک شب در اوج تاریکی شب، نور قوی و خیرهکنندهای، اتاقم را از بیرون
روشن کرد. وقتی به کنار پنجره رفتم، دوست مجارستانیام را دیدم که در
کوچه ایستاده و میگفت که نورافکنی را در خیابان پیدا کرده است که
میخواست آن را به من هدیه کند که با روشنایی آن کمتر به خواب بروم!؟
پروژکتور را از او گرفتم و به اتاق آوردم و از همان تختخواب آن را روی
تمام سطح اتاق گرداندم و ناگهان در گوشه سمت چپ اتاق، حرکت موجود کوچکی
نظرمرا بخود جلب کرد. آه، یک عنکبوت خیلی کوچولو! با چه استادی در گوشۀ
اتاق تارهای خود را تنیده بود. فردای آن روز به همۀ دوستان اعلام کردم که
صاحب یک هماتاقی شدهام! دوستی ما از آن شب شروع شد و با گذشت زمان علاقهام هر روز به این
موجود کوچولوی گوشه اتاق بیشتر و بیشتر میشد و احساس رضایتی به من دست
داده بود. شاید او نیز خودش آن را حس کرده بود، چونکه هر شب بر وسعت قلمرو
تارهایش میافزود. شبها بیشتر ساعات خود را تا نیمههای شب با نورافکن
مواظبش بودم و هدفم این بود که با روشن کردن قلمرو فرمانرواییاش او را در
گرفتن طعمه کمک کنم. اتفاقاً نقشه خوبی بود، چون مگسها به هوای نور
میآمدند و ندانسته در تارهای او گیر میافتادند و عنکبوت هم مهلت نمیداد.
به محض گرفتاری طعمه، تارها میلرزید و با این لرزش، عنکبوت با سرعتی
باورنکردنی خود را به آن میرساند و با تنیدن تارهای مخصوص دیگری در اطراف
طعمه، آن را خفه و در حقیقت بسته بندی میکرد و آن را در گوشهای بصورت
ذخیره نگه میداشت. بعضی مواقع هم که ذخیره انبار تمام میشد و خبری از طعمه نبود، خودم
مگسها را در هوا میگرفتم و آن را بطرف تارها پرتاب میکردم. گاهی اوقات
هم دوستم سراسیمه در اتاق را میگشود و با در دست داشتن مگسی وارد میشد و
میگفت: طعمه آوردهام، عنکبوت کجاست؟! عجب حکایتی شده بود این عنکبوت ما، شاید بهتر است بگویم این هم اتاقی
من. بنظرم عجیب نیست که انسان در موقعیتهایی حتی با با یک موجود ریز و
شاید بنظر خیلیها زشت و کریه هم میتواند ارتباط عاطفی برقرار کند. شاید
خندهدار باشد، ولی بین من و او یک رابطۀ غیرعادی ایجاد شده بود. بعضی
مواقع که از خانه بیرون میرفتم احساس میکردم که دلم برایش تنگ شده است و
دوست داشتم خود را سریعتر به خانه برسانم. آیا من سلامتی روانی خود را
از دست داده بودم؟ خودم میدانستم که در شرایط غیرعادی هستم، ولی
نمیتوانستم این را قبول کنم که دیوانه شدهام! آخر دیوانگی که به این
راحتی نمیشد! شبها واقعاً به عنکبوت فکر میکردم و تمام حرکاتش را زیر نظر داشتم.
تمام رفتار و حرکاتش حکایت از یک چیز میکرد و آن "زندگی" بود. قلمرو
تارهایش قلمرو زندگیش بود. کاش میشد با او صحبت کرد. سؤالهای زیادی
میتوانستم از او بکنم. براستی آیا او از زندگیش راضی بود؟ آیا خوشحال
بود؟ آیا برای ادامه زندگی به امید احتیاج داشت؟ آیا هدف از زندگی را
میدانست؟ زندگی برای من که باصطلاح اشرف مخلوقات بودم و دارای مزایای
زیادتر از موجود دیگر، آن ابهت و اهمیت خود را از دست داده بود. برای من
زندگی دیگر معنی نداشت. کجا هستم؟ چه میکنم؟ هدف چیست و امید کجاست؟
احساس میکردم تهی و بیحاصل شدهام. اگر این عنکبوت هم نبود، هیچ
مشغولیتی برای گذران اوقات نداشتم. نمیدانستم اگر او را نداشتم با این
زمان که پیش رویم است چکار میکردم. آیا من مرده بودم یا در حال مرگ
بودم؟ من به خارج از کشور آمده بودم تا برای خودم زندگی آبرومندی را دست و پا
کنم، ولی سقوط کردم و در ناملایمات زندگی فرو ریختم. حال میدانستم که
زندگی من پایه و اساس محکمی ندارد. خود را به انواع کارهای خلاف آلوده
کردم و بیشتر اوقات زندگیم را با مشروب بسر میبردم تا در فراموشی مصنوعی
آن با واقعیتهای زندگی روبرو نشوم. ترس و ناامیدی تمام وجودم را فرا
گرفته بود و در دالانهای تاریک این زندگی، هیچ نوری را نمیدیدم. عنکبوت من که با افتخار از او نام میبردم، هر روز بزرگتر و بزرگتر
میشد. دیگر برای خودش محبوبیتی بهم زده بود. محبوبیتش از ما انسانها نیز
بیشتر شده بود. دوست مجارستانیام وقتی مرا میدید بجای اینکه حال مرا
بپرسد، سراغ عنکبوت را میگرفت و مشتاقانه جویای حال او بود! حتی دخترهای
زیباروی لهستانی هم اگر به سراغ من میآمدند، بخاطر خودم نبود! احساس
میکردم هر لحظه او بزرگ و بزرگتر میشود و من کوچک و کوچکتر. مثل اینکه
جای من و او عوض شده بود. او زندگی خودش را میکرد و هر روز سرحالتر میشد
و من هر روز بیشتر در تارهای مرگ فرو میرفتم. او جای مرا گرفته بود.
اینجا بود که ناگهان بیاد کتابی افتادم که سالها قبل خوانده بودم و آن
کتاب "مسخ" بود. آیا برای من هیچ امیدی نبود و باید همینطور به سقوط خود ادامه
میدادم. دیگر از این زندگی عنکبوتی خسته شده بودم. میخواستم نورافکنی
پیدا کنم که زندگی مرا بطور واقعی روشن سازد. در این افکار روزها را سپری
میکردم تا اینکه آن روز از راه رسید. اتاقی که در آن زندگی میکردم واقعاً کثیف و غیرقابل تحمل شده بود. یکی
از دوستان مرا تشویق کرد که تمیز کردن اتاق در تغییر روحیه مؤثر است.
میگفتند در آفریقا روانشناسی خوانده است و مشورتهای خوبی میدهد! به هر
جانکندنی بود شروع به تمیز کردن اتاق نمودم و در زیر رختخوابم به وسایلی
برخورد کردم که احتمالاً سالها در آنجا بود و این را میشد از روی گردوخاک
زیادی که روی آنها نشسته بود تشخیص داد. در انتهای تخت دستم به کتابی
خورد. آن را بیرون آوردم و چون با کتاب میانهام خوب بود، آن را با اشتیاق
پاک نمودم. در میان تعجب خودم این کتاب به فارسی بود و نام آن "انجیل عیسی مسیح"
بود. این واقعه شاید از عجیبترین وقایع زندگیم بود. این کتاب خبر خوشی
بود که از صاحب آن به من رسید و هدفش اعلام همان تغییر، امید و حیات بود.
این کتاب مرا زیرو رو کرد و افکارم را بهم ریخت. محیط ساکن و بیحرکت من
ناگهان جنبش خورد. احساس میکردم که جریان آبی، زندگی مردابگونۀ مرا به
حرکت در آورده است. مثل اینکه نیرویی ناشناخته در تلاش بود تا مرا از
دنیای مردگان فراخواند. تغییری ناشناخته در من آغاز شد، بطوریکه محیطم را به گونهای دیگر
میدیدم. چیزی در من در حال ریشه زدن بود و نهالی که میخواست خود را از
زمین سفت بیرون کشد. عنکبوت را فراموش کردم و صادقانه به خود نگریستم.
تبدیل به آهستگی در حال انجام شدن بود. و وظیفۀ من فقط این بود که با این
تبدیل همراهی کنم. خداوند عیسی مسیح میخواست با قدرت خود تارهای اسارت زندگی مرا پاره
کند و آزادی را به من هدیه نماید.البته این ساده نبود و مقداری درد داشت
ولی بالاخره نهال آزادی از اسارت شیطان به گل نشست. حالا دیگر خود را با
یک عنکبوت نزدیک و همدم نمیدیدم. حالا دیگر یک مرده نبودم، بلکه زنده
بودم و زندگی برایم شیرین و لذتبخش بود. حال میدانستم که هدف کجاست و
امید چیست. من به دنیای زندگان برگشتم و این بازگشت در قدرت و توان من
نبود بلکه او مرا آورد. او که این تبدیل را انجام داد و کسی جز عیسی مسیح
خداوند نبود. کنار پنجره ایستادهام و بیرون را نگاه میکنم. چقدر زندگی با سابق
فرق کرده است. وضعیت و شرایط بیرون همان است. چیزی در درون عوض شده
است. همه چیز در حال حرکت است. زمان میگذرد ولی میدانم که برایم
ارمغانی نیکو میآورد.گوشههای اتاق را از وجود تارها پاک کردهام. هیچ
خبری از عنکبوت نیست. پرژکتور را بیرون انداختم زیرا که دیگر به آن
احتیاجی نبود. نقطۀ تاریکی نداشتم که لازم باشد با نورافکن آن را روشن
کنم، بلکه آن نور حقیقی که از ازل همچنان میدرخشید، تمام زندگیام را
روشن کرده بود. آنچه
كه برای انسان همواره مهم بوده است، تماس و ارتباط با چیزهای
دیدنی است. اما افسوس كه چیزهای دیدنی، موقتی و ناپایدارند و
بهزودی از میان خواهند رفت. برای آنانی كه میخواهند با "عالم
دیگر" ارتباط داشته باشند، چیزهای دیدنی این دنیا زندانی بیش
نمینماید. اما اگر پدیدههای دیدنی از میان خواهد رفت، آیا بهتر
نیست از همین الآن در پی چیزهای نادیده بشتابیم؟ بسیاری از
مردم به وجود خدا اعتقاد دارند، اما انتقاد میكنند كه چرا نمیتوانند
خدا را ببینند؛ این قبیل افراد سطحینگر معتقدند كه اگر میشد خدا را
دید، همه مردم به او ایمان میآوردند. عدۀ دیگری نیز هستند
كه خود را مُلْحِد یا ضدخدا مینامند؛ اینها معتقدند كه اگر خدا وجود
میداشت، میشد او را دید. هرچه كه نادیدنی باشد، غیرمعقول است و
غیرقابل پذیرش. اما یك نفر را میشناسیم كه اشتیاق داشت خدا
را ببیند، نه با انگیزۀ سطحینگران و نه با دیدگاه ملحدان، اما
بهخاطر اشتیاقی كه برای شناختن بیشتر خدا داشت. او به خدا عرض
كرد: «مستدعی آنكه جلال خود را به من بنمایی.» عجیب است كه خدا
او را برای این درخواست سرزنش نكرد، فقط به او هشدار داد و فرمود:
«روی مرا نمیتوانی ببینی زیرا انسان نمیتواند مرا ببیند و زنده
بماند.» این جواب كاملاً روشن و قابل درك است. اما خدا نكتۀ دیگری
نیز فرمود كه چندان قابل درك نیست. خدا فرمود كه موسی را در شكاف
صخره خواهد گذاشت و از مقابل او عبور خواهد كرد، اما نخواهد گذاشت او
را از روبرو ببیند، بلكه وقتی عبور كند، خواهد گذاشت كه او را از پشت
سر ببیند (خروج ۳۳:۱۸-۲۳). منظور چیست؟ آیا هیچ عالم الهی
توانسته این را درك كند؟ در پس این وعده، رازی هست. در پس
واقعه، یعنی وقتی موسی خدا را از پشت سر دید نیز رازی هست. ایمان
درست در همان نقطهای آغاز میشود كه راز آغاز میشود. تا زمانی كه
از خدا وعدهای غریب دریافت نكردهایم، وعدهای كه ما را به حركت
وادارد، مسائل الهی برایمان چیزی جر مذهب و فلسفه و الهیات نخواهد
بود. برای درك این نكته كه خدا نادیدنی است، ایمان زیادی لازم
نیست. او نادیدنی است فقط به این دلیل ساده كه نامحدود و
لایتناهی است. ما فقط چیزهایی را میتوانیم ببینیم كه حدی دارند.
ما در واقع فقط حدود اشیاء را میبینیم، نه آنگونه كه آنها در
واقعیت هستند. خدایی كه بهطور مطلق بدون حد و نهایت است، هیچگاه
تبدیل به "مفعولی" برای چشم ما نخواهد شد؛ او خود فاعل هر فعلی
است، او سرمنشأ تمامی واقعیت است؛ او "چیز" نیست، بلكه "روح" است.
به همین جهت مسیح فرمود كه خدا روح است و هر كه بخواهد او را
بپرستد، باید به روح و راستی بپرستد. خدا خدایی است نادیدنی.
انسان نمیتواند او را ببیند، مگر اینكه او خودش خود را بر انسان
آشكار سازد. خدا نادیدنی است و غیرقابل دسترس، چرا كه بهغایت عظیم
و لایتناهی است. پس وقتی خود را آشكار و مكشوف میسازد، در واقع خود
را فروتن میسازد تا به آن شكل ظاهر شود كه برای ما قابل ادارك
گردد. بهعبارت دیگر، او خود را كوچك میسازد. این امر دیگر به مسائل
دینی و فلسفی مربوط نمیشود، بلكه امری است مربوط به ایمان. فقط
در قلبمان میتوانیم این را درك كنیم. این امری است غریب اما
ممكن؛ خدا "میخواهد" كه با انسان ارتباط داشته باشد. فروتنی خدا
همیشه منجر به فعلی مكاشفهای میگردد. به دیگر سخن، او كوچك
میشود تا توجه ما را جلب كند. لامتناهی بودن جوهر اوست و فروتنی
ظاهر و تجلیاش. این امر ممكن است بهنظر انسان متناقض جلوه
كند. انسانی اگر بزرگ باشد، نمیتواند كوچك هم باشد و اگر كوچك باشد،
دیگر نمیتواند بزرگ باشد. اشیاء بیجان نیز نمیتوانند شكل و قالب
خود را تغییر دهند. آنها فقط شیء هستند. اما خدا خلاِ متعال است. اگر
غیر از این بود، چگونه یعقوب میتوانست اعتراف كرده، بگوید: «خدا را
روبرو دیدم و جانم رستگار شد» (پیدایش ۳۲:۳۰). هر مخلوقی كه
به خدا نزدیك شود، از صحنۀ هستی محو خواهد شد. اما فیض خدا سبب
میشود كه خود را تا درجهای فروتن و كوچك سازد كه انسان با دیدن
او، بهجای نابودی، حیات یابد. این به معنی آن نیست كه خدا
كوچك است؛ خدا خود را كوچك میسازد؛ یا بهعبارت سادهتر، او خود را
فروتن میسازد تا بتواند خود را به بشر مكشوف نماید. خدا غیرقابل
تغییر است، به همین دلیل نمیتواند كوچك شود. به همین دلیل، وقتی
وارد حوزۀ ادراك بشری میگردد، خود را فروتن میسازد تا خود را مكشوف
نماید. هیچ انسانی نمیتواند از یك انفجار اتمی جان سالم
بهدر ببرد، هرچقدر هم نیرومند باشد. به همان ترتیب، هیچ بشری، هر
چقدر هم از لحاظ اخلاقی و معنوی دارای كمالات و فضایل باشد،
نمیتواند در محضر خدا بایستد. پس چگونه در طول تاریخ بعضی از
انسانها به خود جرأت دادهاند و خواستار آن شدهاند كه روی خدا را
ببینند؟ آنان قطعاً به این راز دست یافتهاند كه چیزی فراتر از
نیروی اخلاقی و معنوی بشر وجود دارد، چیزی دیگرگون. انسانهایی از
این دست از قدوسیت خدا بیخبر نیستند؛ اما آنان به یك راز دست
یافته بودند، راز محبت خدا. این محبت خدا است كه امكان این را
فراهم میسازد كه هر كس كه برای دریافت فیض الهی فروتن میشود،
بتواند به او تقرب جوید. اما افسوس كه انسان خاكی خدا را
نمیپذیرد؛ او در هر شكل و حالتی كه میكوشد با انسان ارتباط برقرار
كند، انسان از او میپرهیزد. اگر با قدرت و جبروت خود را به مكشوف
سازد، انسان میهراسد و میگریزد، همچون زمان موسی؛ اگر خود را فروتن
سازد و در هیأتی مظلوم و متواضع ظاهر شود، مورد تمسخر و تحقیر انسان
واقع میگردد و سرانجام "مصلوب" میشود. «خوار و نزد مردمان مردود و
صاحب غمها و رنجدیده و مثل كسی كه رویها را از او بپوشانند و خوار
شده كه او را بهحساب نیاوردیم» (اشعیا ۵۳:۳). آیا خدا راه
دیگری برای مكشوف ساختن خود به انسان داشت، جز راه عیسی، فرزند
یگانهاش؟ آیا میتوانید خدا را در هیأت و ظاهر دیگری تصور كنید، جز
هیأت عیسی، فروتن، متواضع، ملایم، پر از لطف و عطوفت و شفقت؟ در
مقابل این خدا چه واكنشی نشان میدهید؟ بیایید همچون موسی، عار
مسیح را دولتی بزرگتر از خزائن این جهان بپنداریم و بهسوی پاداش
الهی نظر بداریم و آن نادیده را ببینیم و "استوار" بمانیم
(عبرانیان ۱۱:۲۶ و ۲۷).
خداوند در تاریخ کتابمقدس همیشه نسبت به ایرانیان عزیز نظر
لطف و تفقد خاصی داشته است. برای نمونه نام کوروش اولین پادشاه ایران ۱۱
بار در کتابمقدس با عزت و حرمت آمده است. خداوند ۱۵۰ سال قبل از تولد
کوروش در اشعیا باب ۴۵ آیات ۳-۱ کوروش را مسیح یا برگزیده خود مینامد و
او را برای آزادی قوم بنیاسرائیل از اسارت بابلیان بهکار میبرد. همین طور ۵۰۰ سال قبل از میلاد مسیح، در زمان داریوش پادشاه،
خدا اجازه داد که دانیال نبی که یکی از اسرای یهودی بود به مقام
نخستوزیری برسد تا از طریق این پیامبر بزرگ و نخستوزیر حکیم و مدبر،
جلال و شکوه خود را به ایران و ایرانیان بشناساند. همچنین خداوند در زمان اخشوروش پادشاه، ملکه استر را که یک
دختر معمولی یهودی بود در ایران عزیز بهکار میبرد، و او مانعِ اجرای
بلایی عظیم یعنی توطئه قتلعام یهودیان توسط هامانِ شریر میشود (در این
مورد لطفاً به کتاب استر مراجعه کنید). مقبره استر و مُردخای در همدان و
مقبره دانیال نبی در شوش قرار دارد که هر دو از شهرهای ایران هستند. نه تنها در عهدعتیق بلکه در عهدجدید نیز خداوند لطف خود را
از ایرانیان دریغ نمیکند. برای نمونه در زمانی که روحالقدس در روز
پنطیکاست بر شاگردان مسیح نازل شد، نوشته شده است که از پارتیان و مادیان
و عیلامیان که اقوامی ایرانی بودند در آنجا حضور داشتند. این اقوام شاهد
نزول پرجلال روحالقدس بودند و میشنیدند که چطور ایمانداران خدا را به
زبان مادری خودشان پرستش میکنند (اعمال ۲:۹-۱۱). مقبره یکی از ۱۲
حواری مسیح بهنام تدی یا طاطهوس در استان آذربایجان غربی نزدیک شهر ماکو
قرار دارد. این مکان یکی از زیارتگاههای بزرگ ارامنه نیز میباشد. ولی از همۀ اینها با شکوهتر اینکه در روزهای تولد عیسی مسیح
شاهد برکت بسیار بزرگتری برای ایرانیان هستیم. خدا افتخاری بزرگتر از
افتخارات دیگر به ما ایرانیان عطا کرده است، بدین معنا که اجازه داده است
یک یا دو نفر از اولین کسانی که نجاتدهنده عزیزمان را بههنگام میلاد او
ملاقات کردند، ایرانی باشند. جالب این است که قبل از اینکه یهودیان مذهبی که خود را قوم
برگزیده خدا میدانستند عیسی مسیح را زیارت بکنند، ایرانیها او را ملاقات
کردند. داستان ملاقات مجوسیان یا ستارهشناسان از عیسای نوزاد در
انجیل متی ۲:۱-۱۱ نقل شده است و درسهای مبارکی در این روزهای میلاد
برای ما دارد. همانطور که میدانید بههنگام تولد عیسی مسیح از یک طرف
شبانان فقیر، بیسواد و گمنام بشارت تولد مسیح را از فرشتگان شنیدند و
برای ملاقات او به آخور رفتند، و از طرف دیگر ستارهشناسانِ دانشمند و
باسواد و دولتمند که افراد صاحبمنصبی نیز بودند به ملاقات عیسی مسیح
میآیند تا معلوم شود که عیسی مسیح برای همۀ قشرها و گروهها و طبقات
اجتماعی و ملل مختلف به این جهان آمده است و برای همۀ آنها پیام خاصی دارد. هم شبانان سادهدل و گمنام و فقیر و بیسواد و هم مجوسیان
معروف و ثروتمند و دانشمند به ملاقات این نوزاد آسمانی نیاز داشتند. بر
طبق شواهد تاریخی، ایران نیز مانند مصر، هند، و یونان یکی از مراکز مهم
ستارهشناسی در دنیای آن روزگار بود و اخترشناسان و دانشمندانِ علم نجوم
در تابستانها مرکز کارشان در شهر همدان قرار داشت و در طول زمستان بهعلت
صاف بودن آسمان در شهر شوش به تحقیقات علمی خود میپرداختند. حال باید این سؤال را از خود بپرسیم که ملاقات مجوسیان از عیسی برای ما چه پیامی دارد؟ ظاهراً مجوسیان بر اساس مطالعه اعداد ۲۴:۱۷ در عهدعتیق
متوجه این پیشگویی شده بودند که: «ستارهای از یهودا طلوع کند و عصایی
(پادشاهی) از اسرائیل خواهد برخاست.» پس بر اساس کلام خدا منتظر ظهور این پادشاه آسمانی بودند.
وقتی متوجه شدند که ستاره مخصوص این پادشاه در آسمان نمایان شده است، با
وسایل مسافرتی آن زمان که احتمالاً شتر یا اسب بود فرسنگها راه طولانی را
تا هفتهها طی کردند. بهنظر میآید که آنها در طول شب سفر میکردند تا
بتوانند حرکت ستاره را دنبال بکنند، و در طول روز استراحت مینمودند.
واقعاً متحمل شدن این همه زحمت مسافرت و سختی راه آن هم از سوی این علمای
بزرگ برای چه بود؟ برای این بود که آنها حقجو و تشنه و مشتاق ملاقات با
پادشاه آسمانی بودند. آنها با اشتیاق در جستجوی طفل میگشتند. دقت کنید به
سؤال تکاندهندۀ آنها که قصر هیرودیس را در اورشلیم به لرزه درآورد. این
سؤال بیانگر فریاد اشتیاق آنها برای ملاقات با مولود آسمانی بود: «کجاست آن مولود که پادشاه یهود است؟ زیرا که ستاره او را در مشرق دیدهایم و برای پرستش او آمدهایم.» (متی ۲:۲). مجوسیان برای دیدن این مولود آسمانی و شاه شاهان که از ملکوت
اعلی به میان ما انسانهای خاکی آمده بود حاضر بودند هر بهایی بپردازند.
این طفل ارزش و لیاقت آن را داشت که برای ملاقات و پرستش او هر زحمتی را
تقبل بکنند. جالب است که با اینکه اورشلیم یعنی مرکز مذهبی یهودیان فقط ۶
فرسنگ یعنی ۳۶ کیلومتر با بیتلحم فاصله داشت، اما هیچ کدام از رهبران و
علمای مذهبی اورشلیم لایق شمرده نشدند که این نوزاد آسمانی را ملاقات
بکنند. علت اصلی این بود که آنها در انتظار این منجی نبودند و او را
نمیجستند، و حال آنکه مجوسیانِ تشنه و جوینده، هزاران کیلومتر را با
اشتیاق قلبی طی کرده بودند و به همین دلیل موفق به ملاقات عیسی مسیح شدند. حقیقتاً که جوینده یابنده است. خداوند در کلامش میفرماید
«هر که مرا به تمامی دل و جان خود جستجو کند، مرا خواهد یافت» (ارمیا
۲۹:۱۳). برخلاف تصور رایج، دعوت عیسی مسیح برای عموم مردم نیست، بلکه
برای همۀ انسانهای تشنه و جوینده است. عیسی فرمود «هر که تشنه است نزد من
آید و بنوشد» (یوحنا ۷:۳۷). چرا حقیقت شناخت مسیح بر بسیاری از دوستان
آشکار نمیشود؟ چون طالب و جویای شناخت حقیقت نیستند. مسیح به یهودیان
بیایمان گفت: «نمیخواهید نزد من آیید تا حیات یابید. اگر کسی بخواهد
ارادۀ خدا را بهعمل آورد او خواهد دانست که تعلیم من از جانب خدا هست یا
نه» (یوحنا ۵:۴ و ۷:۱۷). اگر بنده تشنه نباشم و میلی به خوردن آب نداشته
باشم، ولی شما در دهان من یک قیف بگذارید و یک بُشکه آب در شکم من خالی
کنید چه اتفاقی میافتد؟ روشن است که آبی که منشأ حیات است سبب مرگ من
میشود. آب وقتی لذتبخش و دلچسب و گواراست که من برای نوشیدن آن عطش
داشته باشم. دوستان عزیز صمیمانه به این سؤالات پاسخ دهید: آیا واقعاً
تشنه شناخت حقیقت هستید؟ آیا قلباً جوینده راه نجات و رستگاری هستید؟ آیا
با تمام وجود مایل هستید نجاتدهندۀ جهان را بشناسید؟ آیا عمیقاً راغب
هستید این پادشاه آسمانی را که برای رستگاری شما از گناهانتان به این
جهان آمده است ملاقات کنید؟ اولین شرط پاسخ به این سؤالات این است که تشنه وجود او و ملاقات با او باشید. نمونهای از این نوع تشنگی را در داود نبی میبینیم: «چنانکه آهو برای نهرهای آب شدت اشتیاق دارد، همچنان ای خدا
جان من اشتیاق شدید برای تو دارد. جان من تشنۀ خداست، تشنۀ خدای حی که کی
بیایم به حضور او حاضر شوم» (مزمور ۴۲:۱-۲). مطمئن باشید که برای اینگونه تشنگان، وعده این است که آب
حیات بهجهت رفع عطش آنها فراهم خواهد شد: «خوشابهحال گرسنگان و تشنگان
عدالت زیرا ایشان سیر خواهند شد» (متی ۵:۶). مجوسیان از تحقیقات خود دربارۀ ستاره متوجه شده بودند که این
ستارۀ درخشان در آسمان سرزمین یهودیه در میان قوم اسرائیل طلوع خواهد کرد،
ولی دقیقاً نمیدانستند این واقعه در کجای یهودیه رخ خواهد داد. به گمان
آنها این مولود آسمانی که شاه شاهان نامیده میشد به احتمال زیاد باید در
پایتخت مذهبی، سیاسی و تجاری قوم یهود یعنی در اورشلیم مقدس که معبد بزرگ
یهودیان نیز در آنجا بود بهدنیا میآمد و بههمین خاطر نیز او را در
اورشلیم جستجو میکردند. این مجوسیان احتمالاً انتظار داشتند تولد شاه
شاهان در یکی از قصرهای باشکوه اورشلیم در جلال و عظمت دنیوی و با حضور
همۀ بزرگان و روسای مذهبی، علمی و سیاسی صورت بگیرد. ولی معیار آنان با
برنامه و روش الهی کاملاً فرق داشت. در حقیقت معیار آنان معیار اشتباهی
بود که ریشه در عقل و منطق انسانی داشت. آنها بههیچ وجه باور نمیکردند
که این ستاره آسمانی جلال خود را در فقیرترین شهر یهودیه یعنی در دهکدۀ
گمنامی بهنام بیتلحم، آن هم در آخوری پست و کثیف در بین گاوان و
گوسفندان نمایان سازد. بهعلاوه مادر طفل نیز دختر گمنام و ساده و فقیری
بهنام مریم بود که خدا افتخار تولد طفل را به او عطا کرده بود. اما خدا مجوسیان را فروتن ساخت و معیارها و ارزشهای آنها را
عوض کرد و به آنها فهماند که جلال این پادشاه آسمانی از نوع دیگری است.
آنان برای دیدار این مولود میبایست فروتن میشدند و از غرور و جاه و جلال
خود پایین میآمدند. آنها باید از معیار الهی پیروی میکردند که براساس
آن: «هر که خود را برافرازد پست گردد و هر کس خویشتن را فروتن سازد
سرافرازی یابد» (لوقا ۱۸:۱۴). دوستان عزیز روش خدا امروز نیز دقیقاً چون زمان گذشته است.
تنها کسانی که در حضور خدا متواضع شوند و روش فروتنانه او را بپذیرند
استحقاق دیدار مولود آسمانی را خواهند داشت. شرط ملاقات با پادشاهِ پادشاهان این است که از معیارهای
متکبرانۀ خود دست برداریم و در حضور او فروتن شده، تابع روش او بشویم. در
آن صورت است که افتخار دیدن مولود آسمانی نصیب ما نیز خواهد شد. درست است
که خدای ما خدایی عظیم، قادر مطلق، پرجلال و بزرگ است، ولی این خدای عظیم
با بزرگانی که به عظمت و جلال و علم و ثروت خود فخر میکنند کاری ندارد
بلکه خودش را به افراد فروتن و کوچک و حقیر که حاضرند در حضور او خوار
شوند و از تخت غرور خود پایین بیایند ظاهر میسازد. مزمور ۱۱۳:۳-۸ بیانگر این حقیقت است. سراینده مزمور در این
قسمت میگوید که با اینکه خداوند بر جمیع امتها متعال است و جلال وی فوق
آسمانهاست و هیچ کس مانند او متعال و بیهمتا نیست، ولی همین خدای بزرگ و
پرجلال، بر آسمانها و بر زمین نظر میافکند تا شخص فروتن و مسکین را از
خاک بلند کند و فقیر را از مزبله برافراشته، او را با بزرگان بنشاند، یعنی
با بزرگان قوم خویش. امروز هم روش و شرط ملاقات خدا با انسانها همان روش
و شرط گذشته است. آیا شما نیز حاضرید برای ملاقات این موجود آسمانی ولو
اینکه مانند مجوسیانْ دانشمند و ثروتمند و صاحبمنصب باشید، خود را در
حضور او فروتن کنید و در برابرش به زانو افتاده، او را که لایق پرستش است
سجده کنید؟ این همان کاری بود که مجوسیان کردند: «و به خانه درآمده، طفل
را با مادرش مریم یافتند و به روی در افتاده، او را پرستش کردند» (متی
۲:۱۱). بنده شخص فوقالعاده مغروری را میشناسم که سالها پیش به
کلیسای تهران آمد. در حین موعظه من، ایشان با سر افراشته و چهرهای که
علائم تمسخر و تحقیر در صورتش کاملاً مشهود بود به موعظه بنده گوش میداد.
ولی هر دو دقیقه یک بار در گوش دوستی که کنار او نشسته بود مطلبی میگفت و
هر دو با هم میخندیدند. بنده در وسط موعظه باری در قلبم ایجاد شد و موعظه
را قطع کرده، به جماعت گفتم: «همه در دعا باشیم تا روحالقدس مردم را نسبت
به گناه مجاب بکند.» پس از دعای جدی، خداوند در همان شب در قلب این مرد
کار کرد و او برای توبه به جلوی منبر آمد. این شخص با اشک و آه توبه نمود
و سپس در شهادت خود گفت: «من در حین جلسه فکر میکردم که حکیمترین و
فهمیدهترین شخص در بین جماعت کلیسا هستم. در واقع صرفاً بهمنظور تمسخر و
تحقیر ایمانداران به کلیسا آمده بودم. ولی روحالقدس طوری گناهان قبیح مرا
بر من آشکار ساخت و چنان شکسته شدم که الان حاضرم بگویم: من کثیفترین و
بدترین و پستترین انسان در بین شما هستم.» زندگی این مرد مغرور بهکلی دگرگون شد و او تبدیل به یک انسان فروتن و مسکین در روح گردید. آنها پرستش خود را نه تنها با زانو زدن و سجده کردن و اقرار
ایمانشان اعلام نمودند، بلکه با اهدای هدایای فوقالعاده گرانبها و با
مفهوم، تقدیم کامل خود را به این منجی عالم اعلام داشتند. مفسرین مسیحی، هدایای تقدیمیای را که مجوسیان نزد عیسی آوردند اینگونه تفسیر کردهاند: طلا: علامت پادشاهی ابدی عیسی مسیح است. کندر: علامت انتشار عطر خوشبوی مسیح است که در تمام دنیا منتشر شده و عالمگیر است. مر: این عطر تلخ و گرانبها علامت رنج و صلیب مسیح است، چون این مولود به این جهان آمده بود تا به جهت گناهان ما مصلوب شود. ظاهراً خدا پیشاپیش تولد این فرزند آسمانی و مفاهیم آن را
برای این مجوسیان آشکار کرده بود. تقدیم هدایای گرانبها همراه با پرستش
مولود نشان میدهد که این مجوسیان قلب و وجود خود را به مسیح تقدیم کرده
بودند. به همین خاطر است که عیسی میفرماید هر جا گنج تو است، دل تو نیز
آنجا است. بین قلب و جیبِ ما ارتباط نزدیکی وجود دارد. کسی که قلبش
را به خداوند داده با شادمانی حاضر است اموالش را نیز برای او بدهد. امروز
هم پیام کریسمس برای ما این است که ما نیز مثل مجوسیان، قلب و تمامیت
وجود خود یعنی هر آنچه که هستیم و داریم را به او تقدیم نماییم. تنها او
این لیاقت را دارد که پادشاه و حاکم بر قلبهای ما باشد. دعای پولس برای کلیسای افسس و همۀ مؤمنین این بود: که مسیح بهوساطت ایمان در دلهای ما ساکن شود (افسسیان ۳:۱۷). اگر ما قلب خود یعنی فکر و احساسات و ارادهمان را واقعاً
به او تقدیم کنیم، در آن صورت قادر خواهیم بود که پول، وقت، استعدادها،
انرژی، توقعات و اعضای بدنمان را نیز با کمال میل به او تقدیم نماییم.
عبادت معقول و واقعی و موردپسند خدا نیز مطابق آنچه در رومیان ۱۲:۱ آمده
است عبارت است از اینکه تمامیت وجود خود را به خداوند تقدیم کنیم. پس بیایید با وقف کامل خود به خدا، او را بهطور شایسته
عبادت کنیم. او لیاقت آن را دارد که بهترینهای خود را به پایش بریزیم و
هیچ چیز زندگی را از او دریغ نکنیم. «و چون در خواب وحی به ایشان رسید که به نزد هیرودیس بازگشت نکنند، پس از راه دیگر به وطن خویش مراجعت کردند» (۲:۱۲). از متن داستان متوجه میشویم که هیرودیس ریاکار به دروغ و
فریب به آنها گفته بود که مایل است پس از ملاقات مجوسیان با طفل، و پس از
آنکه مطمئن شد چنین طفلی براستی متولد شده است، خود نیز برای پرستش او
روانه بیتلحم شود. البته قصد هیرودیس بههیچ وجه پرستش طفل نبود، بلکه او
قصد کشتن طفل را داشت زیرا نمیتوانست وجود پادشاهی غیر از خودش را تحمل
کند. بهعلاوه هدف و مفهوم پادشاهی عیسی را نیز درک نکرده بود. بنابراین
بر طبق قرار قبلی، مجوسیان میبایست پس از ملاقات عیسی بهحضور هیرودیس
میرفتند تا او را از این واقعه مطمئن سازند. ولی آنان پس از ملاقات با
عیسی، بهواسطه الهامی که در خواب یافته بودند، دیگر نزد هیرودیس
برنگشتند. بهعبارت دیگر، آنان از راهی که آمده بودند برنگشتند، بلکه از
راهی جدید به وطن خود مراجعت نمودند. مسیر زندگی آنها پس از ملاقات با
عیسی تغییر کرد. این است نتیجۀ ملاقات با عیسی مسیح و این است یکی از
اهداف مهم میلاد. کلام خدا بهطور کاملاً واضح میفرماید: «پس اگر کسی در مسیح
باشد خلقت تازهای است. چیزهای کهنه درگذشت. اینک همه چیز تازه شده است»
(دوم قرنتیان ۵:۱۷). قطعاً مجوسیان پس از دیدنِ عیسی دیگر آن انسانهای سابق نبودند، بلکه معجزه تولد تازه در زندگی آنها بهوقوع پیوست. عیسی مسیح میفرماید: «من آمدهام تا شما حیات بیابید و آن را زیادتر بهدست آورید» (یوحنا ۱۰:۱۰). بزرگترین معجزه عیسی مسیح در زندگی انسانها این است که
آنها را تبدیل به انسانهای جدید کند. زندگی تازه در اصطلاح انجیل "تولد
تازه" نام دارد و معنی آن بهدست آوردن ذهن و قلبی تازه است. این "تولد تازه" در کتابمقدس به این صورت توصیف شده است: «و
دل تازه به شما خواهم داد و روح تازه در اندرون شما خواهم نهاد و دل سنگی
را از وجود شما دور کرده، دل گوشتین به شما خواهم داد. روح خود را در
اندرون شما خواهم نهاد و شما را به فرامین خود سالک خواهم کرد تا افکار
مرا نگاه داشته باشید» (حزقیال ۳۶:۲۶ و ۲۷). تنها کسی که میتواند انسان را از درون عوض کند و هویت
تازهای به او ببخشد، عیسای خداوند است. دوستان عزیز، عیسی مسیح به این
جهان آمد تا به شما نه یک مذهب جدید، یا فرقه و مکتب جدید، بلکه تولدی
جدید ببخشد که در حقیقت همان زندگی جدید است. آخور کثیفی که عیسی مسیح در آنجا بهدنیا آمد، سمبل قلب
ناپاک ما انسانها است. بیایید اجازه بدهیم که او در این قلب کثیف ما که
بیشباهت به آن آخور نیست بهدنیا بیاید، تا آنجا را تمیز کرده، قلب
تازهای به ما عطا فرماید. تجسم خدای متبارک در زندگی همه ما مبارک باشد. «نسبت به هم مهربان و دلسوز باشید و یکدیگر را ببخشید همانطور که خدا نیز شما را بخاطر مسیح بخشیده است» (افسسیان ۴:۳۲). نبخشیدن
یکی از جاهایی است که شیطان در زندگی روحانی ما از آن به بهترین نحو
استفاده میکند. کتابمقدس در این مورد اخطار داده و ما را تشویق میکند
که دیگران را ببخشیم تا بدین ترتیب شیطان نتواند از ما سوءاستفاده کند
(دوم قرنتیان ۲:۱۰ و ۱۱). خدا از ما میخواهد که دیگران را از دل
ببخشیم و گر نه ما را بدست شکنجهگران خواهد سپرد (متی ۱۸:۳۴ و ۳۵).
بخشیدن دیگران بخاطر نفعی است که خود ما بیشتر از آن بهرهمند میشویم تا
دیگران! زمانی که دیگران را میبخشیم، خود ما آزاد میگردیم. فراموش
کردن شاید نتیجهای از بخشیدن باشد ولی به هیچوجه نمیتواند خود بخشیدن
باشد. زمانی که ما گذشته را بیرون کشیده و از آن به ضد دیگران استفاده
میکنیم یعنی اینکه آنها را نبخشیدهایم. چرا بخشیدن در آزادی ما
اینقدر مهم است؟ بخاطر صلیب. خدا آنچه را که سزاوار آن بودیم به ما
نداد. خدا آنچه را که به آن احتیاج داشتیم به ما عطا کرد، آنهم بر اساس
رحمت خود.« ما را لازم است که مانند پدر آسمانی خود رحیم و دلسوز باشیم»
(لوقا ۶:۳۶). ما باید چنانکه خود بخشیده شدهایم، ببخشیم. بخشیدن
فراموش کردن نیست. بسیاری از مردم تلاش میکنند که فراموش کنند ولی در
عمل میبینند که قادر به انجام اینکار نیستند. خدا در کلام خود میفرماید
که «...گناهانشان را دیگر بیاد نخواهم آورد» (عبرانیان ۱۰:۱۷)، ولی خدا
که آگاه و عالم بر همه چیز است، چطور میتواند فراموش کند؟ عبارت
«گناهانشان را دیگر بیاد نخواهم آورد» به این معنی است که خدا دیگر از
گذشته جهت محکوم کردن ما استفاده نخواهد کرد (مزمور ۱۰۳:۱۲). فراموش کردن
شاید نتیجهای از بخشیدن باشد ولی به هیچوجه نمیتواند خود بخشیدن باشد.
زمانی که ما گذشته را بیرون کشیده و از آن به ضد دیگران استفاده میکنیم،
به این معنی است که آنها را نبخشیدهایم. بخشیدن انتخابی است که در
زندگی با آن روبرو میگردیم و آنجاست که خواست و اراده ما دچار بحران
میگردد. ما تصمیم بر این میگیریم که با ناراحتی و تنفری که در مورد فرد
دیگری در ما هست، روبرو شویم تا بتوانیم او را از دل ببخشیم. از آنجا که
خدا هم از ما انجام این امر را میطلبد، پس این امر چیزی است که انجام آن
در قدرت ما هست، زیرا خدا چیزی از ما نخواهد خواست اگر بداند که انجام آن
در قدرت ما نیست. ولی بخشیدن دیگران برای ما امری بسیار مشکل مینماید
زیرا با آن مفهومی که از عدالت در ذهن ما هست منافات دارد. ما بخاطر
آن کار غلطی که نسبت به ما انجام شده، بیشتر طالب تلافی و انتقام هستیم.
ولی خدا به ما امر کرده است که نباید به دنبال انتقام باشیم (رومیان
۱۲:۱۹)، و وقتی این فرمان خدا را میشنویم، صدای اعتراض ما بلند میشود:
«آخه چرا؟ چرا بگذارم از دستم قصر در رود؟». او از دست شما قصر در میرود
ولی از دست خدا نمیتواند. خدا با او به انصاف و عدالت معامله خواهد کرد؛
چیزی که ما بهیچوجه قادر به انجام آن نیستیم. اگر ما آنهایی را که
نسبت به ما خطا کردهاند، از قلاب خود رها نکنیم، خود ما به قلاب آنها و
قلاب گذشته گرفتار خواهیم بود که آن هم یعنی اینکه دائم در رنج و عذاب
زندگی کنیم. باید به این عذاب پایان داد. باید دیگران را از قلاب خود رها
کنیم. ما دیگران را بخاطر خود آنها نمیبخشیم بلکه بخاطر شخص خودمان
میبخشیم. احتیاج شما بـه شما به بخشیدن دیگران مطلبی نیست که صرفاً بین
شما و دیگران باشد، بلکه مطلبی است که بین شما و خداست. «برادرتان را از ته دل ببخشید!» (متی ۱۸:۳۵). بخشیدن
یعنی اینکه انسان میپذیرد که با نتایج گناه شخصی دیگر در زندگی خود زندگی
کند. بخشیدن بها دارد. این ما هستیم که با بخشیدن خطا و بدیای که نسبت به
ما صورت گرفته است، بهای آن را میپردازیم. ولی باید دانست چه ببخشیم و
چه نبخشیم در هر حال با نتایج این خطا و بدی در زندگی خود زندگی خواهیم
کرد. تنها چیزی که اینجا برای ما باقی میماند، این است که آن را یا در
اسارت تلخی و دلخوری انجام دهیم و یا در آزادی ناشی از بخشش. عیسیمسیح
ما را بدین شیوه بخشید؛ او نتایج گناه ما را خود بگردن گرفت. بخشش حقیقی
همیشه بها میطلبد، زیرا هیچ کس نمیتواند حقیقتاً ببخشد اگر جزا و مکافات
خطا و گناه شخص دیگر را متحمل نگردد. پس چرا دیگر ببخشیم؟ برای
اینکه مسیح ما را بخشید. خدای پدر «بار گناه ما را بر دوش مسیح بیگناه
گذاشت تا ما بعنوان پیروان او، آنطور که مورد پسند خداست، نیک و عادل
شویم» (دوم قرنتیان ۵:۲۱). پس عدالت چه میشود؟ صلیب مسیح است که
این بخشش را هم از نظر قانونی و هم از نظر اخلاقی کاری صحیح مینماید.
«مسیح مُرد تا قدرت گناه را یک بار برای همیشه در هم بکوبد» (رومیان
۶:۱۰). بخشش حقیقی همیشه بها میطلبد، زیرا هیچ کس نمیتواند
حقیقتاً ببخشد اگر جزا و مکافات خطا و گناه شخص دیگر را متحمل نگردد. عیسی
مسیح ما را به این شیوه بخشید چطور از دل ببخشید؟ اول قبول کنید که دلخوری
و تنفر در شما هست. اگر بخشیدن شما طوری باشد که عذاب این دلخوری و نفرت
را در شما از بین نبرد، کاری ناقص خواهد بود. ما مسیحیان اغلب در این مورد
خود را گول میزنیم رنج ناشی از دلخوری و نفرت در ما هست، ولی دائم آن را
انکار کرده قبول نمینماییم. اجازه دهید که خدا سرپوش از روی این رنجی که
میکشید بردارد تا بتواند آن را در زندگی شما شفا دهد. تا سرپوش برداشته
نشود، شفا هم شروع نخواهد شد. از خدا بخواهید که آنهایی که احتیاج
به بخشیدنشان دارید، به ذهن شما بیاورد. فهرستی از کسانی که به نحوی موجب
ناراحتی شما شدهاند، درست کنید. از آنجا که خدا با فیض خود آنها را
بخشیده است، شما هم میتوانید آنها را ببخشید. برای هر فرد مذکور در لیست
به حضور خدا دعا کنید: «خداوندا فلانی را برای فلان خطا میبخشم». در
دعاهایتان آنقدر به این مطلب ادامه دهید تا زمانی که بتوانید با اطمینان
بگویید که رنج خطایی که آنها به زندگی شما ریختهاند، از بین رفته است.
در این باره سعی نکنید که به نحوی دلیلی برای رفتار ناهنجار کسی که شما را
آزرده است بتراشید و آن را منطقی جلوه دهید. بخشش بیشتر با رنجی که شما
میکشید سروکار دارد تا رفتار ناهنجار فرد دیگر. بیاد داشته باشید
که احساسات منفی در شما در طول زمان جای خود را به احساساتی مثبت خواهد
داد. آزادسازی خود از بند و اسارت گذشته امری است بسیار مهم و حیاتی. نادر فرد
بار دیگر فیض خدا بر دنیای سرد و بیروح ما جاری شده و اثر آن در
نوشتهای از یکی از بزرگترین نویسنـدگان مسیحی معاصر جلوهگر گشته است. فیلیپ یانسی نویسنده کتاب What's so amazing about Grace که به فارسی
اعجاب فیض؟ ترجمه شده است، اثری شگفتانگیز خلق نموده که به گفته علمای
مسیحی میتواند عاملی باشد برای تحول کلیسای معاصر. نویسندهکتاب به عنوان سردبیر مهمترین سازمان انتشاری مسیحی (مسیحیت
امروز) با بکارگیری بیش از ۳۰ سال مطالعه، تحقیق و تجربه در زمینههای
متعدد الهیات، تفسیر، جامعهشناسی و فن نگارش ابتدا به ریشهیابی کلمه
کلیدی "فیض" پرداخته و سپس کاربردهای متفاوت این کلمه را در زبان و فرهنگ
دنیای مسیحیت ارزیابی میکند. یانسی جهت پرداختن به این امر مهم و خطیر به
حوضههای مختلف زبانشناسی، تاریخی، اجتماعی و نیز متن کلام خدا نظر
میافکند و نحوۀ کاربرد این مفهوم را در تاریخ نجات مورد بررسی قرار
میدهد. نگاه دقیق و هوشیارانۀ نویسنده به عهدعتیق و نیز بررسی و روشنسازی
مفهوم این کلمه در آن (حتی با توجه به عدم ذکر صریح این کلمه در عهد
عتیق) از شاهکارهای وی محسوب میشود. یانسی با ذکر روایاتی از زندگی
شخصیتهای عهدعتیق و نیز بررسی نحوۀ نگرش خداوند نسبت به ایشان و نیز
عملکرد فیض آمیز خدا در تاریخ و زندگی قوم خود، به آشکارسازی مفهوم فیض
میپردازد. سپس به عهدجدید پرداخته و با استفاده از مثلهای اعجابانگیز
خداوند ما عیسیمسیح، نقطه اوجِ ظهور و تکامل نهایی فیض را در شخصیت،
زندگی، تعالیم و مرگ و قیام مسیح ارزیابی میکند. یکپارچگی نگرش نویسنده نسبت به کلام خدا و ردیابی فیض خدا از ابتدای تاریخ تا به انتها یکی دیگر از شگفتیهای اثر او است. یانسی در فصول ابتدایی کتاب به تشریح وجوه تمایز و تفاوت میان نگرش
خداوند نسبت به انسان و نیز نگرش انسانها نسبت به خدا و سایر همنوعان
میپردازد. "محاسبات جدید فیض " مفهومی است حیاتی که هر مسیحی ایماندار و
معتقد به کلام خدا نیازمند به درک واقعی آن است. نویسنده با بررسی واژه
"بخشش" که از حیاتیترین و اصیلترین مفاهیم موجود در کلام خدا و تفکر
مسیحی است، نگرشی جدید و انقلابی به خوانندۀ خود ارائه میکند. فیلیپ یانسی در یکی از زیباترین فصول این کتاب (فصل چهارم) به تشریح
عمدهترین تفاوت میان مسیحیت و تمامی سایر مذاهب، جهانبینیها و تفکرات
فلسفی پرداخته، با نقلقولی از متفکـر بزرگ و فقید مسیحی سی. اس. لوئیس
این فصل را آغاز میکند. این فصل برای علاقمندانی که ذهنیشان در این
زمینه مملو از سؤالات بیپاسخ است، منبعی است اصیل، موثق و پراز برکت. حوزۀ تاریخ و بررسی مشکلات تاریخی که کلیسا و مسیحیت همواره با آن
روبرو بوده عرصهای است که از دید نویسندهای آگاه و فرزانه مانند یانسی
دور و مخفی نمانده است. مشکلاتی نظیر وقوع جنگهای جهانی و جنایات
واقعشده در آنها، انقلابات، نسلکشی و همینطور تنشها و مشکلات جاری قرن
معاصر از قبیل نژادپرستی و انحرافات اخلاقی و جنسی (همجنسبازی) که
تهدیدی برای مسیحیان و تمامی انسانهای حقجو و پایبند به تعالی روح و
اخلاق محسوب میشوند، موضوعاتی هستند حیاتی و در خور توجه بحث و بررسی.
نویسنده کتاب با درایتی کافی و نیز نگرشی روحانی و مسیحی و نیز با استفاده
از منابع غنی تاریخی و نیز روحانی و همچنین بکارگیری نقطهنظرهای
الهیدانان و انسانهای فرزانه و حکیمی مانند کارل بارت، سی.اس.لوئیس و
لوئیس اسمدز و بسیاری دیگر به بحث و بررسی پیرامون این مشکلات پرداخته
است. کتاب "اعجاب فیض" در طی سالهای اخیر در آمریکا و اروپا یکی از
پرفروشترین کتابهای مسیحی بوده و بسیاری از مسیحیانی که این کتاب را
مطالعه کردهاند معتقدند که مطالعه این کتاب برای هر ایماندار مسیحی و هر
انسان حقجو و علاقمند به آشنایی با مسیحیت اصیل ضروری میباشد. امید و دعای این حقیر و تمامی دستاندرکاران در مؤسسه ایلام این است که
این کتاب برای مسیحیان منبعی باشد از امید، برکت و شناخت بیشتر و دقیقتر
مسیحیت اصیل، و نیز برای تمامی حقجویانی که در پی شناخت راه و راستی
میباشند، مانند نور امیدی باشد که ایشان را به سمت حقیقت رهنمون میشود.
به تدریج رسم استفاده از درخت کریسمس در بخشهای دیگر اروپا
نیز طرفدارانی پیدا کرد. در سال 1841، انگلستان، پرنس آلبرت (Prince
Albert)، شوهر ملکه ویکتوریا (Queen Victoria) با آوردن درخت کریسمس به
کاخ ویندسور (Windsor) و تزیین آن با شمع، شیرینی، میوه و انواع آب نبات،
استفاده از درخت را به چیزی مد روز مبدل کرد. واضح
است که خانواده های ثروتمند انگلیسی به سرعت از این مد پیروی کردند و با
ولخرجی تمام به تزیین درخت میپرداختند. در سالهای 1850، این تزیینات شامل
عروسک، لوازم خانه مینیاتوری، سازهای کوچک، جواهرات بدلی، شمشیر و تفنگ
اسباب بازی، میوه و خوراکی بود. بسیاری از آمریکاییهای قرن نوزدهم، درخت
کریسمس را چیزی غریب میدانستند و اولین درخت کریسمس در آمریکا، مربوط به
سال 1830 است که آنهم توسط ساکنان آلمانی پنسیلوانیا به نمایش گذاشته شده
بود. این درخت برای جلب کمکهای مردمی برای کلیسای محلی برپا شده بود. در
سال 1851، چنین درختی در محوطه خارجی یک کلیسا برپا شد اما وجود آن برای
ساکنان این قصبه بسیار توهین آمیز و نوعی بازگشت به بت پرستی به شمار می
آمد و آنها خواستار جمع کردن تزیینات شدند. در
حدود سالهای 1890، لوازم تزیینی کریسمس از آلمان وارد میشد و درخت کریسمس
به تدریج در ایالات متحده محبوبیت میافت. جالب است که اروپاییان از درختان
کوچکی که حدود 1 تا 1.5 متر طول داشتند استفاده میکردند در حالی که
آمریکاییان درختی را میپسندیدند که تا سقف خانه برسد. در اوایل قرن بیستم، آمریکاییان درختهای کریسمس را بیشتر با لوازم تزیینی دست ساز خودشان تزیین میکردند اما بخشهای آلمانی/آمریکایی
همچنان به استفاده از سیب، بلوط، گردو و شیرینیهای کوچک بادامی ادامه میدادند. کشف
برق، به ساخته شدن چراغهای کریسمس انجامید و امکان درخشش را برای درختان
به ارمغان آورد. پس از آن دیدن درختان کریسمس در میدان شهرها به یک منظره
آشنای این ایام مبدل شد و تمام ساختمانهای مهم-چه شخصی و چه دولتی- با
برپا کردن یک درخت، به اسقبال تعطیلات کریسمس میرفتند. در تزیین درختهای کریسمس اولیه، به جای مجسمه فرشته در
نوک درخت، از فیگورهای پریهای کوچک- به نشانه ارواح مهربان- یا زنگوله و
شیپر- که برای ترسانیدن ارواح شیطانی به کار میرفت- استفاده میشد. در لهستان، درخت کریسمس با مجسمه های
کوچک فرشته، طاووس و پرندگان دیگر و تعداد بسیار زیادی ستاره، پوشیده
میشد. در سوئد، درخت را با تزیینات چوبی که با رنگهای درخشان رنگ آمیزی
شده اند و فیگورهای کودک و حیوانات از جنس پوشال و کاه تزیین میکنند.
دانمارکیها، از پرچمهای کوچک دانمارک و آویزهایی به شکل زنگوله، ستاره،
قلب و دانه برف استفاده میکنند. مسیحیان ژاپنی بادبزنها و فانوسهای کوچک
را ترجیح میدهند. تزیین
درخت در اوکراین نیز بسیار جالب است، آنها حتما در تزیین درخت خود از
عنکبوت و تار عنکبوت استفاده میکنند و آنرا خوش یمن میدانند، زیرا بنا بر
یک افسانه قدیمی، زنی بی چیز که هیچ وسیله ای برای تزیین درخت و شاد کردن
فرزندان خود نداشت، با غصه به خواب میرود و هنگام طلوع خورشید متوجه میشود
که درخت کریسمس خانه اش با تار عنکبوت پوشیده شده است و این تارها با
دمیدن خورشید به رشته های نقره مبدل شده اند ایران در نقشه نجات قوم خدا من
به تاریخ بسیار علاقهمندم. گر چه برای خیلیها تاریخ خستهکننده است و به
وضعیت فعلی ما ربطی ندارد، ولی با این حال سفر به گذشته و مطالعه وقایع و
ماجراهایی که در زمانهای قبل اتفاق افتاده خالی از لذت نیست. ما میتوانیم
در اتفاقات گذشته تأمل کنیم و حداقل از اشتباهاتی که دیگران کردند دوری
نماییم و از نکات مثبت آن درسهای گرانبهایی یاد بگیریم. کتابمقدس
هم از لحاظی کتابی تاریخی است. مخصوصاً در بررسی عهدعتیق تاریخ قومی را
میخوانیم که قوم خدا بود و خدا با او در مقطعی از تاریخ عمل کرد و
نجاتدهنده یعنی عیسیمسیح را از این قوم به جهان آورد. خیلی جالب است که
در بررسی قسمتهای تاریخی کلام خدا به اشخاصی برخورد میکنیم که با تاریخ
کشور ما ایران ارتباط دارند؛ پادشاهانی چون کوروش، داریوش خشایارشا
(اخشورش) و همچنین اردشیر که همه بر امپراطوری ایران حکمرانی کردند و
تاریخ آنها با تاریخ قوم خدا مرتبط شد و بر هم تأثیراتی نهادند. کوروش
پادشاه بزرگ هخامنشی بابل را شکست داد و طبق سیاست جدیدی که در روابط
بینالمللی خود داشت، قومهای اسیر در بابل را به کشورهای خود بازگرداند.
قوم اسرائیل نیز مشمول این قانون شد و در نتیجه کوروش با این سیاست به
نبوتی که اشعیا دربارة او نموده بود جامة عمل پوشاند. در کتابمقدس از
کوروش بهعنوان "مسح شده" و شبان یهوه خدای اسرائیل نام برده شده است که
به فرمان او معبد اورشلیم بازسازی شد (رجوع شود به کتاب عزرا). در زمان
خشایارشا، استر که دختری یهودی بود ملکة ایران شد و با دخالت خود مانع
کشتار یهودیان گردید. نحمیا ساقی دربار اردشیر پادشاه بود و با حمایت مالی
دربار ایران راهی اورشلیم شد تا دروازهها و حصار شهر را که ویران شده بود
بازسازی نماید. تصویر پادشاهان ایران در کتابمقدس در مخالفت با قوم
خدا پیش نمیرود بلکه بیشتر در جهت حمایت قوم خداست و این همان تصویری است
که من از آن لذت میبرم. خدا قوم ایران را بهکار برد تا قوم وعده را
محافظت کند و از برکت این قوم، تمام قبایل جهان برکت بگیرند. جالب
است بدانیم که در شروع انتشار مسیحیت بسیاری از ایرانیان قلب خود را
بهسوی پیام انجیل گشودند و کلیسای ایران اولین کلیسایی بود که مبشرینی
برای پخش کلام انجیل به چین فرستاد. خدا قوم ایرانی را فراموش نکرده
است و اتفاقاتی که امروز در جهان ما میگذرد نشاندهندۀ این است که خداوند
ایرانیان را مورد تفقد و رحمت خویش قرار داده است. سیل عظیم ایرانیان به
مسیح ایمان میآورند و قلبشان را بهروی پیام خوش انجیل میگشایند.
کلیساها و مشارکتهای ایرانی زیادی در نقاط مختلف دنیا بهوجود آمده است و
خادمین زیادی نیز در این زمینه تربیت شدهاند. پس با این زمینۀ
تاریخی و شناخت شرایط و وضعیت امروز، خدا چه مسئولیت بزرگی بر دوش ما
مسیحیان ایرانی نهاده است که با انگیزه و غیرت بیشتری پیام خوش انجیل را
به گوش دیگران برسانیم و چون کوروش و دیگران وسیلهای در دست خدا باشیم
برای پیشبرد پادشاهی ابدی او. باشد که ما این مسئولیت را جدی بگیریم و همۀ
ابعاد زندگیمان را معطوف به خدمت به خدایی بنماییم که خدای تاریخ نجات
است. در
این روزهای فرخنده و مبارک که عید میلاد خداوندمان را جشن میگیریم بیشتر
فکر ما پیرامون مسائلی در کتابمقدس دور میزند که به این واقعۀ بنیادی و
هیجانانگیز مربوطند. دقت بیشتر در کلام خدا ما را متوجه نکاتی میکند که
شاید تابهحال خوب در آن تفکر نکرده بودیم. شخصاً در ارتباط با تولد عیسای
مسیح، زندگی یکی از شخصیتهای کتابمقدس مرا بسیار به فکر فرو برده و در
من تأثیر زیادی نهاده است. او از شخصیتهای معروف و نامآور کتابمقدس
نیست. نام او در لیست مردان ایمان در رساله عبرانیان ۱۱ یافت نمیشود. از
زندگی او کار برجسته و اعمال خارقالعادهای گزارش نشده است. معجزهای از
او به ثبت نرسیده و رسالهای نیز از خود بهجای ننهاده است. جایگاهش بین
عهدعتیق و عهدجدید قرار گرفته است. او جوان نیست و در متنی که در ارتباط
با او میخوانیم دوران پیری را میگذراند. همچنین نقش بسیار کوتاهی را در
صحنه ایفا میکند و جز چند عبارت چیزی نمیگوید و از صحنه محو میشود. در
میان چهار انجیل نیز فقط یکی از اناجیل اشارهای به او دارد. این شخص مرموز که در عین حال با تولد عیسی مسیح نیز ارتباط خاصی دارد کیست که از چشم نویسندۀ انجیل یعنی لوقای طبیب دور نمانده است؟ انتظار
برای اکثریت انسانها موضوع خوشایندی نیست. عصر امروز عصر سرعت و کاستن از
این انتظار است. به رستورانهایی تمایل داریم که غذا را زودتر حاضر کنند.
برای مثال مک دونالد چه جای خوبی است، لازم نیست حتی از اتومبیل خود پیاده
شویم. بهدنبال کامپیوترهایی میگردیم که از سرعت بالاتری برخوردار
باشند. از خیابانهایی که چراغ قرمز زیادی دارند گریزانیم. ماندن در
ترافیک اعصابمان را خرد میکند و غیره... در مسائل
روحانی چطور؟ دعا باید خیلی سریع اجابت شود تا شاد و سرحال باشیم. اگر طول
بکشد صدایمان درمیآید که خدا چرا نمیشنود! شفا باید هر چه سریعتر جاری
گردد. زود باید رشد کنیم و به بلوغ روحانی برسیم، به دنبال این هستیم که
راه قدوسیت را سریع طی کنیم و... اما قهرمان ما که جز
شمعون پیر کس دیگری نیست متعلق به این گروه از انسانها نبود. در انجیل
لوقا باب ۲ از آیات ۲۱-۳۵ دربارۀ شمعون گزارشی نقل شده است. نویسنده انجیل
از زمانی گزارش میدهد که عیسی مسیح به دنیا آمده بود و قرار بود که
مادرش مریم به اتفاق ناپدری او یوسف، نوزاد هشت روزه خود را به معبد
اورشلیم بیاورند. طبق آیین یهود رسم چنین بود که هر پسر نخستزاده باید به
خداوند تقدیم شود. در آن زمان در اورشلیم مردی بهنام شمعون که شخصی پارسا
و دیندار بود زندگی میکرد که از روح خدا این مکاشفۀ الهی را دریافت کرده
بود که تا این نوزاد را که بسیار منحصر بهفرد است با چشم خود نبیند چشم
از جهان فرو نخواهد بست. زندگی این پیرمرد پس از این مکاشفه بهکلی دگرگون
شده بود و با این اشتیاق مدتها برای لحظۀ دیدار این کودک که در حقیقت
عیسی مسیح بود لحظهشماری میکرد. زندگی شمعون با این
انتظار عجین شده بود. او در انتظار تسلی بود. او در انتظار دیدن کودکی بود
که این تسلی را عملی خواهد ساخت. او میدانست تا کودک را نبیند از این
دنیا چشم فرو نخواهد بست. ولی زمان موعود کی فرا خواهد رسید؟ تصور کنیم هر
بار تن شمعون با نزدیک شدن پدر و مادری که فرزندی را در بغل دارند و به
معبد نزدیک میشوند، میلرزد! به خود میگوید باید او باشد و باز
روحالقدس او را از بلند شدن و بهسوی آنان رفتن منع میکند. هر روز که از
خانه به معبد میرود به این دیدار فکر میکند. آیا او را امروز خواهم دید
و انتظارم به پایان خواهد رسید؟ میتوانم بگویم که دیگر مأموریتی ندارم و
میتوانم بهسلامتی مرخص شوم؟ نه،... هنوز نه! شمعون
همیشه خدا را خدمت میکرد ولی کاهن نبود؛ نبی نیز نبود. او سربازی در ارتش
خدا بود. شخصی که به روحالقدس حساس بود. در روزهایی که نبوت نادر بود و
پیام خدا پس از سکوت عهدعتیق کمتر شنیده میشد، شمعون این پیام را از
روحالقدس دریافت کرده بود که باید با هوشیاری و مواظبت برای دیدن کسی که
نجات را برای جهان بهارمغان خواهد آورد منتظر باشد. شمعون
پیر این انتظار را همیشه زنده نگاه داشته بود. انتظاری مقدس؛ ما بیشتر در
تلاش هستیم که آتش انتظار را هر چه سریعتر خاموش کنیم ولی او آتش را
شعلهور نگاه داشته بود. لوقا نمینویسد که در چه سنی این وعده را دریافت
کرده بود و تابهحال چقدر منتظر شده بود. پنج، ده یا بیست سال؟ معلوم
نیست. آیا او که وعده داد و سخن گفت حقیقتاً گفت، یا فقط یک خیال بود؟
گذشت هر روز و آمدن روزی جدید پیرمرد را قدمی به وعده خدا نزدیکتر
میساخت. هر روز ممکن بود این اتفاق بیفتد. هر روز میتوانست برای او روز
تحقق وعده باشد. چه لحظه باشکوهی است که در یک روز آفتابی
در اورشلیم صدایی به پیرمرد میگوید، شمعون بلند شو، لحظه دیدار فرا رسیده
است. انتظار تو به پایان خود نزدیک میشود. زندگی شمعون بهکمال خود رسیده
است. او قله و اوج زندگی خود را در ملاقات نوزاد میبیند و حال میتواند
بهسلامتی مرخص گردد. او زندگی کرد تا تغییر تاریخ را ببیند. اینکه او سی
سال بعد زنده بود یا سی دقیقه بعد چندان مهم نیست. او سالها جنگید و در
خداترسی زیست. با امید و ایمان به اینکه خدا در تحقق وعدهاش امین است
بهانتظار نشست و در دامی که زمان برایش گسترده بود گیر نیفتاد. نفس عیسای
نوزاد را تنفس کرد. چشمانش او را دید و دستانش او را لمس نمود. مهمترین
لحظه زندگیاش همان لحظه است. لحظه دیدار یک منتظر! اینک او میتواند با
آسودگی خاطر مرخص گردد و خود را برای مرگ آماده کند. شمعون اطمینان در
وعدههای خدا را با تمام وجود در دیدار با این کودک تجربه میکند. هیچ شکی
نیست که خدا قدم برداشته تا نقشه نجات را عملی کند. شاید شمعون برای همین
لحظه خلق شده بود! معنی زندگیاش همین بود! تفسیر زندگیاش همین بود. ما
چه؟ ما برای چه خلق شدهایم؟ معنی زندگی ما چیست؟ جواب این معما را
یافتهاید یا هنوز در پی دانستن آن میباشید؟ لوقا کودک
را تسلی اسرائیل میداند. قومی که در انتظار تسلی است. آیا شمعون تشخیص
میداد که بزرگترین حرکت تاریخ در حال شکل گرفتن است؟ مگر این بچه کیست؟
آیا پیرمرد به یقین میدانست که: نامحدود، محدود شده است؟ ابدی و ازلی به
محدوده زمان قدم گذارده است؟ نادیدنی دیدنی شده است؟ خالق لباس مخلوق به
تن کرده است؟ نگهدارنده و مستقل از هر چیز، خود را وابسته کرده است؟
بینیاز، چون بچهای نیازمند شده است؟ قادر مطلق شکننده و ضعیف شده است؟
آسمانی، زمینی و خاکی شده است؟ او که آغوشش مأوای آرامش و تسلی است، خود
در آغوش شمعون پیر جا گرفته است؟ اما شمعون پس از دیدن
این کودک چه میگوید؟ فریادی از شادی سرنمیکشد و دیگران را خبر نمیکند.
او نبوت میکند. پیام او پیامی است که نمیتواند عادی و معمولی باشد.
پیامش خطاب به آینده است. او در حال مرخص شدن نجاتی را میبیند که فقط
متعلق به قوم او نیست. این تسلی فقط برای اسرائیل نیست. نجاتی است برای
همه ملتها و نوری است برای آشکار شدن حقیقت بر دیگر قومها. این کودک
برای تمامی جهان آمده است. پیام و خبر خوش او منحصر به قوم و قبیله خاصی
نیست. پیام مسیحیت پیامی جهانی است. رنگ، پوست، نژاد، کشور، فرهنگ و تاریخ
خاصی نمیشناسد. پیام مسیحیت محدودیتها و چارچوبهای بشری را در هم
میشکند. در او تمامی امتها امید خواهند داشت و در او تمامی ملتها تسلی
خواهند یافت. اما کار شمعون در اینجا تمام نشده است. او
سخنی با مادر این کودک دارد. این یکی از قسمتهای نادر انجیل است که
جملاتی به مریم، مادر این کودک خطاب شده است. ناگهان در این شادی نجات و
تسلیِ اسرائیل، شمعون گردی از غم بر روی داستان نجات میپاشد. آثاری از
درد و رنج مشاهده میشود. گویی این نجات از مجرای مصیبت عبور خواهد کرد و
بهعبارتی در گفتههای شمعون آثار صلیب را میتوان دید. این
کودک در زندگی خود با مخالفت و دشمنی روبرو خواهد شد که عاقبت بهصورت
دردناکی به اوج خود میرسد و اوج آن مکانی جز جلجتا و مرگ دردناکی چون
صلیب نیست. در نبوت شمعون مریم دردی را تجربه خواهد کرد که چون شمشیری در
قلبش فرو خواهد رفت که همان مرگ فرزندی است که اینک در قنداقهای در آغوشش
جای گرفته است. در کتابمقدس انسانهایی چون شمعون به افرادی معروف هستند که مراقب و نگهباناند و شاید تصویر بهتر این باشد: دیدهبان. دیدهبانهایی که در برجهای دیدهبانی روحانی میایستند و نگاهشان به این است که خدا چه کاری میخواهد انجام دهد. آنانی
که در برج دیدهبانی هستند افراد مهمی بهحساب میآیند چون میتوانند
فراتر از دیگران ببینند. در نگاه اول بهنظر نمیآید که این افراد کار
مهمی انجام دهند. فقط آنجا قرار داده شدهاند. حرکت و فعالیت بدنی چندانی
از آنها دیده نمیشود، ولی اگر کار خود را بهخوبی انجام ندهند عواقب
خطرناکی بهدنبال خواهد داشت. یک لحظه غفلت آنان میتواند سبب بروز فجایعی
گردد که بههیچ وجه نتوان آن را جبران نمود. شاید واقعۀ معروف غرق شدن
کشتی عظیمالجثه تایتانیک در سال ۱۹۱۲ گواهی بر اهمیت دیدهبان و هوشیاری
و مراقبت او در مواقع خطر باشد که منجر به غرق شدن هزاران نفر در اعماق
اقیانوس اطلس شد. در قلمرو مسائل روحانی هم برج دیدهبانی
از افرادی همچون شمعون تشکیل شده که با آگاهی کامل میدانند که خدا در
جهان فعال است. او در حال انجام نقشهای است و اعمال عظیمی را برای آینده
تدارک میبیند. دیدهبانان روحانی منتظرند که بدانند گام بعدی در نقشۀ خدا
چیست. آنها بیدار و هوشیار هستند. در عهدعتیق انبیا همچون دیدهبانانی
بودند که بارها قوم اسرائیل را نسبت به نااطاعتی و سازش با گناه هشدار
میدادند و عواقب وخیم آن را گوشزد میکردند. اما در واکنش به این هشدارها
قوم خدا با عدم اطاعت و عصیانی آشکار آنچه را که خود کاشته بود به بدترین
وجه درو کرد. لشکر بابلیان، اورشلیم و هیکل را ویران ساختند و اسرائیل طعم
تلخ تبعید و اسارت را نیز تجربه کرد. این چیزی است که
خدا امروز نیز برای ما میخواهد. دعا و در حضور خدا ماندن تمامی ابعاد
زندگی ما را تحت تأثیر قرار میدهد. دعا ما را افرادی هوشیار و بیدار
بهبار میآورد. ما در دعا در برجهای دیدهبانی خود میایستیم.
دیدهبانگاه ما دعا در حضور خداست. بهتر است اوقاتی را با خود خلوت کنیم و
در تنهایی با حساسیت فقط به روحالقدس گوش دهیم که به ما چه میگوید. خیلی
چیزها مزاحم میشوند و میخواهند وقت ما را به خود اختصاص دهند ولی در
اینجا زندگی شمعون پیر درس مراقبت و بیداری را به ما یادآوری میکند. از
شمعون یاد بگیریم که زندگی فقط اینجا نیست بلکه قدرت بیابیم که فراتر را
ببینیم. درس
دیگری که از زندگی شمعون یاد میگیریم مسئله انتظار است. چقدر اهل انتظار
هستیم؟ چقدر صبوریم؟ داود میگوید: «انتظار زیاد برای خداوند کشیدهام او
به من مایل گردید» (مزمور۴۰). البته منظورم انتظار برای اوست و نه انتظار
برای برکات، شفاها و جواب دعاها! نویسندۀ مزمور۱۳۰ میگوید: «منتظر خداوند
هستم. جان من منتظر است، زیاده از منتظران صبح». اشعیای نبی میگوید:
«منتظران خداوند قوت تازه خواهند یافت و مثل عقاب پرواز خواهند کرد.
خواهند دوید و خسته نخواهند شد. خواهند خرامید و درمانده نخواهند گردید»
(اشعیا ۳۱:۴۰). پدر در داستان پسر گمشده در انتظار پسر
است. داود، موسی، ایوب، یوسف، ابراهیم، یوشع و روت در زندگی خود انتظار
کشیدند تا زمان موعود فرا رسد. خدا برای فرستادن پسرش انتظار کشید، پسر
نیز برای فرستاده شدن انتظار کشید. خدای ما خدای منتظری است. از خداوند
یاد بگیریم. او در آمدن تأخیر نمیکند بلکه نمیخواهد دیگران هلاک شوند
(دوم پطرس باب ۳). شمعون پیر مدتها منتظر نوزادی بود که
قرار بود نجات را برای قوم یهود بهارمغان بیاورد. او تسلیم زمان نشد و با
صبر و بردباری چشمان مشتاق خود را به در معبد دوخت تا نوزاد را ببیند. هیچ
عاملی نتوانست شمعون را از این هدف زندگیاش باز دارد. او با پایان گرفتن
این انتظار از صحنه کتابمقدس بیرون رفت ولی الگوی این انتظارش میتواند
درس گرانبهایی برای مردم عجول و بیصبر زمان ما باشد. از
نبوت شمعون میشد نکاتی را دریافت که پذیرش آن چندان سهل و آسان نیست. این
کودک زندگی راحتی نخواهد داشت. در برابرش خواهند ایستاد. او که آمده تا
اسرائیل را تسلی دهد و احیا نماید و نوری برای امتها باشد رانده و طرد
خواهد شد. مخالفین او بیشتر هستند تا موافقین. اما او معیاری است که دو
گروه را از هم جدا خواهد کرد. هیچ کس نمیتواند در مقابل این نوزاد حالت
بیطرف و خنثی به خود گیرد. به عیسی نمیتوان رأی ممتنع داد. نمیتوان با
او ملاقات کرد و بیتفاوت بهراه خود ادامه داد. یا او را میپذیری یا او
را رد میکنی. راه میانهای وجود نخواهد داشت. یا راه باریک و یا راه
گشاده و فراخ. یا خواهی افتاد یا برخواهی خاست. او در
برابر مخاطبانش حالت دوگانهای ایجاد میکند. یا رل نجاتدهنده را دارد و
یا هلاککننده. یا سنگ زاویه است یا سنگ لغزش. هم میتواند بنا کند و هم
میتواند بلغزاند. هم میتواند وصل کند و هم میتواند جدا سازد. اگر قبولش
کنی برخواهی خاست و اگر ردش کنی خواهی افتاد و این افتادن چه سخت و
مصیبتبار خواهد بود. تأکید شمعون بر این است که این کودک معیاری است برای
انتخاب حیات و نیستی. با انتخاب او، سرنوشت نسل بشر رقم خواهد خورد. خداوند
را برای وجود شخصیتی همچون شمعون شکر میکنیم که با حضور کوتاه خود در
کتابمقدس چنین دروس گرانبهایی به ما میآموزاند. در این روزها که تولد
منجی خود را جشن میگیریم در پرتو تفکر دربارۀ شخصیت خود عیسی به وقایعی
نیز نگاه کنیم که به این تولد مربوطند و به نوعی با ما حرفهایی برای گفتن
دارند. از کنار شخصیتهایی چون شمعون پیر به سادگی عبور نکنیم و بدانیم که
خدا از کوچکترین وقایع در انجیل خود میتواند پیامهای بسیار بناکننده و
تشویقآمیز برایمان داشته باشد. تولد عیسی مسیح بر همۀ شما مبارک باد
عیسی
مسیح در میان رهبران مذاهب جهان که در سراسر تاریخ پیروان بسیاری
یافتهاند، از این لحاظ منحصر بهفرد است که تنها او در بدنی انسانی،
ادعای خدایی کرد. یک درک نادرست از این مطلب آن است که برخی یا بسیاری از
رهبران ادیان جهانی ادعاهای مشابهی نمودهاند، اما این کل قضیه نیست. بودا ادعای خدایی نکرد؛ موسی هرگز نگفت که او یهوه است؛... و
در هیچ جا شما نمیبینید که زرتشت ادعا کرده باشد که اهورامزدا است. با
این وجود عیسی، نجاری از ناصره، گفت که هر او (عیسی) را دیده است پدر را
دیده است (یوحنا ۱۴:۹). ادعاهای مسیح بسیار و گوناگون هستند. او گفت که قبل از
ابراهیم میزیسته است (یوحنا ۸:۵۸) و گفت با خدا برابر است (یوحنا ۵:۱۷
و ۱۸). عیسی ادعا کرد که قدرت آمرزیدن گناهان را دارد (مرقس ۲:۵-۷)؛ این
گفته مطابق تعلیم کتابمقدس کاری است که فقط خدا میتواند انجام دهد
(اشعیا ۴۳:۲۵). عهدجدید عیسی را مساوی آفرینندۀ عالم میداند (یوحنا ۱:۳)،
و او را برابر با کسی میداند که عالم هستی را نگاه میدارد (کولسیان
۱:۱۷). پولس رسول میگوید که خدا در جسم ظاهر شد (اول تیموتائوس ۳:۱۶) و
یوحنای انجیلنویس میگوید: «کلمه، خدا بود» (یوحنا ۱:۱). جمعبندی
شهادتهای شخص عیسی و نویسندگان عهدجدید آن است که او بیش از یک انسان
بود؛ او خدا بود. نه تنها دوستان او مشاهده کردند که او ادعای خدایی میکند،
بلکه دشمنان او نیز شاهد این امر بودند. امکان دارد امروزه در میان
شکاکانی که از بررسی مدارک امتناع میورزند چنین تردیدی وجود داشته باشد،
لیکن در بین مقامات یهودی هیچگونه تردیدی وجود ندارد. وقتی که عیسی از آنها پرسید که چرا میخواهند سنگسارش کنند،
جواب دادند: «به سبب عمل نیک تو را سنگسار نمیکنیم بلکه به سبب کفر، زیرا
تو انسان هستی و خود را خدا میدانی» (یوحنا ۱۰:۳۳). این واقعیت، عیسی را از سایر شخصیتهای مذهبی جدا میسازد. در دینهای اصلی جهان، تمامی اهمیت به تعالیم داده میشود- نه به معلم. آیین کنفوسیوس یک سلسله تعلیم است؛ خود کنفوسیوس اهمیتی
ندارد... بودیسم بر اصول بودا تأکید میکند نه بر روی خود بودا. این امر
خصوصاً در مورد هندوئیسم هم مصداق دارد، در حالی که هیچگونه پایهگذار
تاریخی مشخص ندارد. با این وجود، شخص عیسی مسیح در مرکز مسیحیت قرار دارد. عیسی
ادعا نکرد که فقط حقیقت را به نوع بشر تعلیم میدهد؛ او ادعا کرد که او
همان راستی است (یوحنا ۱۴:۶). آنچه که عیسی تعلیم داد جنبۀ مهم مسیحیت نیست، بلکه آنچه
حائز اهمیت میباشد این است که عیسی که بود. آیا او پسر خدا بود؟ آیا او
تنها راه رسیدن انسان به خداست؟ این ادعایی بود که او در مورد خویش داشت. فرض کنید که همین امشب رئیس جمهور ایالت متحده بر روی تمامی
شبکههای اصلی تلویزیونی ظاهر گردد و اعلام نماید که «من خدای قادر هستم.
من قدرت دارم تا گناه را بیامرزم. من توان آن را دارم که خود را از دنیای
مردگان به حیات بازگردانم.» بلافاصله و بدون سر و صدا جلوی کارش را میگیرند، برکنارش
میکنند و معاون اولش را در پست او به کار میگمارند. هر کسی که جرأت کند
چنین ادعایی بنماید یا دیوانه است یا دروغگو- مگر آنکه واقعاً خدا باشد. این درست همان کاری است که عیسی انجام داد. او بهوضوح تمامی
این ادعاها و حتی بیشتر از اینها را بر زبان آورد. اگر او خداست، چنانچه
ادعا کرد، باید به او ایمان بیاوریم، و اگر نیست پس نباید هیچ کاری با او
داشته باشیم. عیسی یا خداوند همه است یا اینکه اصلاً خداوند نیست. آری، عیسی ادعای خدایی کرد. چرا باید کسی این ادعا را باور
کند؟ از این گذشته، صرف ادعای اینکه شخصی بگوید چیزی هست، باعث صحت ادعای
او نمیشود. پس چه مدرکی دال بر خدا بودن عیسی وجود دارد؟ کتابمقدس دلایل گوناگونی ارائه میدهد، از جمله معجزهها و
نبوتهای انجام شده که بهمنظور متقاعد کردن ما نسبت به این امر مطرح
شدهاند تا بدانیم که او همان کسی است که ادعا میکرد (یوحنا ۲۰:۳۰ و
۳۱). قیام او از مردگان دلیل و نشانۀ اصلی ثابت کردن این ادعا بود که او
میگفت پسر خداست. هنگامی که رهبران مذهبی از عیسی نشانهای خواستند، او جواب
داد: «زیرا همچنان که یونس سه شبانهروز در شکم ماهی ماند، پسر انسان نیز
سه شبانهروز در شکم زمین خواهد بود» (متی ۱۲:۴۰). در جایی دیگر، زمانی که از او نشانهای خواستند گفت: «این
قدس را خراب کنید که در سه روز آن را بر پا خواهم نمود. لیکن او دربارۀ
قدس جسد خود سخن میگفت» (یوحنا ۲:۱۹ و ۲۱). توانایی برخیزاندن حیاتش از
مردگان نشانهای بود که او را نه تنها از سایر رهبران مذهبی جدا میکرد،
بلکه از هر انسان دیگری که تا کنون زیسته است متمایز میگرداند. هرکه بخواهد مسیحیت را رد کند باید واقعۀ قیام مسیح از
مردگان را رد نماید. بنابراین، بر طبق کتابمقدس، عیسی بهواسطۀ بازگشتن
از دنیای مردگان، ثابت کرد که پسر خداست (رومیان ۱:۴). اینکه عیسی از قبر
برخاست، مدرکی کامل و انکارناپذیر است و واقعیتی است که ثابت میکند عیسی
خداست. مطالب آموزنده داستان درباره یك كوهنورد است كه می خواست از بلندترین كوه ها بالا برود
او پس از سال ها آماده سازی، ماجراجویی خود را آغاز كرد ولی از آنجا كه
افتخار این كار را فقط برای خود می خواست، تصمیم گرفت تنها از كوه بالا
برود. نامه آبراهام لینكلن به معلم پسرش خداحافظی به سبك ایرانی !( از جعفر)
تازه فردا ساعت 11 صبح یكی از خانم هایی كه دیشب مهمون بوده زنگ می زنه به
صغرا خانم و می گه:«صغرا جون ممنون بخاطر پذیرایی دیشب؛ والله زنگ زدم بگم
دیشب این بچه ها حواسم را پرت كردن یادم رفت ازت خداحافظی كنم.!!! انشاء یک یار دبستانی قلم
بر قلب سفید كاغذ می گذارم و فشار می دهم تا انشاء ام آغاز شود. سال
گذشته سال بسیار خوبی و پر بركتی می باشد. سال گذشته پسر خاله ام زیرچرخ
تریلی رفت و له گشت و ما در مجلس ترحیمش شركت كردیم و خیلی میوه و خرما و
حلوا خوردیم و خیلی خوش گذشت. ما خیلی خاك بازی كردیم. من هر چی گشتم
پسرخاله ام را پیدا نكردم. در آن روز پدرم مرا با بیل زد، بدون دلیل! من
در پارسال خیلی درس خواندم ولی نتوانستم قبول شوم و من را از مدرسه به
بیرون پرت كردند. پدرم من را به مكانیكی فرستاد تا كار كنم و اوستای من هر
روز من را با زنجیر چرخ می زد و گاهی موقع ها كه خیلی عصبانی می شد من را
به زمین می بست و دو سه بار با ماشین یكی از مشتری ها از روی من رد می شد.
من خیلی در كارهای خانه به مادرم كمك می كنم. مادرم من را در سال گذشته
خیلی دوست می داشت و من را خیلی ماچ می كند ولی پدرم خیلی حسود است و من
را لای در آشپزحانه می گذاشت. در سال گذشته شوهر خواهرم و خواهرم خیلی از
هم طلاق گرفتند و خواهرم بسیار حامله است و پدرم می گوید یا پسر است یا
دوقلو، ولی من چیزی نمی گویم چون می دانم كه بچه ای به این اندازه از هیچ
كجای خواهرم در نخواهد آمد! در سال گذشته ما به مسافرت رفتیم و با قطار
رفتیم. من در كوپه بسیار پدرم را عصبانی كردم و او برای تنبیه من را روی
تخت خواباند و تخت را محكم بست و من تا صبح همان گونه خوابیدم! پدرم در
سال گذشته خیلی سیگار می كشد و مادرم خیلی ناراحت است و هی به من میگوید:
كپی اوغلی، ولی من نمی دانم چرا وقتی مادرم به من فحش می دهد، پدرم عصبانی
می شود! در سال گذشته ما به عید دیدنی رفتیم و من حدودا خیلی عیدی جمع
كرده ام، ولی پدرم همه آن ها را از من گرفت و آنتن ماهواره ای خرید كه
بسیار بد آموزی دارد و من نگاه نمی كنم و پدرم از صبح تا شب شوهای بد نگاه
می كند و بشكن می زند. پدرم در سال گذشته رژیم گرفته است و هر
شب با دوست هایش آب(شراب) و ماست و خیار می خورند و می خندند، گاهی وقتا
هم آب با چیپس و ماست موسیر "زنان موجودات عجیب ؟!" ( نویسنده شاهین)
اگر زیاد او را ملاقات كنید ، خیلی عجول هستید . داستان طناب( نویسنده علی)
عیسی دیباج
بیلی گراهام بیش از هر انسان دیگری در طول تاریخ پیغام انجیل
را رو در رو خطاب به شنوندگان موعظه کرده است. تاکنون قریب به ۲۱۵ نفر در
بیش از ۱۸۵ کشور دنیا پیام نجات را در جلسات یا کنفرانسهای مختلف بهطور
مستقیم از زبان او شنیدهاند. از این تعداد، در حدود چهار میلیون نفر به
دعوت او برای رفتن به جلو و سپردن قلب خود به مسیح لبیک گفتهاند. علاوه
بر این تعداد، تا سال ۲۰۰۲ در حدود دو میلیارد نفر نیز از طریق رادیو،
تلویزیون، ویدئو، سینما یا اینترنت پیغام خدا را از زبان این مرد خدا
شنیدهاند. بیلی گراهام از سال ۱۹۴۸ بهطور پیوسته در فهرست پرطرفدارترین
ده مردِ دنیا (که توسط سازمان گَلِپ (Gallup) تهیه میشود) قرار داشته
است، و بسیاری از مردم دنیا او را مهمترین الگو در زندگی خود میدانند.
ویلیام فرانکلین گراهام، معروف به بیلی گراهام، در روز هفت
نوامبر سال ۱۹۱۸، چهار روز قبل از پایان جنگ جهانی اول، در مزرعهای در
نزدیکی شهر شارلوت واقع در ایالت کارولینای شمالی آمریکا دیده به جهان
گشود. والدینش هر دو افراد خداترسی بودند و تعالیم کلام خدا را از همان
کودکی به فرزندانشان آموختند. در پاییز سال ۱۹۳۴، مبشری دورهگرد بهنام
مُردخای هام به شهر شارلوت آمد و سلسله جلساتی برای بیداری روحانی ترتیب
داد. در یکی از این جلسات بود که ویلیامِ جوان (که در آن هنگام شانزده سال
داشت) قلب خود را به مسیح سپرد و تصمیم گرفت او را بهعنوان خداوند زندگی
خود بپذیرد. بیلی گراهام چند سال بعد در آموزشگاه کتابمقدسِ فلوریدا (که
اکنون Trinity College نام دارد) ثبتنام کرد تا کلام خدا را بهخوبی
فراگیرد. سپس به کالج ویتن (Wheaton College) در ایالت ایلنوی رفت و در
سال ۱۹۴۳ در رشته مردمشناسی از آنجا فارغالتحصیل شد. بههنگام تحصیل در
این کالج بود که بیلیگراهام سرانجام بر هر نوع شک و شُبههای در مورد
ایمان مسیحی فائق آمد و کتابمقدس را بهعنوان کلامِ خطاناپذیرِ خدا
پذیرفت. او پس از فارغالتحصیل شدن از کالج ویتن، با یکی از دختران
همکلاسی خود بهنام روت بِل ازدواج کرد. روت که ایماندار بسیار روحانیای
بود، در چین بهدنیا آمده بود زیرا پدر و مادرش در زمان تولد او بهعنوان
مبشر در آن سرزمین خدمت میکردند. آنان پس از ازدواج، در ایالت کارولینای
شمالی در کلبهای چوبی متعلق به پدرِ روت ساکن شدند و خداوند به آنان پنج
فرزند عطا کرد. بیلی گراهام پس از فارغالتحصیل شدن از کالج ویتن، مدتی
بهعنوان شبان یک کلیسا خدمت کرد و سپس به سازمان "جوانان برای مسیح"
(Youth for Christ) ملحق شد که هدفش رساندن پیام انجیل به جوانان و
نظامیان جنگ جهانی دوم بود. او در این مدت به مناطق مختلف آمریکا و اروپا
سفر میکرد و بهعنوان مبشری جوان پیغام انجیل را در کلیساها، میادین شهر
و استادیومها موعظه مینمود. بیلی گراهام در نتیجۀ این سفرها رفته رفته
در محافل مسیحی به چهرهای شناخته شده تبدیل شد. با اینحال تنها در سال
۱۹۴۹ و در جریان سفر بشارتیاش به لسآنجلس بود که بهناگاه به شهرتی
جهانی دست یافت. جلسات بشارتی او در لسآنجلس که در ابتدا بنا بود تنها سه
هفته ادامه داشته باشد، بیش از هشت هفته ادامه یافت. جمعیت چنان زیاد بود
که مردم بیرون از چادرهایی که به این منظور برپا شده بود، یعنی در
خیابانها میایستادند. این سلسله جلسات که بسیاری از مردم در طی آن توبه
کردند، در رسانههای خبری دنیا انعکاس گستردهای یافت. یکی از رهبران
مسیحی در واکنش به جلسات لسآنجلس، بیلی گراهام را متهم کرد به اینکه
میخواهد مسیحیت را یکصد سال به عقب بازگرداند. پاسخ بیلی گراهام چنین
بود: «آری، قصد من براستی نیز این است که مسیحیت را به عقب برگردانم. اما
نه فقط یکصد سال، بلکه ۱۹۰۰ سال! میخواهم مسیحیت را به دوران اعمال
رسولان در قرن اول بازگردانم - دورانی که در آن پیروان مسیح را متهم
میکردند به اینکه دارند امپراتوری روم را واژگون میکنند». در پیِ موفقیتِ چشمگیرِ جلسات لسآنجلس، شبکۀ خبریِ NBC به
بیلی گراهام پیشنهاد کرد در ازای یک قرارداد ۵ میلیون دلاری، در مناظرات
تلویزیونی با افراد مختلف شرکت کند. اما بیلی گراهام این پیشنهاد را رد
کرد و در عوض تمام وقت و نیروی خود را معطوف سفرهای بشارتی خود کرد.
استقبال از جلساتی که او ترتیب میداد به حدی زیاد بود که تقریباً همگی
آنها بیش از مدت زمانِ پیشبینی شده ادامه مییافت و تمدید میشد.
بهعنوان مثال یکی از سفرهای بشارتی او به لندن تا ۱۲ هفته یعنی به مدت ۳
ماه ادامه یافت، و جلسات بشارتیای نیز که در سال ۱۹۵۷ در یکی از
میدانهای معروف شهر نیویورک ترتیب داد به مدت ۱۶ هفته هر شب ادامه داشت.
او همچنین در سال ۱۹۵۹ به استرالیا سفر کرد و پیغام نجات را برای جمع
کثیری از مردم موعظه نمود. بیلی گراهام از سال ۱۹۴۸ تا ۱۹۵۲ بهعنوان سرپرست کالج
نورثوسترن (Northwestern College) در ایالت مینِسوتا انجاموظیفه کرد. در
این زمان بود که او "انجمن بشارتیِ بیلی گراهام" را در سال ۱۹۵۰ بنیان
نهاد. این انجمن متشکل از خدمات بشارتی مختلفی است که یکی از آنها، پخش
برنامه رادیویی معروف "ساعت تصمیم" است. این برنامه رادیویی بیش از پنجاه
سال است که هر هفته در روزهای یکشنبه به تمام نقاط دنیا پخش میشود. در
این برنامه از شنوندگان دعوت میشود که عیسی مسیح را بهعنوان خداوند و
نجاتدهنده خود بپذیرند. از دیگر فعالیتهای "انجمن بشارتی بیلی گراهام"
میتوان به موارد زیر اشاره کرد: برنامههای بشارتی تلویزیونی که چندین
بار در سال در سراسر آمریکا و کانادا پخش میشود، ستونی بهنام "پاسخ من"
که بهطور مرتب در روزنامههای سراسر آمریکا به چاپ میرسد، مجلۀ معروفِ
"مسیحیت امروز" (Christianity Today) که در سال ۱۹۵۶ توسط این انجمن و با
همکاری کارل هنری آغاز بهکار کرد، سایت اینترنتیِ Passageway.org که
مخصوص نوجوانان است، و مؤسسه فیلمسازیِ World Wide Pictures که تابهحال
بیش از ۱۳۰ فیلم مسیحی با موضوعاتِ بشارتی ساخته و توزیع کرده است. این
فیلمها به ۳۸ زبان ترجمه شدهاند و تاکنون بیش از ۲۵۰ میلیون نفر در نقاط
مختلف دنیا آنها را دیدهاند. تعداد زیادی از کشورها از این فیلمها در
زندانها و مراکز تأدیبی استفاده میکنند. یکی دیگر از خدمات انجمن بشارتی
بیلی گراهام، انتشار "مجلۀ تصمیم" است که نشریۀ رسمیِ انجمن بهشمار
میشود. این مجله دارای تیراژی بیش از ۶۰۰ هزار نسخه است و به زبانهای
انگلیسی و آلمانی و نیز به خط بریل موجود میباشد. بیلی گراهام تاکنون ۲۵ کتاب نیز نوشته است که بسیاری از آنها
عناوینی پرفروش بودهاند و جزو آثار کلاسیک ادبیات مسیحی محسوب میشوند.
یکی از پرفروشترین کتابهای بیلی گراهام، کتاب خاطرات اوست که در سال
۱۹۹۷ تحت عنوان "همانطور که هستم" به چاپ رسید. بیلی گراهام در این کتاب
تجربیات ۶۰ سال خدمت مسیحی و ماحصلِ سفرهای بشارتی خود به نقاط مختلف دنیا
را با خوانندگان در میان میگذارد و توضیح میدهد که چه چیز باعث شده برای
رساندن پیام انجیل به گوش مردم دنیا چنین شور و حرارتی خستگیناپذیر داشته
باشد. یکی دیگر از کتابهای او بهنام "چگونه از نو مولود شویم؟" بیشترین
تیراژ چاپِ اول در تاریخ صنعت چاپ را به خود اختصاص داد. این کتاب در سال
۱۹۷۷، در ۸۰۰ هزار نسخه به چاپ رسید. کتاب "فرشتگان: عاملینِ مخفیِ خدا"
(۱۹۷۵) نیز در مدت کمتر از ۹۰ روز یک میلیون نسخه فروش داشت. بیلی گراهام در دهۀ ۱۹۶۰ یکی از مخالفین سرسخت تبعیض نژادی و
جدایی سیاهپوستان از سفیدپوستان بود. او از موعظه در جماعاتی که در آن
سیاهان و سفیدپوستان جدای از هم مینشستند خودداری میکرد، و یکبار
بهطرزی حیرتانگیز مانعی را که بین این دو گروه قرار داشت در هم شکست. او
در این مورد میگفت: «جدایی سیاهان و سفیدپوستان هیچ مبنای کتابمقدسی
ندارد... زمینِ پای صلیب صاف و یکسان است، و من وقتی میبینم سیاهپوستان
در پای صلیب دوشادوشِ برادران سفیدپوست خود میایستند، قلبم بهوجد
میآید.» او با سپردن وثیقه ترتیبی داد که مارتین لوتر کینگ از زندان آزاد
شود، و در جلساتِ بیداری روحانیای که در سال ۱۹۵۷ بهمدت ۱۶ هفته در
نیویورک برگزار کرد از مارتین لوتر دعوت کرد پشت منبر بیاید و برای مردم
صحبت کند. در دوران جنگ سرد، بیلی گراهام اولین مبشر مسیحیای بود که
اجازه یافت کلام خدا را در پشت پردههای آهنین موعظه کند. او به کشورهای
مختلف بلوک شرق و حتی به شوروی سابق سفر کرد و جماعات انبوهی را که برای
شنیدن سخنان او گرد میآمدند به صلح و دوستی فرا خواند. در یکی از جلسات
بشارتی او در مسکو در سال ۱۹۹۲، یک چهارم از جمعیتِ ۱۵۵ هزار نفرهای که
برای شنیدن سخنان او آمده بودند، به دعوت او برای رفتن به جلو و سپردن قلب
خود به مسیح پاسخ مثبت دادند. بیلی گراهام در سال ۱۹۸۸ به چین، و در سال
۱۹۹۲ به کره شمالی نیز سفر کرد. سفر چین بویژه برای همسرش روت خاطرهانگیز
بود، زیرا ایام خوش دوران کودکی را در ذهنش تازه کرد. در یکی از سفرهایش
به کره جنوبی، تنها در یک جلسه بیش از یک میلیون نفر برای شنیدن موعظه او
گرد آمدند. تنها کشوری که بیلی گراهام حاضر نشد بدان سفر کند، آفریقای
جنوبی تحت حکومت آپارتاید بود. بیلی گراهام عهد کرده بود که تا زمانی که
نظام تبعیض نژادی در آفریقای جنوبی برچیده نشود قدم به آن کشور نگذارَد.
سرانجام دولت آن کشور موافقت کرد به بیلیگراهام اجازه دهد برای جمعیتی
موعظه کند که در آن بین سیاهان و سفیدپوستان هیچ فاصلهای نبود. او در سال
۱۹۷۳ به آفریقای جنوبی رفت، و آشکارا نظام تبعیض نژادی را محکوم کرد. بیلیگراهام در نقش مشاور روحانیِ چندین تن از رؤسای جمهور
آمریکا نیز انجاموظیفه کرده و مَحرَم اسرارِ آنان بوده است. او پس از
واقعه ۱۱ سپتامبر، در روز ۱۴ سپتامبر ۲۰۰۱، در کلیسای بزرگِ "واشینگتن
نَشنال" جلسۀ یادبودی را رهبری کرد که جورج بوش و برخی دیگر از رؤسای
جمهور اسبق آمریکا در آن شرکت داشتند. بیلی گراهام در ۲۴ ژوئن سال ۲۰۰۵ سفری را آغاز کرد که به
گفتۀ خودش آخرین سفر بشارتی او در آمریکا بود. او در یکی از پارکهای
معروف شهر نیویورک برای جمعیتی مشتاق که تعداد کثیری از آنان را جوانان
تشکیل میدادند درباره محبت مسیح موعظه کرد. با اینحال در اوائل ماه مارس
سال ۲۰۰۶ نیز در پی وقوع توفان کاترین، بهاتفاق پسرش فرانکلین گراهام به
منطقۀ توفانزدۀ نیواورلینز سفر کرد و "فستیوال امید" را برای مردم آنجا
برگزار نمود. بیلی گراهام که اکنون وارد هشتاد و نهمین سال زندگی خود شده
است، از لحاظ جسمی در شرایط چندان مساعدی قرار ندارد. او شانزده سال است
که به بیماری پارکینسون مبتلاست و بهعلاوه از ذاتالریه، وجود مایعاتی در
مغز و شکستگی استخوان نیز رنج میبرد. اخیراً مشخص شده است که او به سرطان
پروستات نیز مبتلا است. او در اواسط ماه آگوست سال جاری بهعلت خونریزی
روده در بیمارستان شهر اَشویل در ایالت کارولینای شمالی بستری شد، اما حال
او رضایتبخش توصیف شده است. بیلی گراهام در روز ۱۳ ژوئن ۲۰۰۷ این بیانیه را در مطبوعات
آمریکا منتشر کرد: «اوایل بهار امسال، من و همسرم روت پس از دعا و تفکر
فراوان تصمیم گرفتیم که پس از مرگ، در شهر زادگاه من شارلوت واقع در ایالت
کارولینای شمالی در محوطۀ "کتابخانۀ بیلی گراهام" در کنار یکدیگر به خاک
سپرده شویم. ما این تصمیم را علنی نکردیم، اما اکنون که روت در آستانه
رفتن به آسمان است مصلحت دیدیم این موضوع را اعلام کنیم. من و روت عاشق و
معشوق و بهترین دوست برای هم بودهایم، و زندگی بدون او برایم قابل تصور
نیست... از همه کسانی که با دعاها و نامههای خود در این مدت از ما اعلام
حمایت کردهاند صمیمانه سپاسگزاریم.» یک روز بعد از انتشار این بیانیه،
همسر بیلی گراهام در سن هشتاد و هفت سالگی درگذشت. بیلی گراهام تاکنون مفتخر به دریافت مدالها و نشانههای
تقدیر فراوانی شده است. او با اینکه هیچگاه علم الهیات نخواند، اما از
آنجا که اجازه داد خدا در زندگیاش کار کند و او را برای جلال نامش بکار
ببرد تبدیل به بزرگترین و سرشناسترین چهرۀ جهان مسیحیت در عصر حاضر شده
است. او نمونهای است بارز از اینکه وقتی اجازه دهیم خدا از ما استفاده
کند، چه رخ خواهد داد. باشد که وقفشدگی او برای خدمت به خدا الگویی باشد
برای تک تک ما. کشیش
رالف نورمن شارپ یکی از محبوبترین خادمین امین کلیسای مسیح در
ایران، ماه گذشته (۱۱ سپتامبر) در سن ۹۹ سالگی در انگلستان درگذشت. او
که به سال ۱۸۹۶ متولد شده بود، تحصیلات اولیه خود را در مدرسه
معروف وستمینستر در لندن گذرانید. بعد وارد دانشگاه کمبریج شد و در
رشته علوم کلاسیک فارغالتحصیل گردید. چندی بعد، وارد دانشگاه
الهیات شد و به سال ۱۹۲۲ به درجه کشیشی نائل آمد. ۲ سال بعد توسط
هیئت مرسلین کلیسایی که وی خود را داوطلب خدمت در آن کرده بود،
به ایران گسیل شد و بین سالهای ۱۹۲۴ تا ۱۹۶۲ یعنی تا سن تقاعد،
بیوقفه در کلیسای اسقفی ایران به خدمت خداوند و مولای خود مسیح
مشغول بود. در اوان و به مدت ۱۱ سال، در شهر یزد بسر برد. در
طی این مدت، کلیسای "جمیع مقدسین" یزد را بنا نمود (این ساختمان
بعدها در جریان سیل از بین رفت). به سال ۱۹۳۶به شیراز منتقل شد
و ۲۵ سال مسؤولیت اداره کلیسا در این شهر را برعهده داشت. در طول
این مدت بنای کلیسای زیبای شیراز (شمعون غیور) را به اتمام
رسانید. همچنین در قریه قلات در نزدیکی شیراز، کلیسای کوچکی بنا
نمود. افزون بر اینها، به ساختن کلیسای دیگری در بوشهر همت گماشت. آنچه
کشیش شارپ را از بسیار دیگر از همکاران و همقطارانش در کلیسای ایران
متمایز میکند، شناخت، ستایش و احترام عمیق وی به تاریخ و هنر و
فرهنگ ایران، همچنین عشق و محبت بیآلایش وی نسبت به ایرانیان
از هر فرقه و مرام و مقام بود. او نه تنها خود را تافتهای جدا
بافته از ایرانیان نمیدانست، بلکه همواره فروتن و خادم بود و
همین بود که ایرانیان او را از خود میدانستند. وی در عین حال
که بسیار از نکات مثبت تربیت انگلیسی را حفظ کرده بود، لزومی به
داشتن و نشان دادن "جبههای همیشه واحد" به "نظام" کلیسا و جناح
مبشرین نمیدید. کوشا و امین بود و اگر به کاری اعتقاد داشت و آن را
لازم و درست تشخیص میداد، مخالفتهای دیگران هرگز مانعی در انجام
کار نمیشد. گویا در اوائل خدمت در ایران، بعضی از همکاران
انگلیسیاش در کلیسا، ناخشنودی خود را از کارهای کشیش شارپ که با
نظر آنها در امور کلیسایی مغایرت داشته، اینگونه ابراز کرده بودند
که "ایشان بسیار جوان هستند." آقای شارپ طعنه آنها را در این جمله
خلاصه میکند که "البته این عیبی است که به مرور زمان رفع خواهد
شد!" بنای سنتی ساختمان کلیساهای یزد، شیراز، قلات و غیره،
تزئین و ساختن درها، پنجرههای رنگی و مشبک، نیمکتها و دیگر وسایل
داخلی بنا به سبک و سیاق هنر ایران، استفاده از کاشیکاریهای سنت،
شعر و خط خوش بر در و دیوار کلیساها، همگی به طرح و نظر، کوشش و
پشتکار کشیش شارپ انجام شد. او در واقع به مسیحیان ایرانی نشان
داد که میتوان ایرانی بود و ایرانی ماند و پیرو مسیح شد، که این
دو نه تنها مغایرتی با هم ندارند، بلکه کامل کننده هستند. این
خصوصیت والای کشیش شارپ بود که باعث شد همه گاه با اعمال و کردار
و رفتار و سلوکش در همه زمینهها تعلیم دهد و راهنما باشد و محبت
مسیح را آشکار سازد. او به فراست دریافته بود که "صد گفته چون
نیمکردار نیست." و از همین رو بود که در سرمای زمستان در زیر بارش
شدید برف، بیراهه بیابان و ۳۶ کیلومتر مسافت را با قاطر طی میکرد تا
مصاحبتی چندساعته و نمازی کوتاه با تعداد انگشتشمار مسیحیان دهستان
قلات داشته باشد، چرا که به آنها قول داده بود. سختی کار مانع
انجام قول نمیتوانست باشد. او شبانی بود که نه تنها به
پاسداری و نگهبانی و راهنمایی میپرداخت، بلکه به حرف و سخن آنان
که شبانیشان را برعهده گرفته بود، گوش میداد و از همه مهمتر
"میشنید" و ترتیب اثر میداد. در جریان جنگ جهانی دوم، جوانان
کلیسا را اعتراض بر این بود که قنسولخانه قدرتمند انگلیس در شیراز
چرا باید فیلم تبلیغاتی جنگ را در بیمارستان مسیحی برای ایرانیان
به نمایش بگذارد. کشیش شارپ اعتراض آنها را وارد دید و مانع از
نمایش فیلمها در بیمارستان شد. افزون بر اینها، جدایی و دوری
همسر و فرزندان در اکثر سالهای خدمت در ایران، فداکاری و تحملی
مافوق تصور میخواست که هم او هم همسرش خانم دکتر شارپ، بیهیچگونه
منت و شکایت بهجان خریدند. کشیش شارپ به سال ۱۹۶۲ از کلیسا
بازنشسته شد ولی به دعوت دانشگاه پهلوی شیراز تا ۵سال بعد در
ایران ماند و در سمت استادی دانشگاه، به تدریس زبان و خط پهلوی و
میخی پرداخت. از کارهای بسیار وی، یکی ترجمه تمامی لوحههای میخی
تختجمشید به سه زبان فارسی، انگلیسی و فرانسه است که همراه با
دستور زبان پهلوی در کتابی چاپ کرد. او علاوه بر معماری،
طراحی، زیباشناسی و زبانشناسی، در موسیقی هم دست داشت. در مراسم
کلیسایی نه تنها اداره نماز بلکه نواختن ارگ را هم برعهده
میگرفت. آهنگ بسیاری از سرودهای "سرودنامه کلیسای ایران" از جمله
سرودهای زیبای سرچشمه محبت، مرا این دست کز خوان تو برده است،
مسیح حیات و مسیح است نورم، دارم من عجب منجی و غیره، از
ساختههای اوست. آنچه گذشت، چکیدهای از زندگی و خدمات
انسانی وارسته، پاک و فروتن، کوشا، توانا و اندیشمند و ایراندوست
شمرده میشود. یاد و خاطره او در ضمیر آنان که او را میشناختند،
ماندنی خواهد بود. و این تعجبی را برنمیانگیزد. اما آنچه او را از
بسیاری دیگران متمایز مینماید، احترام و محبت عمیق آنانی است ک
هرچند شناختی مستقیم از وی نداشتهاند، جلال خداوند را در قالب
کارهای هنری او در همه زمینهها و در تأثیر کردار و سلوکش در زندگی
دوستان و آشنایانش دیده و خواهند دید.
دکتر کارول ولینژاد
خانم
کارول ولینژاد، متأهل هستند و دارای سه فرزندِ هفت، پنج و دو ساله
میباشند. ایشان بهعنوان روانشناس با افرادی که مشکلات روحی دارند کار
میکنند، و در مراکز اجتماعی نیز در زمینۀ تربیت کودک تعلیم میدهند. خانم کارول در مقالۀ حاضر میکوشند نشان دهند که کلام خدا برای خانوادههای امروز کاربردی عملی دارد. در
انگلستان مسأله تأدیب و انضباط کودکان موضوع بحث و بررسیهای فراوانی است،
خصوصاً این که آیا تنبیه بدنی کودکان روشی صحیح برای انضباط است یا نه.
گروههای مخالفی چون "سازمان EPOCH" در تلاش هستند
تا هرگونه تنبیه بدنیِ کودکان را از لحاظ قانونی منع کنند. چهار دلیل
اساسی که از جانب این سازمان مطرح شده است عبارتند از: ۱- خشونت, خشونت میآفریند و کتک زدن نوعی خشونت است. ۲- تنبیه بدنی انسانها کار نادرستی است, و کودکان نیز "انسان" هستند. ۳- کتک زدن به سوء استفاده جسمی میانجامد. ۴- تنبیه بدنی بینتیجه است. اینکه
آیا چنین ادعاهایی درستاند یا نه، محل بحث است. گذشته از این، باید در
نظر داشت که خشونت با تنبیهی که از سر محبت است، فرق دارد. در قانون
فعلی انگلستان، والدین این اجازه را دارند که کودکانشان را "تا حدی معقول"
تنبیه بدنی کنند, این امر ممکن است در برخی دیگر از کشورهای اروپایی مجاز
نباشد. چنین بحثهایی باعث شده است که برخی خانوادههای مسیحی در
این مورد که نحوۀ درستِ تربیت فرزندان چیست با سؤالات فراوانی روبرو شوند،
بهویژه هنگامی که اعتقادات ایمانیشان در برابر روشها و دیدگاههای
متداول روز قرار میگیرد. ولی واقعیت در اینباره چیست؟ کلام خدا در مورد
تأدیب فرزند چه تعلیم میدهد؟ مقاله حاضر میکوشد با پاسخ دادن به برخی از
این قبیل سؤالات، به خواننده کمک کند تا در مورد اساس انضباط و تأدیب از
دید خدا به درکی درست برسد. تأدیب از دیدگاه کتابمقدس تأدیب
را میتوان تعیین و اجرای حد و مرزهایی در دوران رشد کودک تعریف کرد تا
کودک بتواند ضوابط اخلاقی را یاد بگیرد و رفتاری درست داشته باشد.
کتابمقدس در مورد شیوههایی که ما را به این نتیجۀ مطلوب میرساند،
رهنمودهای خاصی ارائه داده است که آنها را میتوان به این صورت خلاصه کرد: ۱- کتابمقدس از تأدیب و انضباط در چارچوب رابطهای محبتآمیز بین والدین و فرزندان سخن میگوید. «ای
پدران، فرزندان خود را خشمگین مسازید، بلکه آنها را با تعلیم و تربیت
خداوند بزرگ کنید (یعنی نصیحت کردن و هشدار دادن به روشی ملایم، اما
مقتدرانه)» (افسسیان ۶:۴). و در خصوص رابطۀ ما با خدا آمده است:
«ای پسر من، تأدیب خداوند را خوار مشمار، و توبیخ او را مکروه مدار. زیرا
خداوند هرکه را دوست دارد تأدیب مینماید، مثل پدر پسر خویش را که از او
مسرور میباشد» (امثال ۳:۱۱). ۲- هدف از اصلاح و تأدیب این است که کودک را از یک زندگی گناهآلود و در نتیجه از جدایی از خدا باز دارد. «حماقت در دل طفل بسته شده است، اما چوب تأدیب آن را از او دور خواهد کرد» (امثال ۲۲:۱۵). ممکن
است بپرسید که چرا کتابمقدس تا بدین حد در مورد حماقت هشدار میدهد؟ پاسخ
در مزمور ۱:۵۳ نهفته است: «احمق در دل خود میگوید که خدایی نیست. فاسد
شده، شرارت مکروه کردهاند و نیکوکاری نیست.» همچنین کلام خدا به ما
میگوید که: «ابتدای حکمت ترس خداوند است، و معرفت قدوس فطانت میباشد»
(امثال ۹:۱۰) و در امثال ۲۹:۱۵ میخوانیم که «چوب و تنبیه حکمت میبخشد،
اما پسری که بیلگام باشد، مادر خود را خجل خواهد ساخت.» این نشان
میدهد که فرد احمق، دشمن خدا است. چنین کسی در زندگی راه گناه را در پیش
میگیرد. کودک ذاتاً به گناه تمایل دارد، و تنها از طریق تأدیب و تنبیه
است که میتواند راه خدا را بیاموزد. انضباط و تأدیب مبتنی بر کلام خدا
باعث میشود فرزندانمان در ترس خدا بزرگ شوند و راه حکمت را در پیش
بگیرند. ۳- ویژگی تنبیه و تأدیبی که پارسایی به ارمغان میآورد این
است که باعث میشود کودک بهخاطر خطایی که انجام داده احساس ناراحتی کند.
«از
طفل خود تأدیب را باز مدار که اگر او را با چوب زنی نخواهد مرد، پس او را
با چوب بزن، و جان او را از هاویه نجات خواهی داد» (امثال ۲۳:۱۳-۱۴). ۴- تأدیب را باید از همان ابتدای کودکی شروع کرد، و نباید آن را به آینده موکول نمود. «طفل را در راهی که باید برود تربیت نما، و چون پیر هم شود از آن انحراف نخواهد ورزید» (امثال ۲۲:۶). «پسر خود را تأدیب نما که تو را راحت خواهد رسانید، و به جان تو لذّات خواهد بخشید» (امثال ۲۹:۱۷). تحقیقات
نشان میدهند که سرعت یادگیری کودکان در دوران پیش از مدرسه (یعنی از بدو
تولد تا تقریباً چهار سالگی) بیش از هر زمان دیگری است، و بدن کودک در
این مدت از قابلیت یادگیری بالایی برخوردار است. کودک در این سالها، علم
و دانش را همچون اسفنجی جذب میکند. کیفیت تعلیم و تربیت کودک در دوران
طفولیت، رشد و شکوفایی آیندۀ او را رقم خواهد زد. اگر کودک از همان سنین
کودکی بهخوبی تربیت نشود، عوض کردن شخصیت او در دوران نوجوانی بسیار
دشوار خواهد بود. پس والدین مسیحی چگونه میتوانند به کلام خدا پاسخ
مثبت دهند و در عمل چوب تأدیب را بهکار گیرند؟ چگونه میتوان تحقیقات
انجام شده در رابطه با تربیت و تأدیب کودک را با آنچه که کلام خدا در این
باره میگوید مقایسه کرد؟ شایان ذکر است که هیچ کتابی در جهان قادر
نیست در خصوص عمق و طول ابعاد معرفت خدا شناخت کافی در اختیار ما بگذارد.
گسترۀ برخوردهای آدمی آنقدر پیچیده است که تهیۀ فهرستی از راههای
گوناگون تربیت کودکان نیز کاری غیرممکن است. در واقع کتابمقدس در این
خصوص اصول کلی را در اختیار ما گذارده است، و حال این به خود ما بستگی
دارد که بیاموزیم که چطور این اصول را در هدایت روحالقدس در شرایط خاص و
به نحو صحیح تعبیر کنیم (یوحنا ۱۶:۱۳). تحقیقات انجام شده پیرامون مسألۀ تأدیب و تربیت بر
اساس تحقیقاتی که از سوی مؤسسۀ ملی خانواده و تربیت کودکان در انگلستان
بهعمل آمده و در مقالهای تحت عنوان "شناخت تأدیب" به چاپ رسیده است،
برخی از موارد مؤثر در کنترل رفتار کودک را میتوان به این صورت خلاصه کرد: محققین روشهای مختلف تربیت کودک را به چند دسته تقسیم کردهاند: ۱-
سلطهگرایانه (حداقل محبت، بیاحترامی به شخصیت کودک، انضباط بسیار شدید و
داشتن توقع زیاد از فرزند)؛ مقتدرانه (توقعات بجا از فرزند، برخورد
قاطعانه توأم با صمیمیت، تشویق او به داشتن استقلال فکری، اِعمال انضباط و
تأدیبی ملایم اما قاطع)؛ اغماضگرایانه (عدم تأکید کافی بر انتظارات
کودک)؛ و بیتوجه (بیمحبتی به کودک و ارتباط بسیار کم با او). شواهد نشان
میدهد که از بین روشهای بالا، تربیت مقتدرانه بیش از همه نتیجهبخش بوده
است. ۲- اکثر والدین از روشهای مختلفی برای تربیت فرزندانشان
استفاده میکنند. تحقیقات نشان میدهد که تشویق کردن، پاداش دادن و توجه
نمودن به کودک، یکی از مؤثرترین روشها در رشد رفتاری کودک است. ۳- اکثر
مردم هنوز هم فرزندان خود را تنبیه بدنی میکنند و این امر بهویژه در
مورد بچههای خردسال بسیار رایج است. میزان، تناوب و شدت تنبیههای بدنی
بسیار متفاوت است. والدینی که بچههایشان را کتک میزنند ممکن است از
روشهای دیگری نیز برای تنبیه آنان استفاده کنند. بهعنوان مثال والدین
ممکن است با فرزندان خود صحبت کنند و برایشان دلیل و منطق بیاورند، آنها
را بهعنوان تنبیه به اتاق یا مکانی خاص بفرستند (کودک موظف است تا زمانی
که والدین به او اجازه ندادهاند در آنجا بماند). در واقع تحقیقات نشان
دادهاند که کتک زدن کودک چنانچه بهصورت زیر باشد، لااقل در کوتاه مدت
میتواند بسیار مؤثر باشد: کتک زدن کودک نباید بیشتر از حد سختگیرانه
باشد (یعنی یکی دو ضربه به پشت بچه یا به پشت دست او کافی است)؛ حدالامکان
بین سنین دو تا شش سالگی کودکان را تنبیه بدنی کنید، البته با آوردن دلیل
و نه با ایجاد اضطراب و تشویش. ۴- تحقیقات انجام شده بر روی کودکان
معتاد و مجرم نشان داده است که این کودکان نه بهخاطر تنبیهاتی خاص، بلکه
بیشتر بهدلیل عدم مهارت و آگاهی والدینشان به چنین وضعیتی دچار شدهاند.
چنین رفتارهایی را میتوان به این صورت خلاصه کرد: تنش بین والدین و
فرزندان، یعنی هنگامی که کودک بهعلت عدم تربیت صحیح از سوی والدین،
پیوسته رفتاری سرکشانه از خود نشان میدهد؛ عدم توجه به کودک و عدم پذیرش
او؛ نظارت نامناسب بر روی کودک؛ بحرانهای خانوادگی و اختلاف و درگیری
والدین با یکدیگر. این تحقیقات نیز مانند آنچه که کلام خدا در این
زمینه تعلیم میدهد، نشان دادهاند که تأدیب و انضباط کودک در چارچوب
ارتباطی محبتآمیز، به کودک کمک میکند تا رفتاری درست از خود نشان دهند.
بهعلاوه، تحقیقات نشان میدهد که حتی تأدیبی که باعث ناراحتی کودک شود
نیز در تربیت او بیتأثیر نیست. در واقع باید گفت که تأدیب و تنبیه نکردن
کودک است که باعث میشود او در آینده به اعتیاد به مواد مخدر روی آورد.
تأدیب محبتآمیز بیشتر خود را بهصورت رفتاری ملایم و کنترلشده نشان
میدهد تا با پرخاشگری و توهینی که معمولاً ویژگی رابطه اغماضگرایانه
است. بنابراین مخالفان تنبیه بدنی بهتر است که توجهشان را به آن گروه از
کودکانی معطوف کنند که مورد اجحاف و سوءاستفاده قرار گرفتهاند، نه
والدینی که نهایت تلاششان این است که فرزندانشان را به بهترین وجه ممکن
پرورش دهند. از سوی دیگر، والدین مسیحی نیز باید به تأدیب فرزندانشان
بُعدی مافوقطبیعی بدهند و با فرزندانشان دربارۀ مسیح خداوند صحبت کنند تا
آنها در نهایت در مورد خداوندشان به شناخت درست نائل شوند. بر والدین
مسیحی است که اصول کلام خدا را در زندگی فرزندانشان پیاده کنند، ولو آنکه
چنین کاری با نگرش دنیای امروزی ما در تعارض باشد. کارول ولینژاد ۱- خانواده مکانی است که به کودک میآموزد خداوند چگونه صفاتی دارد. خداوند
میخواهد پدران و مادران نه تنها در سخن بلکه در عمل خود نیز الگویی از
خداوند را به تصویر بکشند. انضباط صحیح و حقیقی بهای سنگینی میطلبد و
نیاز به صبر، خویشتنداری و اشتیاق دارد. مکان اجرای انضباط، داخل خانواده
و بین اعضای خانواده است و مسئولیت این امر بر دوش پدر و مادر است و نه بر
دوش دیگران. کودک باید درست بودن و نادرستی اعمال خود را در داخل خانواده
درک کند و در صورت نافرمانیها و بدرفتاریهای مکرر، به مرور، با
بهرهگیری از تنبیهی مناسب رفتار صحیح را بیاموزد. کودکان در نتیجۀ حفاظت
بیقید و شرط ما میآموزند که خدای پدر نیز همیشه به آنها وفادار است و
میتوان در هر شرایط به او تکیه کرد. ۲- انضباط باید دائمی و پیوسته باشد. مرزها
باید مشخص و معین باشند، یعنی اگر رفتاری امروز ناشایست و بد تعریف میشود
فردا نیز بد خواهد بود و کودک علیرغم مخالفتهایش باید با پایداری شما در
این امر مواجه شود. نباید اِعمال انضباط توأم با خشم و بدرفتاری، توهین و
بیادبی باشد. همواره سعی کنید با محبت و خویشتنداری با آنان برخورد کنید.
یادمان باشد که کودکان از ما تقلید میکنند. رفتار کودکان در هنگام بازی
کاملاً منعکسکنندۀ رفتار پدر و مادر در داخل خانواده است. ۳- باید کودک علت تنبیه شدنش را بفهمد. بایستی
همیشه به طفل دلیل خطا بودن عملش را توضیح داد. باید بین سؤتفاهم و یا
فراموشکاری او با عمل عمدی و آگاهانهاش تمایز قائل شد. زمان تنبیه نباید
به تعویق بیفتد و ضمناً نباید تنبیه کودک را موکول به زمان بازگشت پدر از
کار به منزل کرد، نباید زمان بازگشت پدر به منزل برای کودک پراضطراب و
نگرانکننده باشد. ضمناً پدر و مادر باید در امر تربیت و تنبیه و انضباط
کودک در یک جهت عمل کرده یکدیگر را پشتیبانی کنند و نباید یکی در نقطۀ
مقابل و مخالف دیگری قرار گیرد. ۴- روش تربیت و انضباط باید متناسب با سن و شخصیت کودک باشد. هر کودک شخصیت خاص خود را دارد و متناسب با آن شخصیت باید با وی رفتار کرد تا مبادا به شخصیت و عزت نفس کودک لطمهای وارد شود. ۵- بخشیدن کودک و رفتاری که پس از تنبیه با وی داریم بسیار مهم است. حتماً
باید رفتاری سرشار از مهر و پذیرش و گذشت داشته باشیم و روابط ما با کودک
همچنان با مهر باشد در این صورت فرزند ما متوجه میشود هر خطایی که انجام
دهد، باز در قلب ما جای خاص خود را داراست. در دنیای امروز که
بهظاهر مادران نقش چندانی ندارند، هنوز بسیارند کسانی که موفقیتهای خود
را مرهون مادرانشان هستند. موفقیت فرزندان من بستگی به این دارد که من
چگونه مادری هستم. آیا فرزندانم عشق مسیح را در من میبینند؟ آیا اعمال و
رفتار من انعکاسدهندۀ ایمان من میباشد؟ آیا من مادری سختگیر و بسیار
کنترلکننده هستم؟ آیا مهربانم؟ آیا آنقدر کلام خدا را در عمل من بهصورت
زنده میبینند که خود نیز چون الگویی از آن استفاده کنند؟ آیا من نیز
همانطور که خداوند با من باگذشت و مهربان است، باگذشت و مهربان با کودکانم
رفتار میکنم؟ باشد که فیض نصیب ما شود که قادر به پرسیدن این سؤال از خود شویم که من چگونه مادری هستم؟ آیا کودکانم را درست تربیت میکنم؟
اعتماد بنفس چیست؟ اعتماد بنفس داشتن احساسیت که هر انسانی در هر سنی نیاز
دارد، زیرا هر انسانی دوست دارد که روابطش با خودش و دیگران احساس خوب
داشته باشد.
فرزندان خردسال اعتماد بنفس خود را از دو طریق بدست
میآورند: الف) چه کاری میتوانند بکنند تا احساس خوب کنند
ب) اهمیت دادن بنظر دیگران در مورد خود
خردسالانی که در سطح کودکستان هستند تلاششان بر تکمیل کردن تکالیف خود
هستند تا نظر
معلمین خود را جلب کنند. همیچنین اعتماد بنفس خود را در موفق بودن در
گرفتن دوست و
موفق بودن در ورزش پیدا میکنند. وقتی خردسالان در اعتماد بنفس خود احساس
مثبت
میکنند میکند تا ایده های خود را نسبت به یافتن دوست و برخورد کردن با
مشکلات از طریقهای متفاوت و بدون ترس و وحشت از شکست بمعرض نمایش قرار
دهند. هنگامیکه خردسالان در حال رسیدن به اهداف دنیای کوچک خود در تلاش
هستند اگر از
تشویق و کمک برزگسالان بهره مند شوند اعتماد بنفسشان رشد خواهد کرد.
بجه هائی که اعتماد بنفس بالا دارند دارای علائم زیر هستند :
# دارای قدرت خلاقیت بالا میباشند # در کارهای گروهی فعالتر از دیگران
میباشند # کمتر احساس عدم اعتماد بنفس، وحشت و دمدمی مزاجی میکنند
# هدفهای خود را مشخص و برای رسیدن با آنها تلاش میکنند # براحتی و بدون اینکه احساس بد کنند قبول میکنند که افراد از نظر شخصیت
مثل هم
نیستند
بچه ها چگونه اعتماد بنفس خود را از دست میدهند؟
بچه هائی که در خانواده پدر و مادرها مشکلات زناشوئی خود را در حضور
فرزندان
با بحث و جدال مطرح مینمایند غافل از آن هستند که بچه ها خانواده را محلی
امن
برای رشد و اعتماد بنفس میدانند در چنین شرایطی بچه دچار استرس شده و وقتی
وارد
مدردسه میشوند با همکلاسیهائیکه دارای روحیه ای جنگجو کله شق هستند مواجه
شده و
قدرت پایداری خود را از دست میدهند. همیجنین بچه ها وقتی با مشکلات درسی
روبرو میشوند انگیزه رفتن بمدرسه را از دست داده و تحصیل برایشان چیزی
واهی و پوج
بنطر میآید چون اعتماد بنفسیکه که شالوده شخصیت آنها بوده و باید از
خانواده
میگرفتند را از دست داده اند.
مایلم راههائی را به پدر و مادرها و کسانیکه دایه بچه ها هستند نشان داده
تا
بتوانند اعتماد بنفس بچه ها را بالا بیبرند.
الف- نمونه های خوب برای بچه ها در خانه باشید بیشتر برخورد مثبت نسبت به
بچه
ها داشته باشید.
همزمانکه سعی میکنید نمونهای خوب باشید مواظب باشید تا خود را درست تغذیه
کرده
تا اعتماد بنفس خود را ضعیف نکنید. مثلا در بسیاری از جوامع مخصوصا در
جوامع
اسلامی پدر و مادر ها خود سیگار میکشند و وقتی از دوست بچه خود میشنوند که
فرزندشان سیگار میکشد یا مشروب میخورد و یا احساس علاقه به دختری بروز
میدهد نقشه
تنیه بدنی برای فرزند خود کشیده و به فرزند خود یادآور میشوند که او باعث
بی
آبروئی برای آنها شده است غافل از آنکه همسایگان در مورد پدر او طوری دیگر
فکر
میکنند. یا پدر هائی در چنین جوامع بخود اجازه میدهند که در کنار همسر
قانونی خود
غیابا یا علنا همسر صیغه ای داشته باشند شاید از نظر تعالیم مذهب خود این
عمل درست
باشد ولی وقتی این عمل را در چهار چوب خانواده ای که خدا تشکیل داده قرار
میدهیم
خواهیم دید که آن شخص نتنها در برابر خدا مجرم بلکه در برابر قانون
خانواده هم
مجرم میباشد. اجازه دهید بیشتر در این مورد توضیح دهم تا منظور خود را با
چنین
پدرهای نشان دهم. اول بیائیم این عمل را
زیر ذربین خداوند گذاشته و قانون خدا را سنگ محک عمل خود قرار داده ببینیم
ایا ای
قانون برابر با قانون خداست یا تضاد دارد. خدا وقتی آدم و حوا را خلق کرد
فقط یک
مرد و یک زن خلق کرد و گفت شما با هم ازدواج کرده و خانواده تشکیل دهید
اگر خدا
میخواست مرد بیشتر از یک زن داشته باشد از همان اول یک مرد و چند زن خلق
میکرد.
بنابریان مردانیکه به خود اجازه میدهند وقتیکه خدا برای زن قانونی خود
فراهم نموده را به زن
دوم و سوم و چهارم و یا بیشتر بدهند در حضور خدا مجرم شناخته میشوند.
قانونیکه به
این چنین مردان این اجازه را میدهد که بیش از یک زن و دها زن صیغه ای
داشته باسند
فراموش میکنند که خدا به هر مرد بیست و چهار ساعت وقت داده است که تا بین
هشت تا ده ساعت آنرا کار کرده و مابقی را برای خود و خانواده
خود بکار برند. وقتی مردان حتی یک ساعت از وقت خود را به زن دیگر میدهند
آنها در
اصل آن یکساعتی که میبایست با زن قانونی و اول خود داشته باشند را به
دیگری
میدهند. برخی بر این عقیده اند که چون من وضع مالی خوب دارم بنابراین از
روی خیر
خواهی و جلوگیری از فحشا زن صیغه ای اختیار میکنم ولی فراموش میکنند که
همه چیز را
نمیتواشد با پول خرید شما نمیتوانید یک ساعت وقت با کیفیت خود را که با
بچه خود در
پارک بازی مکیند با پول بخرید بهمین دلیل وقتی یکساعت از وقت خود را به زن
دیگر
میدهی در اصل شما به زن و بچه خود خیانت کرده اید و حتی در چهار چوب قانون
خانوادگی خدا این عمل شما تضاد خواهد داشت. وقتی بچه ای در چنین خانواد ه ای بزرگ
میشود با دیدن نمونه بد پدر اثرات روحی بر مادر بچه گذاشته و آن فرزند دچار گیجی
در اعتماد بنفس خود میگردد.
ب- سعی کنید تا توقعات خود را بر شالوده آرزوهای از دست داده خود در زندگی بنا
نکنید.
مثلا پدر و مادری در کودیکی خود پدر و مادرش از او توقع داشته اند که هر طور
شده دکتر و یا مهندس شود وقتی که چنین بچه هائی ازدواج میکنند ارزوی های از دست
داده خود را در صندوقچه قلب خود برای بچه های خود پنهان کرده و در تربیت آنها مدام
غیر مستقیم و یا مستقیم فشار روحی بر بچه های خود گذشاته تا آرزوی از دست رفته خود
را در بچهایشان بدست بیاورند. در چنین شرایطی بچه ها یا بخاطر احترام به پدر و
مادرها یا از روی ترس بر خلاف اراده خود عمل کرده و فشاریکه برآنها برای رسیدن به
ارزوهای پدر ومادر بر خود میورند اعتماد بنفسان پائین مانده و خود را در سنین بالا
نشان میدهد.
-
به بچه ها در گفتار و عمل نشان دهید که چقدر برایشان اهمیت
قائل هستید. هر روز به آنها بگویئد که چقدر دوستتشان دارید و بوجودشان افتخار
میکنید. هر روز با لخند و بغل کردن آنها را از محبت خود آگاه سازید. هر گز نه از
روی شوخی و مزاق و نه در زمانیهائی که زیر فشار زندگی هستید تولد شدن بچه در
زندگیتان را دلیل بر مشکلات خود ندانید بزبانی دیگر به آنها چه در خلوت و چه در
جمع نگوئی از وقتی تو بدنیا آمدی زندگی ما خراب شد. اشتباهات خود که بر اساس
انتخاب غلط و ناآگاهی از زندگی بوده در قلب و زبان خود بحساب بچه نگذارید.
ج- هر روز با بچه وقت شخصی بگذارید و سعی نکنید وقت شخصی
خود را با خرید هدایا و اسباب بازی برای انها پر کنید. خریدن یک اسباب بازی گران
قیمت جای یکساعت بازی کردن با بچه خود در
پارک را نمگیرد. زیرا آن اساباب بازی بمورو خراب شده ولی آن یکساعتی که با تمام
وجودت در پارک با او بازی کرده اید تا آخر عمر در خاطره بچه مانده و وقتی بزرگ
میشود بعنوان یک خاطره زیبا زا پدر و مادر برای دیگران تعریف میکند و از طرفی بچه
یاد میگیرد که باید برای بچه خود رد آینده وقت شخصی بگذارد. بنظر من آم مبلغی که
برای خرید آن اسباب بازی گران قیمت با سخت کار کردن خرج میکنید بهتر است یکساهت و
یا دوساعت کمتر کار کنید تا بتوانید آن وقت را برای بازی کردن با بچه خود بگذارید.
د- هر گز فرزند خود را با فرزندان دیگران مقایسه نکنید زیرا
اعتماد بچه پائین میرود.
ذ- وقتی بچه با شما صحبت میکند و دوست شما وارد مکالمه شما
و بچه تان میشود سعی کنید به دوستتان بگوئید ببخشید میتوانم با شما بعدأ صحبت کنم
فعلا میخواهم بحرف بچه خود گوش دهم. هر گز وقتی بچه شما در حال صحبت کردن باشماست
نسبت به او بی اعنتاعی نکنید. مخصوصا وقتی بچه شما نقاشی یا کار دستی خود را بشما
نشان میدهد با تمام وجود و تمرکز به او گوش داده تا بچه احساس کند که واقعا شما
برای کارهای او ارزش قائل هستید.
ر- هر گز بین بچه هایتان فرق نگذارید و جلوی بچه به فرزند
دیگر خود نگوئید که تو فرزند دلخواه من هستی ول اینکه او از نظر هوش و ذکاوت بهتر
از فرزند دیگرتان باشد.
ز- همیشه سعی کنید
کلماتی مانند تو بچه خوبی هستی، در کاهایت خیلی عالی عمل میکنی، یا اگر بشما کمک
میکند به او بگوئی متشکرم که بمن کمک کردی اعتماد بنفس بچه ها را بالا ببرید. یا
متشکرم که آشغالها رو بیرون بردی. با آنها طوری برخورد نکیند که وقتی کاری مکینند
انگار وظیفه آنهاست، درست است که بچه ها در خانه وظایفی دارند حتی اگر کاری بعنوان
وظیفه انجام میگیرد انتظار تشکر را دارند. حتی انسانهای بالغ هم وقتی در محل کار
خود با آنکه بخاطر کار کردن پول دریافت میکنند مدیر و کارفرما وظیفه دارد از آن
شخص تشکر کند.
ح- هر گز به بچهای خود نگوئید تو بچه تنبل، بی استفاده،
نامرتب و احمق هستید
ج- سعی کنید بچه های خود را یا تا مدرسه یا تا ایستگاه
اتوبوس بدرقه کرده و در تمامی عملیات مثل مسابقات ورزشی که از طرف مدرسه یا
دانشگاه ترتیب داده میشود برای تشویق کردن آنها حضور داشته باشید.
-
وقتی دوستان شما برای مهمانی بخانه شما میآیند و بچه همسن و
سال بچه شما ندارند سعی نکنید با بی اعتنائی به بچه خود وقت بیشتری به مهمانان
بدهید هر از گاهی با بچه خود صحبت کرده و جویای روحیه او در آن مهمانی شوید.
خ- وقتی به بچه کاری میدهید تا انجام بدهند
منتطر نباشید پس از تکمیل کردن کار آنها را تشویق کنید بلکه در حینیکه آنها کار
خود را تکمیل میکنند هر از گاهی به آنها سر زده و آنها را برای تلاششان تشویق کنید
و بگویئد آفرین خوب داری پیش میری و کلمات دیگر.
-
ژ- وقتی بچه شما کاری را که به او دادهشده تا انجام دهد را
تکمیل میکند با روحیه پر از هیجان و مثبت بنزد او رفته و با نگاه کردن
به کار
تکمیل شده او به او بگوئید : عالیه پسرم یا دخترم چطور تونستی این کار و
بکنی؟
چقدر زیبا انجام دادی، من بتو افتخار میکنم، تو چقدر سخت کار و با هوشی
ص- چونگونه میتوانید به فرزندان خود کمک کنید تا به اهداف واقعی زندگی
خود دست یابند
وقتی بچه های خود نسبت به اهداف خود نظرهائی
میدهند با تمام وجود و علاقه بدون نظر دادن گوش دهید
به آنها کمک کنید تا قوتهای خود را شناخته و
نسبت به آن شاکر باشند
به آنها کمک کنید تا برای خود سرگرمی که آنها را
خوشحال میسازد پیدا کنند مثلا ورزش، خواندن کتب، جمع آوری تمبر، ماهیگیری.
به آنها کمک کنید تا به نبوغهائی که دارند را
بشناسند و بر آنچه ندارند تمرکز نکنید
همیشه وقتی بچه کاری را به اتمام میرسانند خواه
مدرسه یا کار دتسی و یا ورزش برای تشویق آنها جشن کوچکی بین خود و اعضای
خانواده
برای تشویق او گرفته و تاریخهائی که او اهداف خود را تکمیل میکند را در
تقویم خود
ثبت کرده تا بیاد داشته باشید. به بچه ها اجازه دهید تا انتخاب کنند و
اشتباه
کنند. بچه ها را در هر سنی مطابق آن سن شناخته و بپذیرید آنها را مجبور
نکنید که
کار های بزرگتر ها را انجام دهند اجازه دهید بچه از سن خود لذت برده و
اشتباهات سن
خود را انجام دهد. هر گز بچه خود را برای خشنودی حرف همسایه که از او
ایراد گرفته
تنبه بدنی نکیند بلکه اگه اشتباه او باعث ناراحتی همسایه شده است برایش
توضیح داده
و از او بخواهید تا از همسایه معذرت خواهی کند.
به بچه های خود کمک کنید تا وقتی اشتباهی میکنند
از راه توجیح از خود دفاع نکنند لبته نه از راه خشونت و تنبه بدنی بلکه با
توضیح
دادن و آشکار کردن مضرات که چونگونه اشتباهشان و اعتراف نکردن به آن برای
شخصیتشان را زیر سئوال میبرد. در هنگام
توضیح دادن اشتباهشان آنها را سرکوب نکنید بلکه با توضیحاتی که آنها احساس
کنند
شما میخواهید به آنها کمک کرده تا آنها هم در آینده بتوانند مشکلات خود و
دیگران
را حل نمایند و با این رفتار بچه اعتماد بنفس خود را نتنها قوی میسازد
بلکه از شما
تشکر خودهد نمود.
در هنگامیکه بچه هایتان در تکالیف مدرسه خود
مکشل دارند به آنها طوری کمک کنید که فکر نکنند شما از آنها بهترید و
میخواهید رل
معلم را بازی کنید. چنانچه قادر به کمک نیستید با معلم او صحبت کرده تا
بشما راه
کمک کردن به بچه تان را آموزش دهد.
بچه ها را چه پسر یا دختر تشویق کنید تا در کار
خانه بشما کمک میکنند مثلا با دادن وظایفی چون تمیز کردن اتاق خود، شستن
ظروف پس
از صرف غذا، تمیز کردن خانه، غذا دادن به حیوانات خانگی، هر گز این ایده
را به بچه
ها ندهید که کار کردن در خانه فقط وظیفه دختران است و پسران فقط وظیفه شان
کار کردن
در بیرون از خانواده میباشد. بچه ها طبیعتا بخود میبالند وقتی پدر و
مادرها از
آنها در کمک کردن در خانه کمک میخواهند. وقتی آنها به شما در کار خانه کمک
میکنند هم
تشویق کنید و هم مبلغی برای پول تو جیبی برای مصرف روازانه به آنها بدهید.
همیشه سعی کنید با بچه ها قبل از رفتن به
رختخواب برایشان داستان خوانده و شب بخیر بگوئید و این عمل باید هر شب
انجام بگیرد
تا بچه احساس مهم بودن از نظر پدر و مادر درش ایجاد شود. این عمل نباید
فقط از طرف
مادر انجام بکگیرد بلکه بطور نوبتی بستگی به موقعیت پدر و مادر میتوانید
یک شب
مادر و یک شب پدر وقت خصوصی با بچه قبل از به رختخواب رفتن داشته باشند.
سعی کنید بچه های خود را با تاریخچه خانوادگی
خود آشنا ساخته تا آنها به گذشته و تفاوت انسانها پی برده و احساس احترام
گذاشتن
به دیگران با هر تاریخچه زندگی را یاد بگیرند.
همیشه در هنگام مصاحبت با فرزندانتان شوخ طبع
باشید سعی نکنید رابطه خود را با فرزندان همیشه در سطح جدیت قرار داده تا
فاصله
روحی و روانی بین شما ایجاد شده و اعتماد بچه نسبت بشما در خفا بماند.
اکثر
کسانیکه رابطه خود را همیشه با بچه خارج از شوخ طبع بودن نگه میدارند بچه
ها آن
شهامت را نخواهند داشت که مسائل شخصی و خصوصی خود اعم از مشکلات و شادیها
و غمهای
خود را با پدر ومادرها در میان بگذارند زیرا آن اعتماد در میان آنها بوجود
نخواهد
آمد.
فرزندان خود را تشویق کنید تا برای خود دوست
بگیرند.
مقاله فوق بر اساس تحقیقات و تجارب نویسنده با
مشورتش با خانوادهائی که دارای مذاهب مختلف چون اسلام، مسیحیت، یهودی و
حتی بی خدا
که در آموزش و پرورش خود اشتباهاتی داشته اند تهیه شده و نویسنده سعی
نموده تا
روشهای صحیح ارائه داده تا خواننده بتواند کمک شده و در آموزش و پروش
فرزند خود
روش صحیح پیشه کند. لازم بتوضیح است که پدر ومادرها باید همیشه و هر ماه
آگاهی خود را در مورد آموزش و پرورش فرزندان
خود با مطالعه کتب مفید و شرکت در سمینار های خانوادگی اطلاعات خود را غنی
ساخته
تا به تربیت فرزندانشان کمک شود. ضمنا نویسنده معتقد نیست که پدر و مادرها
میتوانند از راه روشهای خشک مذهبی و خالی از محبت در تربیت فرزندانشان
موفق باشند.
هر دیسپلین چه برای بچه های زیر سننین بلوغ و چه افراد بالغ که خارج از
محبت باشد
نتیجه معکوس خواهد داد. موفق باشید
ادموند باقری سیدنی استرالیا
چگونه
میتوانیم روابط شکسته شده را ترمیم کنیم؟
یکی از دوستان این مقاله را فرستاده تا علت شکستن روابط بین
دو نفر را نشان داده و معتقد است چون او در روابطش با دوستش قلبش مورد آزار واقع
شده بهمین دلیل قادر نیست که در روابطش صلح ایجاد کرده و بتواند شخص مقابل را که
او را رنجانده بپذیرید. قبل از اینکه
مسئله عصبانیت و تأثیر آن در روابط بررسی کنیم مایلم که شما دوست عزیز مقاله زیر
را که این دوست عزیز فرستاده را خوانده سپس با هم محتویات این مقاله را با هم
بررسی کرده وبر نقاط مثبت و منفی آن در ورابط دو نفرتفکر خواهیم کرد .
ديوار
يكي بود يكي نبود، يك بچه كوچيك بداخلاقي بود. پدرش به او يك كيسه پر از
ميخ و يك چكش داد و گفت هر وقت عصباني شدي، يك ميخ به ديوار روبرو بكوب.
روز اول پسرك مجبور شد 37 ميخ به ديوار روبرو بكوبد. در روزها و هفته هاي بعد كه
پسرك توانست خلق و خوي خود را كنترل كند و كمتر عصباني شود،
تعداد ميخهايي كه به ديوار كوفته بود رفته رفته كمتر شد. پسرك متوجه شد
كه آسانتر آنست كه عصباني شدن خودش را كنترل كند تا آنكه ميخها را در
ديوار سخت بكوبد
بالأخره به اين ترتيب روزي رسيد كه پسرك ديگر عادت عصباني شدن را ترك
كرده بود و موضوع را به پدرش يادآوري كرد. پدر به او پيشنهاد كرد كه حالا
به ازاء هر روزي كه عصباني نشود، يكي از ميخهايي را كه در طول مدت گذشته
به ديوار كوبيده بوده است را از ديوار بيرون بكشد
روزها گذشت تا بالأخره يك روز پسر جوان به پدرش روكرد و گفت همه ميخها را
از ديوار درآورده است. پدر، دست پسرش را گرفت و به آن طرف ديواري كه
ميخها بر روي آن كوبيده شده و سپس درآورده بود، برد
پدر رو به پسر كرد و گفت: « دستت درد نكند، كار خوبي انجام دادي ولي به
سوراخهايي كه در ديوار به وجود آورده اي نگاه كن !! اين ديوار ديگر
هيچوقت ديوار قبلي نخواهد بود
پسرم وقتي تو در حال عصبانيت چيزي را مي گوئي مانند ميخي است كه بر ديوار
دل طرف مقابل مي كوبي. تو مي تواني چاقوئي را به شخصي بزني و آن را
درآوري، مهم نيست تو چند مرتبه به شخص روبرو خواهي گفت معذرت مي خواهم كه آن كار
را كرده ام، زخم چاقو كماكان بر بدن شخص روبرو خواهد ماند. يك زخم
فيزكي به همان بدي يك زخم شفاهي است.
دوست ها واقعاً جواهر هاي كميابي هستند ، آنها مي توانند تو را بخندانند
و تو را تشويق به دستيابي به موفقيت نمايند. آنها گوش جان به تو مي
سپارند و انتظار احترام متقابل دارند و آنها هميشه مايل هستند قلبشان را
به روي ما بگشايند.
خوب این داستان میخواهد در وحله اول ما را متوجه عملکرد و رفتارمان در زمانی که عصبانی میشویم کرده و یادآور
میشود که حرفهائی که ما از روی عصبانیت میزنیم قادر است زخمهای عمیق در قلب طرف
مقابل ایجاد کرده که این زخمها باعث میشوند تا شخص نتواند بین و خود و طرف مقابل
صلح ایجاد کند بزبانی دیگر میگوید برای ایجاد صلح وقت زیاد لازم است تا زخمهائی که
بر شخص وارد آمده شفا یابد.
اگر عمیقا به محتویات داستان دقت
کنید متوجه خواهید شد که گوینده داستان شخصی است که قادر است فقط یک نفر از طرفین
رابطه را دیده و نظر خود را با دیدن زخمهائی که بر او وارد شده بدهد مهم نیست کدامیک از طرفین این رابطه را شخص
راوی دیده باشد آنچه مد نظر است که راوی نه از روی طرفداری کردن از یک شخص بلکه از
نظر قدرت روانی و عقلانی قادر نیست که بتواند در یک نظر رفتار دو نفر در رابطشان با هم ببیند. بنابراین من مایلم که با هم از
دیدگاهی دیگر به این رابطه شکسته شده که عامل شکستگی کلمات از روی عصبانیت بوده را
بررسی کنم. برای این منظور مجبورم از یک مثال استفاده کنم تا منظور خود را بیان
نمایم.
میدانیم که هر رابطه از دو نفر پسر
یا دختر یا پسر با پسر تشکیل شده است.
فرض کنید این دو نفر در یک ساختمان که دارای چهار ضلع بوده.
حال اگر ما دو نفر را که با هم در رابطه هستند را یکی در قسمت عقب ساختمان گذاشته
و از او بخواهیم که روی خود را به شما ل (روبروی خود) و شخص دوم را بخواهیم که در
طرف جلوی ساختمان ایستاده و رویش به جنوب (روبروی خود) بایستد البته هر دو در داحل
ساختمان باشند. خوب اگر شخص دیگر از بیرون بخواهد با یکی از آنها صحبت کند و به درد دل
آنها گوش داده و نظر دهد قادر نیست در یک زمان هر دو نفر را ببیند بنابراین مجبور
است که یا با شخصیکه در عقب ساختمان است صحبت کند یا با دیگری. حال بیائیم از شخصی
که قادر است در یک زمان از بالا هر دو نفر را با هم ببیند بخواهیم که با این دو
نفر صحبت کند، ما این شخص سوم نامش را خدا میگذاریم چون او نتها قادر است در یک
زمان هر دو را با هم بییند بلکه میدانیم که او در قضاوتش کاملا عادل و طرف هیچکس
را نمیگیرد.
سناریو: در این سناریو سه نفر حضور
دارند 1- خدا 2- شخصیکه در قسمتی داخلی عقب ساختمان
است 3- شخصیکه در داخل ساختمان
قسمت جلوی ساختمان است. ما این دو نفر را با شمارها شاکی 1 وشاکی 2 در
سناریو وارد میکنیم.
خدا: پسرم ، دخترم مشکل شما چیست که
نمیخواهید در رابطه تان با هم صلح ایجاد کنید؟ شاکی 1: من در روابطم با او خیلی
خوب رفتار کردم و همیشه سعی کردم او را درک کرده و محبتش کنم ولی وقتی که
من در
نیاز بودم او با من بدرفتاری کرد و جواب محبتهای منو با رفتار بد پاسخ گفت
و حتی
من بعد از رفتار او از او خواستم که دیگر با من تماس نگیرد و کاری بکار من
نداشته
باشد ولی او مرتب با تماسهایش به قانون من بی احترامی کرد و من بیشتر و
بیشتر
عصبانی شدم بهمین خاطر نتواستم بر عصبانیتم غالب شوم و هر وقت که او تماس
میگرفت
منو در شرایطهائی میگذاشت که با او بدرفتاری کنم و او این عمل مرا عمدی
دانست و
بیشتر منو ازار داد و میخهای بیشتر بر دیوار قلب من وارد کرد و همین باعث
شده که
من نتوانم با او در صلح زیست کنم شاکی 2 : بله ای خداوند من هم در
رابطه ام با او خیلی خوب رفتار کردم و محبتش کردم و حتی وقتی در رفتارم او
را آزار
دادم معذرت خواهی کردم و هدف من این بود که با معذرت خواهی صلح ایحاد کنم
ولی او
همیشه در برابر معذرت خواهی های من رفتارهای بد میکرد و با عصبانیت پاسخ
میداد.
خدا: ببیند پسرم و دخترم من از این
با بالا بهتر از شما میدیدم که چگونه با هم برخورد میکردید چیزیکه باعث
تعجب من
شده اینست که هیچکدام از شما نتوانستید از روی قلب همدیگر رو ببخشید و
دلیل این
نظرم را هم خواهم گفت. من با چند تا سئوال علت نابخشودیگی قلبی شما را
بیان میکنم. اول بمن بگید که آیا هیجکدام از شما دو نفر میتونه ادعا کنه که در رفتار،
کردار، و
عمل بدون اشتباه عمل کرده؟ کدامیک از شما میتونه بمن بگه که در این رابطه
توانست
موقعیت طرف مقابلشو بطور کامل درک و در برخوردش عادلانه برخورد کنه؟ خوب
من بحرفها
و برخوردهای شما از ابتدای آشنائیتون تا امروز هر روز شاهد بودم که با
رفتارتون
همدیگر را عصبانی کردید ولی همیشه دلیل عصبانیتون را منصفانه دیدید و
مقصره بنا به
سئوالهای بالا نخواستید قبول کنید که هر دوتون مقصر هستید و هیچکدام از
شما دو نفر
نمیتونه بگه طرف مقابل بیشتر تقصیر داره ولی اگر هر کدام از شما بمن ثابت
کنید که
در رفتار و برخورد و سخن و گفتن و کردارتون نسبت بهم اشتباه نکردید البته
طبق
قانون من نه قانون انسانی خودتون من شما را آدم کاملی میدونم ولی فکر
نمیکنم بلکه
مطمئنم که هیچکدوم از شما به آن کاملیت نرسیدیت که بتونید ادعا کنید هیچ
اشتباهی
نکردید. حالا برگردیم به آن مقاله ای که یکی
از شما دو نفر برای دیگری فرستاد و بقول خودش میخواهد طبق این محتوای این
مقاله
بطرف مقابل بگوید که علت عصبانیت من این است که تو میخهای زیادی در قلب من
کوبیده
ای و من قادر نیستم با تو صلح ایجاد کنم. میخوام بشما که این داستان را
فرستادی
بگم که من که خدای تو هستم از طریق پیامبرم عیسی بتو گفتم که اولا اگر کسی
نسبت
بهمنوع خود خشمگین شود و با خشمش قلب طرف مقابل را زخمی کند مجرم است و
همچنین
گفتم که نگذارید عصبانیت شما آفتاب بر آن غروب کند و با درونی عصبانی به
رختخواب
روید بلکه تا قبل از غروب آفتاب قدم اول را بردارید و آن اینکه از هم
معذرت خواهی
کنید. البته معذرت خواهی بیانگر این نیست که شما باید با هم زیر یک سقف
زندگی کنید
ولی معذرت خواهی درون تلخ هر کدام از شما را وارد ناحیه شفا کرده و بمرور
زمان
شفای قلب شما کامل میشود. حالا شاکی شماره 1 اگر تو معتقدی که قانون مرا
شکستی آیا
در این مدت که روابطت با شاکی 2 شکسته شد
یکبار حتی یکبار به او بگویی معذرت میخوام رفتار من درست نبود ولی تو منو
رنجوندی؟ آیا این کار را تا بحال کردی؟ نه من که ندیدم که حتی یکبار شما
مسئولیت رفتار خودت
رو قبول کنی و به دوستت بگی معذرت میخوام ولی شاهد بودم که شاکی 2 بارها
بارها از
شما معذرت خواهی کرد البته رفتارهای او هم مورد قبول من نبوده ولی او قدم
اول را
برداشت و میخواست خودش و ترا در ناحیه شفا وارد کند ولی تو شاکی 1 نتنها
معذرت
خواهی نکردی بلکه بی اعنتائی های زیاد نسبت به او کردی و برای خودت یک
قانون
گذاشتی و به او گفتی با من تماس نگیر بنظر من قانون باید در محبت باشد. منظورم
چیست؟ من که خدای شما هستم وقتی برای شما قانون مگیذارم در محبت است مثلا
بشما
میگویم همدیگر را ازار ندهید وقتی بر خلاف قانون من عمل میکنید خودتان را
از من
جدا میکنید. ولی با اینکه قانون مرا شکستید هر وقت نزد من دعا مکیند باز
بشما گوش
میدهم و با شما حرف میزنم ولی تو عزیز دلم قانون گذاشتی که دوستت با تو
تماس نگیرد
نتنها نسبت به تماسهای او بی اعنتائی کرده و هروقت تماس میگرفت جواب
نمیدادی و اگر
هم میدادی با قلبی پر از عصبانیت جواب میدادی ولی خود تو با اینکه من ترا
میشناسم
و میدونم که تو هم مقصری. یادته وقتی تو
یک مشکل افتاده بودی و بمن دعا کردی من باهات حرف زدم و در قلبت شادی و
اطمینان
بوجود آوردم که بهت بگم من بهت کمک میکنم یادته؟ شلید بگی خوب تو خدا هستی
درسته
ولی من بشما قانون دادم که این قانون از طبیعت من سرچشمه میگیره لااقل
میتونستی
رفتار منو در قلبت کپی کنی و سعی کنی اونو انجام بدی درسته نمیتونی بطور
کامل
انجام بدی ولی وقتی من میگم از هم معذرت بخواید تو حتی این کار را هم
نکردی. ضمنا
تو این مقاله ای که فرستادی متذکر شدی که این دیوار هیچوقت دیوار قبلی
نخواهد بود
اگر من که خدای شما هستم در طول روز صدها میخ به دیوار قلب من میکوبید ولی
من
همیشه میبخشمتون و بازم دوستتون دارم و وقتی شما هم این کار رو بکنید و از
قدرت من
استفاده کنید که یک معذرت خواهی ساده از هم بکنید مطمئن باشید من در قلب
شما دیوارهای
تازه بوجود میارم و شما حتی بیشتر از گذشته میتونید همدیگر رو دوست داشته
باشید
ولی هر دوی شما نمیتونید بر خودخواهی خودتون غالب بشید و محبت منو جایگزین
کنید
برای همین احساس میکنید که این دیوار دیوار قبلی نخواهد شد. ضمنا درسته که
با یک
معذرت خواهی همه چیز درست نمیشه ولی همون طور که گفتم لااقل معذرت خواهد
شروعی
برای خروج تلخیها از قلبتونه. اما تو شاکی 2 فکر نکن با معذرت
خواهی خودت را قربانی این جریان بدانی من خوشحالم که تو قدم اول را
برداشتی و
معذرت خواهی کردی چون نشان دادی که خودت هم مقصری و خواهان صلح هستی ولی
بیاد
داشته باش وقتی به دوستت قول میدهی بقولت عمل کن مگر من بتو یاد ندادم که
بله تو
بله باشد و نه تو نه؟ ولی خوشحالم وقتی این اشتباه را کردی سعی کردی که
جبران کنی
ولی دوستت باز بتو اعتماد نکرد خوب اونم نمیتونست موقعیت ترو ببینه و بهت
اعتماد
کنه او وقتی تو در رفتارت آزرده خاطرش کردی روی فرش عصبانیت نشست و نتونست
بهت
اعتماد کنه . من بعنوان خدای هر دوی شما ازتون میخوام که همدیگرو قلبا
ببخشید و
قدم اول را که معذرت خواهی است بر دارید درسته که نمیخواد با هم زندگی
کنید ولی با
هم در صلح زندگی کنید و هر از گاهی با هم تماس کوچک بگیرید و حال همدیگرو
جویا
شوید شما که بت پرست نیستید که این رفتارهای رو نسبت بهم میکنید من میدونم
که هر
دوی شما منو که خدای شما هستم دوست دارید و منو در زندگیتون قاضی قرار
میدید ولی
رفتارتون با هم اینو نشون نمیده چون بت پرستان و بی خدایان اینقدر از هم
کینه و
تنفر در دلشون نگه میدارند که نتونند بر عصبانیتشون غالب بشن عمل میکنید
بهمین
ترتیب آن قدرت بخشش و معذرت خواهی که بمن بهتون دادم را از تون سلب میکنه
ولی من
میدونم که شما قادرید با کمک من با هم در صلح زندگی کنید. بنابراین بازم
هم
یادآوری میکنم اگر میخواید آن مقاله بالا را انجام بدید باید بدونید که هر
دوتون
بقلب هم میخ کوبیدید بنابراین همدیگر را مقصر نکنید و با معذرت خواهی
خودتون را در
ناحیه شفا وارد کنید. نظر نویسند: اول از هر چیز از دوستی
که این مقاله دیوار را برای من فرستاد تشکر میکنم چون من را بر آن داشت که
به این
واقعیت برسم که این مشکل فقط مشکل این دوست نبوده بلکه مشکل بسیاری از
مردم جهان
میباشد ولی اگر بصدا و قوانین زیبای خدا گوش فرا داده و آنرا در روابطمان
به اجرا
بگذاریم مطمئنا تنها نفی که عاید ما میشود تلخی از قلب ما بیرون خواهد رفت
و قدرت
خدا جایگزین شده و ما را کمک میکند تا زخمهائی که بر قلب ما وارد شده
اجازه دهیم
خدا شفا دهد. ضمنا تشکر میکنم چون مقاله دیوار بمن هم که نویسنده این مطلب
هستم
چیزهای تازه ای را آموخت همانطور که نویسنده مقاله دیوار یادآور میشود
"دوست ها واقعاً جواهر هاي كميابي هستند ، آنها مي توانند تو را بخندانند
و تو را تشويق به دستيابي به موفقيت نمايند. آنها گوش جان به تو مي
سپارند و انتظار احترام متقابل دارند و آنها هميشه مايل هستند قلبشان را
به روي ما بگشايند."
بله دوست عزیز که این مطلب را
میخوانی دوستان جواهر هستند بدست آوردنشان راحت و نگه داشتنشان خیلی دشوار
چون ما
انسان هستیم ووقتی درابطه مان مشکلی پیش
میآید همیشه سعی میکنیم یکطرفه قضاوت کنیم و خود را قربانی و طرف مقابل را
مجرم
بدانیم ولی خدا گفت هر دو مجرم هستیم بنابراین جائی برای توجیح کردن در
رابطه مان
نمیماند. پس بیائیم بقول مسیح " تا آنجا که بما مربود است با مردم در صلح
زندگی کنیم" و با زدر جائی دیگر میفرماید " دشمن خود را محبت کنید"
با زمیفرماید " برای کسی که بشما جفا میرساند دعای خیر کنید زیرا دعای
شما(معذرت خواهی ) باعث میشود که دعای شما مانند محبتی بر سر او ریخته و
با شما در
صلح زندگی کند" در پایان از خداوند برای همه رابطه
های شکسته شده شفا و پیوند مجدد میطلبم. ادموند باقری
مژده ای دل که مسیحای خدا مولود گشت
ذات قدوس خدا در پسرش موجود گشت
وعده از پیش بدادم چو خداوند خدا
آخورش بینی و منجی من آن موجود گشت
محور دین تو بنامش که در این ارض و سما
پرتو افکنده و هم عابد و هم معبود گشت
نه به تاج و نه به تخت و نه جلال از دنیا
بلکه از فیض پدر بهر جهان مقصود گشت
نور از نور و پسر از پدر و روح ز روح
راز هستی و وجود و به جهان مسعود گشت
ای دوست به جهان شاد بزی چونکه مسیحای خدا
به جهان آمد و ساجد و هم مسجود گشت میلاد با سعادت عیسی مسیح بر شما و
همه مردم جهان مبارک باد کریسمس برای ما چه پیامی دارد؟ در چنین روزهایی مسیحیان در تمام دنیا
کریسمس را جشن میگیرند و در آن به شادی و سرور میپردازند. ولی خیلی از
این شادیها چون پیام کریسمس را به فراموشی سپردهاند، عمق و معنی خود را
از دست دادهاند. کلیسا برای اینکه بتواند در این ایام از یک شادی واقعی و
با معنی برخوردار باشد، و نیز تا بتواند این شادی خود را به گونهای مؤثر
به دنیایی که بدان نیاز دارد پیشکش کند، باید دیگر بار به پیام کریسمس گوش
فرا دهد.
این پیام را در بخشهای مختلفی از کتابمقدس میتوان یافت و مورد بررسی
و تفکر قرار داد. بیشک ابعاد و وجوه مختلف این پیام در قسمتهای مختلف
کلام خدا مورد تأکید قرار گرفته که هر یک در جای خود درخور تحقیق و تفکر
است. یکی از این قسمتها اشعیاء ۷:۱۴ میباشد. متی در شرح واقعۀ تولد
عیسیمسیح به صراحت اعلام میدارد که در این واقعه آنچه اشعیاء در آیه فوق
پیشگویی کرده بود، بهانجام رسیدهاست (متی۱:۱۸-۲۳). پس تلاش برای
راهیابی به معنی واقعۀ کریسمس از رهگذر این آیه، با گواهی خود عهدجدید
توافق و همخوانی دارد. در اینجا لازم به تأکید است که نگرش ما به این آیه
و برداشتهای نتیجهشده از آن از چشمانداز بازخوانی و تعبیر(هرمنیوتیک)
عهدجدیدی صورت پذیرفته است. هر چند این تعبیر از محدوده معنی آغازین آیه
فوق در چارچوب موقعیت تاریخی آن فراتر میرود، ولی با چگونگی بسط و گسترش
این معنی در متن خود کتاب اشعیاء، چنانکه خواهیم دید، همآوا است.
آحاز، پادشاه یهودا، در صدد است در مقابل حملۀ متفق ارام و اسرائیل دست
کمک بهسوی آشور دراز کند. در این برهۀ حساس، اشعیاء نبی از آحاز
میخواهد که نشانهای از خدا طلب کند، نشانهای که بر این حقیقت صحه
بگذارد که خدا خودْ یگانه پناهگاه و مددکار قوم خویش است و اگر بر او توکل
کنند، با آنها خواهد بود و آنها را خواهد رهانید. اما آحاز از طلبیدن
نشانه سرباز میزند. پس اشعیاء نبی که 800 سال پیش از تولد مسیح میزیست از جانب خدا پیامی برای آحاز میآورد بدین
عبارت که: "بنابراین خود خداوند به شما آیتی خواهد داد: اینک باکره حامله
شده، پسری خواهد زائید و نام او را عمانوئیل خواهد خواند (که معنیاش این
است: خدا با ما)". صرف نظر از اینکه این طفل در موقعیت بلافصل تاریخی به
چه کسی اشاره دارد، مسلم آن است که او در ادامۀ پیام وحیانی کتاب اشعیاء،
هویتی ایدهآلی و مسیحایی به خود میگیرد. آنچه پس از این میآید، تأملاتی
است در پیرامون پیام کریسمس چنان که این پیشگویی بیانگر آن است.
۱- پیام کریسمس، پیام فاعلیت خداست.
کریسمس با خود خدا و فعل و عمل او آغاز میشـود. چنانکه اشعیـــاء
میگوید: "خود خداوند به شما آیتی خواهد داد..." این، نقطۀ مقابل مذهب
است. در مذهب، خدا مفعولِ فعلِ انسان واقع میشود. انسان است که خدا را
جستجو میکند. انسان است که به خدا عشق میورزد. انسان است که به خدا
معرفت حاصل میکند. انسان است که میکوشد خدا را راضی کند. به عبارتی،
انسان چه با توسل به عقل و چه از راه احساس و تجربۀ دینی، خدای خود را
میتراشد و سپس میکوشد با توسل به مناسک دینی او را خشنود و در واقع
تطمیع کند. در نقطۀ مقابل، کریسمس صریحاً اعلام میدارد که انسان
نمیتواند با تکیه بر عقل خودبنیاد خویش و یا احساس صرف به شناختی مطمئن
از خدا دست پیدا کند. انسان عصیانزده و سقوطکرده در گناه و دور از خدا،
تا وقتی از خویشتن بیاغازد، چه از عقل و چه از احساس خویش، ره به خدا
نخواهد برد.
درنقطۀ مقابل خدای مذهب، خدای کریسمس خدای همیشه فاعل است. این خدا،
خدایی نیست که فلاسفه بخواهند او را در نظامهای فلسفی خود بگنجانند یا
دانشمندان بخواهند زیر میکروسکوپ علم تجربی مشاهدهاش کنند. این خدا را
نمیتوان از مخفیگاهش بیرون کشید و یا به پاسخ دادن به سؤالات و
کنجکاویهای فلسفی و علمی بشر واداشت. خدای کریسمس خدایی است که در صحنۀ
تاریخ در مقابل انسان قد علم میکند و پیش از آنکه انسان بخواهد او را در
معرض سؤالات خود قرار دهد، تمام موجودیت و هویت خود او در حضور این خدای
همیشه فاعل زیر سؤال قرار میگیرد. پیش از آنکه انسان بخواهد این خدا را
جستجو کند، اوست که انسان گمشده و سرگشته را میجوید و مییابد. پیش از
آنکه انسان بخواهد به او عشق بورزد، اوست که عاشق است و در راه عشق
رنجکشیدن را برمیگزیند و تن به رسوایی و جانبازی میدهد. این خدا، خدای
برخلاف انتظار است! چون او به میان آید، بتهایی که عقل و احساس دینی بشر
از او تراشیدهاند، یکسره فرو میشکنند و فرو میریزند.
در کریسمس با چنین خدایی سروکار داریم. کریسمس کلیسا را برمیانگیزد
که نه تنها دیگر بار خود را با عمل خدا در میلاد مسیح روبه رو ببیند، بلکه
تا تفکر، زندگی، و خدمت خود را مفعولِ این عمل خدا دیده، دائماً طالب
تداوم این عمل باشد و در مقابل آن سر تسلیم و رضا فرود آورد.
۲- پیام کریسمس، پیام تاریخیت خداست. در کریسمس با یک رخداد تاریخی سروکار داریم. "باکره ...پسری خواهد
زائید". کودکی به دنیا میآید. تاریخ از تولدها، زندگیها و مرگها تشکیل
شده است. در کریسمس با یکی از این تولدها روبرو هستیم. عمل خدا عملی است
تاریخی که در صحنه واقعی تاریخ به وقوع میپیوندد. در لوقا ۲:۱۲، در پیام
فرشته به شبانان نیز، که به همین آیت و نشانه کریسمس اشاره دارد، همین
تاریخیت خـدا را بـه گونهای ملموس شاهدیم:
نشانه این است که "طفلی در قنداقه پیچیده و در آخور خوابیده خواهید
یافت". عمل خدا در فضا و زمان واقعی به وقوع میپیوندد. عمل او در کریسمس
عملی نیست که در عالم اندیشه و ایده و یا صرفاً در اعماق تجارب احساسی و
دینی ما رخ میدهد، بلکه محل وقوع آن اوضاع واقعی و ملموس تاریخی است.
قنداقه و آخور محل فعل خدا هستند. و این چه عالی است! خدا با مخلوق خویش
بیگانه نیست. هر چند نسبت به خلقت متعال است، ولی بین او و خلقت شکافی
غیرقابل عبور برای او وجود ندارد. او خدای فیلسوفان نیست که نتواند یا
نخواهد در عالم خلقت و صحنۀ تاریخ دست به عمل بزند. نیز خدای اساطیر نیست
که عملش ماهیتی صرفاً فراتاریخی داشته باشد. و چون خدای گنوسیها
(ناستیکها) نیز چنان پیراسته از آلایش ماده نیست که نتواند یا نخواهد دست
به این آلودگی بیالاید. این خدا، در تمام کتابمقدس خدای تاریخ و خدایی
تاریخی است. او در زندگی افراد و قومها عمل میکند. او بهخاطر عهد خود با
ابراهیم، نسل او را به عنوان قوم خود برمیگزیند و در تاریخ این قوم
بارها دست به عمل میزند. رهایی از اسارت مصر، انعقاد پیمان کهن در پای
کوه سینا، فتح کنعان، بنیانگذاری پادشاهی اسرائیل، داوری الهی و گرفتار
آمدن قوم به اسارتی دیگر و بالاخره وعده آزادی و سعادت مجدد به دست پادشاه
و نجاتدهندۀ آینده، همه و همه نشان از عمل این خدا در تاریخ قومش دارد. همین عمل تاریخی و تاریخساز خداست که در تولد عیسی به اوج میرسد.
در کریسمس، کلیسا با خدایی روبرو است که میتواند در اوضاع واقعی
تاریخی که کلیسا در آن قرار دارد عمل کند. دست او از اوضاع و احوال واقعی
که هر یک از ما مؤمنین در آن قرار داریم، به هیچ روی کوتاه نیست. او
خدای قنداقه و آخور است. او خدایی است که میتواند و میخواهد در زندگی
واقعی هر یک از ما انسانها دست به عمل بزند.
۳- پیام کریسمس، پیام فیض خداست.
" باکره حامله شده پسری خواهد زائید...!" در کریسمس با ناتوانی بشر
روبرو هستیم، با عدم امکان تولد فرزند نجات. ولی این ناتوانی و عدم
امکان بشری، در عین حال امکان و قابلیت پذیرش عمل خدا و قدرت او را در
خود دارد. این باکره کسی جز مریم نیست، و چنانکه در لوقا ۱:۳۴ ملاحظه
میکنیم، مریم در مقابل پیام کریسمس که از فرشته میشنود این سؤال را بر
لبهای خود دارد که "این چگونه میشود؟" این سؤال، سؤال شک و تردید نیست.
بلکه اذعان به عدم امکان طبیعی تولد نجات و نجاتدهنده است. این سؤال
بیانگر تنها حالتی است که در آن، ایمان واقعی به خدا مجال بروز و بالیدن
پیدا میکند.
مریم نماد قوم خدا یعنی کلیسا قلمداد شده است. کلیسا در مقابل پیام
کریسمس، سؤال "این چگونه میشود؟" را همیشه بر زبان خود دارد و باید
داشته باشد. زیرا در این سؤال است که مریم و کلیسا هر دو خود را با پاسخ
کریسمس که از زبان فرشته بیان میشود روبه رو میبینند: "روحالقدس بر تو
خواهد آمد و قوت حضرت اعلی بر تو سایه خواهد افکند." پیام کریسمس با صدای
رسا اعلام میکند که بشر قادر به نجات خویش نیست. بدون عمل خدا در مسیح،
امیدی برای او وجود ندارد. تنها اذعان به این ناتوانی و دراز کردن دست
ایمان برای پذیرش عمل نجاتبخش خداست که میتواند به رستگاری او بیانجامد.
۴- پیام کریسمس، پیام سکونت خدا با ما است.
"...و او را عمانوئیل خواهد خواند (که معنیش این است: خدا با ما )".
خدا در اعمال خود در تاریخ پرده از وجود و شخصیت خود برمیدارد. تاریخ عمل
خدا، تاریخ انکشاف خدا نیز هست. خدا در اعمال خود، خویشتن را در دسترس ما
قرار میدهد و به ما مینمایاند. خدای نامرئی هویدا میشود. خدای غیرمادی
ملموس میشود. اوج این مکاشفه، انسان شدن خدا در مسیح است. در این
رخداد، خدا به میان ما میآید و با ما میشود. او بهصورت نوزادی در دست
مریم و یوسف قرار میگیرد، کاملاً قابل لمس و قابل دسترس. خدای همیشه
فاعل، در فعلِ خود، مفعول بودن را برمیگزیند و در دسترس مخلوقات قرار
میگیرد.
درک درست مفهوم عمانوئیل مستلزم نگاهی به تاریخ رابطه خدا با انسان
است. کتابمقدس به ما میآموزد که خدا انسان را آفرید تا با او مصاحبت و
همنشینی داشته باشد. انسان را آفرید تا با او باشد. اما این رابطۀ آغازین
به علت گناه قطع شد. تاریخ عمل نجاتبخش خدا، بواقع تاریخ تلاش پیگیر خدا
برای برقراری این رابطه است.
خدا از میان نسل بشر یک نفر، یعنی ابراهیم را برمیگزیند و با او عهد
میبندد که او و نسلش را برکت دهد و از آنها قومی برای خود بهوجود آورد.
آنها قوم او خواهند بود و او خدای ایشان خواهد بود. و این رابطه در سکونت
خدا در میان آنها تحقق پیدا میکند. هدف خدا از انتخاب این قوم آن بود که
از طریق آنها همۀ اقوام و ملتها را برکت دهد. اما تاریخ قوم اسرائیل،
تاریخ شکسته شدن این عهد توسط آنهاست، که عاقبت به مجازات خدا میانجامد.
حکومت اسرائیل سرنگون میشود و قوم به اسارت در بابل گرفتار میآید. بدین
ترتیب، حضور خدا قوم را ترک میگوید، و اسرائیل از این حضور به دور
میافتد. اما انبیای اسرائیل وعده میدهند که خدا دیگر بار به سراغ قوم خود
خواهد آمد. او خواهد آمد تا با قومش باشد و آنها را از اسارت و بندگی
رهایی دهد. او میآید تا آنها را به نوری برای همۀ ملتها بدل سازد. و در
این کار رهاییبخش، پادشاهی برگزیده از نسل داود که بعدها "مسیح" لقب
مییابد نقشی کلیدی ایفا میکند. اشعیاء ۷:۱۴، که تولد عمانوئیل را نوید
میدهد، یکی از این پیشگوئیهای مسیحایی است. در این نوزاد، به نحوی
اسرارآمیز خدا با قوم خود خواهد بود. همین موضوع دوباره در بابهای ۸ و ۹
کتاب اشعیاء مطرح میشود. اشعیاء نخست اعلام میدارد که مجازات خدا بر
قومی که از اعتماد و توکل بر خدای خود سرباز میزنند نازل خواهد شد،
مجازاتی که به صورت پوشانیدهشدن روی خداوند از خاندان یعقوب بیان گردیده
است (۸:۱۷). نتیجه این است که اسرائیل به تنگی و تاریکی غلیظ دچار خواهد
شد (۸:۲۲).
اما پس از تجربۀ مجازات خدا، اشعیاء نوید میدهد که "غیرت یهوه" برای
رهانیدن قومش به جوش خواهد آمد (۹:۷) «قومی که در تاریکی سالک میبودند،
نور عظیمی خواهند دید و بر ساکنان زمین سایۀ موت نور ساطع خواهد
شد»(۹:۲). خدا دیگر بار قوم را بسیار خواهد ساخت و به آنها شادمانی خواهد
بخشید، مانند شادمانی وقت درو و زمان تقسیم غنیمت. زیرا "یوغ بار او را و
عصای گردنش یعنی عصای جفاکننده بر وی را" خواهد شکست. و این همه به واسطه
پادشاهی صورت خواهد پذیرفت که اشعیاء دیگر بار از تولد او خبر میدهد،
پادشاهی که در او "خدا با ما" خواهد بود (۱۰:۸). این موضوع در توصیف تکاندهندهای که اشعیاء از این نوزاد به دست
میدهد آشکار است: «زیرا که برای ما ولدی زائیده و پسری به ما بخشیده شد
و سلطنت بر دوش او خواهد بود و اسم او مشاور عجیب و خدای قدیر و پدر سرمدی
و سرور صلح خوانده خواهد شد. ترقی سلطنت و صلح و سلامتی او را بر کرسی
داود و بر مملکت وی انتها نخواهد بود تا آن را به انصاف و عدالت از الآن
تا ابدالآباد ثابت و استوار نماید. غیرت یهوه، خدای لشکرها، این را به جا
خواهد آورد» (۹:۶-۷).
برخی از علمای شکاک کتابمقدس کوشیدهاند تا القاب عجیب این نوزاد را
به گونهای تعبیر و تفسیر کنند که دربردارنده الوهیت شخصیت او نباشد.
صرفنظر از اینکه یهودیان زمان اشعیاء و یا حتی بعد از آن، تا چه حد به
عمق معنای آنچه در این سطور توصیف گردیده شناخت حاصل کرده بودند، جای
تردید نیست که در چارچوب چگونگی بسط و تفصیل زنجیرۀ پیشگوئیهای مسیحایی،
سخن اشعیاء معنایی جز این ندارد که در این پادشاه به گونهای اسرارآمیز و
سرنوشتساز خدا خود به سراغ قومش میآید تا با آنها باشد و بماند و تا
آنها را برای همیشه از تنگی و تاریکی، و ظلم و بندگی رهایی بخشد. فرصت نیست که چگونگی بسط این موضوع را در مابقی کتاب اشعیاء به تفصیل
بررسی کنیم. این بخش را با ذکر یک پیشگویی تکاندهنده دیگر از این زنجیره
که مفهوم "عمانوئیل" را روشنتر میکند به پایان میبریم. در باب ۵۹، پس
از اینکه اشعیاء نخست گناه قوم را که باعث افتادن جدایی بین آنها و خدا و
پوشانیده شدن روی او از آنها شدهاست توصیف میکند (۵۹:۱-۱۵)، چنین ادامه
میدهد: «چون خداوند این را دید در نظر او بد آمد که انصاف وجود نداشت. و
او دید که کسی نبود و تعجب نمود که شفاعتکنندهای وجود نداشت. از این
جهت بازوی وی برای او نجات آورد و عدالت وی او را دستگیری نمود. پس عدالت
را مثل زره پوشید و خود نجات را بر سر خویش نهاد و جامۀ انتقام را به جای
لباس در برکرد و غیرت را مثل ردا پوشید.
بر وفق اعمال ایشان، ایشان را جزا خواهد داد. به خصمان خود حدت
خشم... را خواهد رسانید. و از طرف مغرب از نام یهوه و از طلوع آفتاب از
جلال وی خواهند ترسید زیرا که او مثل نهر سرشاری که باد /روح خداوند آن را
براند خواهد آمد. و خداوند میگوید که نجاتدهندهای برای صهیون و برای
آنانی که در یعقوب از معصیت بازگشت نمایند خواهد آمد». در اینجا خدایی را
میبینیم که به وضع قوم خود نظر میکند و کسی را که بتواند درد آنها را
درمان کند نمییابد. پس خود آستین بالا میزند و شخصاً وارد کارزار میشود
(۱۶). اشعیاء او را به سان مردی جنگاور توصیف میکند که خود شخصاً سلاح
برمیگیرد تا برای قوم خود، که برای بشریت، نبرد کند. او "عدالت" را چون
زره میپوشد و "نجات" را چون خود بر سر مینهد و این بار شخصاً به میدان
کارزار میآید. انجیل یا خبر خوش همین است (مقایسه کنید با اشعیاء
۴۰:۱-۵، ۹-۱۱، ۵۲:۷-۱۰).
همین است "انجیلی" که پولس از آن عار ندارد چونکه قوت خداست برای
"نجات" هر کس که ایمان آورد، چرا که در آن "عدالت/ صداقت خدا" آشکار شده
است. او به عهد خود وفا کرده و این بار شخصاً برای شکست دادن بزرگترین
دشمن قوم خود و نسل بشر، یعنی گناه، به میدان آمده است. پیام کریسمس،
پیام بهجوش آمدن غیرت خداست (۱۷) برای نجات بشریت. پیام کریسمس، پیام
آمدن عمانوئیل یعنی "خدا با ما" است، پیام نزدیک شدن و در دسترس قرار
گرفتن خود خدا. کریسمس یادآور این حقیقت است که کلیسا نه فقط با عمل خدا،
بلکه با خود خدا سروکار دارد. در کریسمس، خدا با ما است. ۵- پیام
کریسمس، پیام قدرت محبت است. نشانۀ کریسمس، یعنی طفلِ در قنداقه پیچیده
و در آخور خوابیده، نشانۀ قدرت خدا نیز هست. چنانکه دیدیم، در
پیشگوئیهای کتابمقدس در بارۀ مسیح، پادشاه بودن او جای بسیار مهمی دارد.
پادشاه صاحب قدرت است و از نظرگاه دنیایی بیگانه از خدا، قدرت مترادف با
زور است. ولی قدرتی که در مسیح جلوه کرده، قدرتِ محبت است. مسیح پادشاه
صلح است و صلح واقعی را نمیتوان با زور ایجاد کرد. چنین صلحی ناپایدار
خواهد بود، چه در درون خود حاوی تضاد و کشمکش است. خدا در کریسمس با زور به سراغ ما نمیآید. او هرگز نمیخواهد ما به زور
فرمانبردار او باشیم. او با محبت به سراغ ما میآید، با محبتی که
آسیبپذیر است. طفلِ در قنداقه پیچیده، به آسیبپذیری اشاره دارد و محبت
همیشه آسیبپذیر است. میتوان آن را رد کرد و خوار شمرد. میتوان به
ریشخندش گرفت. ولی در همین محبت، بالاترین قدرت نهفته است. کتابمقدس
میگوید که محبت از مرگ زورآورتر است. در کریسمس ما با فروتنی و
رنجپذیری محبت خدا روبروییم. بدین سان، نشانۀ کریسمس چیزی جز همان صلیب
نیست، صلیبی که مسیح بر آن محبت خدا را به عالیترین شکل به نمایش
گذاشت. ولی برای کسانی که جز زور قدرت دیگری نمیشناسند، خدایی که چون
طفلی آسیبپذیر در آخوری به دنیا میآید و بر صلیبی چوبین جان میسپارد
حماقتی بیش نمیتواند باشد. ولی کلیسایی که بارها به چشم جان به این طفل نگریسته و در او خدای محبت
را بازشناخته است، کلیسایی که پیام کریسمس را به گوش جان شنیده و بدان دل
سپرده است، پروای این ندارد. برای او صلیب، قدرت و حکمت خداست. برای او
طفل در قنداقه پیچیده، نشان از محبت خدایی دارد که در مقابل ریشخند دنیا،
که جز سلطه و زور حقیقت دیگری نمیشناسد، در آخوری به دنیا میآید تا محبت
خود را به انسان پیشکش کند.
استرس واكنش جسمانی ، روانی و عاطفی در برابر یك محرك بیرونی است كه می تواند موجب سازگاری فرد با تغییرات شود. اگر با رعایت و انجام موارد یاد شده استرس در فرد كنترل نشد و موجب اختلال گردید بایستی به متخصص روانشناس و یا روانپزشك مراجعه شود. |